بخش ۴۳ - انجامش روزگار هرمس
مغنی بدان جرهٔ جاننوازبر آهنگ ما نالهٔ نو بساز
که گشتیم چون بلبل از ناله مستبدان ناله زین ناله دانیم رست
چو هرمس بدین ژرفدریا رسیدرهی دید کز وی رهایی ندید
فرو رفت و گفت آفرین بر کسیکه کالای کشتی ندارد بسی
چه باید گرانبارییی ساختنکه باید به دریا در انداختن
جهان خانهٔ وحش بود از نخستدر او بانوا هر گیاهی که رست
ز کوه گران تا به دریای ژرفچه و بام او شد به باران و برف
چو شد آهوی گور آدم پدیدگریزنده شد گور و آهو رمید
من آن وحشی آهو کز دست زوربه پای خودم رفت باید به گور
درین ره پناه خود از هیچکسنسازم جز از پاک یزدان و بس
شما نیز چون عزم راه آوریدبه پاکیزه یزدان پناه آورید
درین گفتنش خواب خوش باز بردسخن را چه خسبانم، او نیز مرد