بخش ۱۱۰ - حکمت و اندرز سرایی حکیم نظامی
دلا از روشنی شمعی برافروزز شمع آتش پرستیدن بیاموز
بیارا خاطر ار آتشپرستیاز آتشخانه خاطر نشستی
منِ خاکی کزین محراب هیچمچنو صد را به حکمت گوش پیچم
بسی دارم سخن کان دل پذیردچهگویم چون کسم دامن نگیرد؟!
منم دانسته در پرگار عالمبه تصریف و به نحو اسرار عالم
همه زیچ فلک جدول به جدولبه اسطرلاب حکمت کردهام حل
که پرسید از من اسرار فلک را ؟که معلومش نکردم یک به یک را
ز سر تا پای این دیرینه گلشنکنم گر گوش داری بر تو روشن
از آن نقطه که خطش مختلف بودنخستین جنبشی کامد الف بود
بدان خط چون دگر خط بست پرگاربسیطی زان دوی آمد پدیدار
سه خط چون کرد بر مرکز محیطیبه جسم آماده شد شکل بسیطی
خط است آنگه بسیط آنگاه اجسامکه ابعاد ثلاثهش کردهاند نام
توان دانست عالم را به غایتبدین ترتیب از اول تا نهایت
چو بر عقل این نمونه گشت ظاهربه یک تک میدود ز اول به آخر
خدایست آنکه حد ظاهر نداردوجودش اول و آخر ندارد
خدابین شو که پیش اهل بینشتنُک باشد حجاب آفرینش
بدان خود را که از راه معانیخدا را دانی ار خود را بدانی
بدین نزدیکیات آیینه در پیشفلک چهبوَد؟ بدان دوری میندیش
تو آن نوری که چرخت تشت ِ شمعستنمودار دو عالم در تو جمعست
نظامی بیش از این راز نهانیمگو تا از حکایت وا نمانی