گنج

بخش ۱۱۷ - نامه نبشتن پیغمبر به خسرو

خداوندی که خلاق‌الوجود استوجودش تا ابد فیاض جود است
قدیمی که‌اولش مطلع نداردحکیمی که‌آخر‌ش مقطع ندارد
تصرف با صفاتش لب بدوزدخرد گر دم زند حالی بسوزد
اگر هر زاهدی کاندر جهان‌ستبه دوزخ در کشد حکمش روان‌ست
و گر هر عاصی‌یی کاو هست غمناکفرستد در بهشت‌، از کیستش باک‌؟
خداوندیش را علت سبب نیستده و گیر از خداوندان عجب نیست
به یک پشه کشد پیل افسری رابه موری بر دهد پیغمبری را
ز سیمرغی بَرَد قلاب کاریدهد پروانه‌ای را قلب داری
سپاس او را کن ار صاحب سپاسیشناسایی بس آن کاو را شناسی
ز هر یادی که بی‌او‌، لب بگردانز هرچ آن نیست او‌، مذهب بگردان
به‌هر دعوی که بنمایی اله اوستبه‌هر معنی که خواهی پادشاه اوست
ز قدرت در‌گذر قدرت قضا راستتو فرمان‌رانی و فرمان خدا راست
خدایی ناید از مشتی پرستارخدایی را خدا آمد سزاوار
تو ای عاجز که خسرو نام داریو گر کیخسروی صد جام داری
چو مخلوقی نه آخر مرد خواهی؟ز دست مرگ جان چون برد خواهی‌؟
که می‌داند که مشتی خاک محبوس‌؟چه در سر دارد از نیرنگ و ناموس‌؟
اگر بی مرگ بودی پادشاییبسا دعوی که رفتی در خدایی
مبین در خود که خود بین را بصر نیستخدا‌بین شو که خود دیدن هنر نیست
ز خود بگذر که در قانون مقدارحساب آفرینش هست بسیار
زمین از آفرینش هست گردیوز او این ربع مسکون آبخوردی
عراق از ربع مسکون است بهریوزان بهره مداین هست شهری
در آن شهر آدمی باشد به‌هر بابتویی زان آدمی یک شخص در خواب
قیاسی باز گیر از راه بینشحد و مقدار خود از آفرینش
ببین تا پیش تعظیم الهیچه دارد آفرینش جز تباهی
به ترکیبی کز این سان پایمال استخداوندی طلب کردن محال است
گواهی ده که عالم را خدایی‌ستنه بر جای و نه حاجتمند جایی‌ست
خدایی که‌آدمی را سروری دادمرا بر آدمی پیغمبری داد
ز طبع آتش پرستیدن جدا کنبهشت شرع بین دوزخ رها کن
چو طاووسان تماشا کن درین باغچو پروانه رها کن آتشین داغ
مجوسی را مجس پردود باشدکسی که‌آتش کند نمرود باشد
در آتش مانده‌ای وین هست ناخوشمسلمان شو مسلم گرد از آتش
چو نامه ختم شد صاحب نوردشبه عنوان محمد ختم کردش
به دست قاصدی جلد و سبک‌خیزفرستاد آن وثیقت سوی پرویز
چو قاصد عرضه کرد آن نامه نوبجوشید از سیاست خون خسرو
به هر حرفی کز آن منشور برخواندچو افیون خورده مخمور درماند
ز تیزی گشت هر مویش سنانیز گرمی هر رگش آتش‌فشانی
چو عنوان گاه عالم تاب را دیدتو گفتی سگ‌گزیده آب را دید
خطی دید از سواد هیبت‌انگیزنوشته کز محمد سوی پرویز
غرور پادشاهی بردش از راهکه گستاخی که یارد با چو من شاه
که‌را زهره که با این احتراممنویسد نام خود بالای نامم
رخ از سرخی چو آتشگاه خود کردز خشم اندیشه بد کرد و بد کرد
درید آن نامه گردن‌شکن رانه نامه بلکه نام خویشتن را
فرستاده چو دید آن خشمناکیبه رجعت پای خود را کرد خاکی
از آن آتش که آن دود تهی دادچراغ آگهان را آگهی داد
ز گرمی آن چراغ گردن‌افرازدعا را داد چون پروانه پرواز
عجم را زان دعا کسری برافتادکلاه از تارک کسری در افتاد
ز معجزهای شرع مصطفاییبر او آشفته گشت آن پادشایی
سریرش را سپهر از زیر برداشتپسر در کشتنش شمشیر برداشت
بر آمد ناگه از گردون طراقیز ایوانش فرو افتاد طاقی
پلی بر دجله ز آهن بود بستهدر آمد سیل و آن پل شد گسسته
پدید آمد سمومی آتش‌انگیزنه گلگون ماند بر آخور نه شبدیز
تبه شد لشگرش در حرب ذیقارعقابش را کبوتر زد به منقار
در آمد مردی از در چوب در دستبه خشم آن چون را بگرفت و بشکست
بدو گفتا من آن پولاد دستمکه دینت را بدین خواری شکستم
در آن دولت ز معجزهای مختاربسی عبرت چنین آمد پدیدار
تو آن سنگین‌دلان را بین که دیدندبه تأیید الهی نگرویدند
اگر چه شمع دین دودی نداردچو چشم اعمی بود سودی ندارد
هدایت چون بدینسان راند آیتبدان ماندند محروم از عنایت
زهی پیغمبری کز بیم و امیدقلم راند بر افریدون و جمشید
زهی گردن‌کشی کز بیم تاجشکشد هر گردنی طوق خراجش
زهی ترکی که میر هفت خیل استز ماهی تا به ماه او را طفیل است
زهی بدری که او در خاک خفته استزمین تا آسمان نورش گرفته است
زهی سلطان سواری که‌آفرینشز خاک او کشد طغرای بینش
زهی سر خیل سرهنگان اسرارسخن را تا قیامت نوبتی‌دار
سحرگه پنج نوبت کوفت در خاکشبانگه چار بالش زد بر افلاک