گنج

بخش ۳۶ - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

مغنی دل تنگ را چاره نیستبجز ساز کان هست و بیغاره نیست
دماغ مرا کز غم آمد به جوشبه ابریشم ِ ساز کن حلقه گوش
چو در خانهٔ خویش رفت آفتابز گرمی شد اندام شیران کباب
تبش‌های با حوری از دستبردز روی هوا چرک تری سترد
گیا دانه بگشاد و بنوشت برگبه لاله‌ستان اندر افتاد مرگ
بجوشید در کوه و صحرا بخارشکر‌خنده زد میوه بر میوه‌دار
ز هامون سوی کوه شد عندلیببه غربت همی‌گفت چیزی غریب
به گوش اندرش از هوای تموزنوای چکاوک نیامد هنوز
درفشنده خورشید ِ گردون‌نوردز باد خزان نیش عقرب نخورد
شب و روز می‌گشت در چین و زنگبه دود افکنی تشت آتش به چنگ
چو شیران درید از سر دست زورگهی ساق گاو و گهی سم گور
در ایام با حور و گرمای گرمکه از تاب خورشید شد سنگ نرم
سکندر ز چین رای خرخیز کرددرِ خواب را تنگ دهلیز کرد
رها کرد خاقان چین را به‌جایدگر باره سوی سفر کرد رای
بسی گنج در پیش خاقان کشیدوز آنجا سپه در بیابان کشید
فرو کوفت بر کوس دولت دوالز مشرق درآمد به حد شمال
بیابان و ریگ روان دید و بسنه پرنده در وی نه جنبنده کس
بسی رفت و کس در بیابان ندیدهمان راه را نیز پایان ندید
زمین دید رخشان و از رخنه دوردر او ریگ رخشنده مانند نور
به شه گفت رهبر که این ریگ پاکهمه نقره شد نقرهٔ تابناک
به اندازه بردار ازین راه گنجنه چندان که محمل‌کش آید به رنج
به لشگر مگو ور‌نه از عشق سیمگران‌بار گردند و یابند بیم
همه بار شه بود پر زر ناببدان نقره نامد دلش را شتاب
ولیک آرزو در منش کار کردازو اشتری چند را بار کرد
بدان راه می‌رفت چون باد تیزهوا را ندید از زمین گرد خیز
به یک هفته ننشست بر جامه گردکه از نقره بود آن زمین را نورد
تو گفتی که شد خاک و آبش دونیمیکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم
نه در سیمش آرام شایست کردنه سیماب را نیز شایست خورد
ز سودا‌ی ره که‌آن نه کم درد بودسوادی بدان سیم در خورد بود
کجا چشمه‌ای بود مانند نوشدر آن آب سیماب را بود جوش
چو شورش نبودی در آب زلالز سیماب کس را نبودی ملال
بخوردندی آن آبها را دلیرکه آب از زبر بود و سیماب زیر
چو شورش در آب آمدی پیش و پسنخوردندی آن آب را هیچ‌کس
وگر خوردی از راه غفلت کسینماندی درو زندگانی بسی
بفرمود شه تا چو رای آورنددر آن آبْ دانش به جای آورند
چنان برکشند آب را ز‌آبگیرکه ساکن بود آب جنبش پذیر
بدین‌گونه یک ماه رفتند راهبسی مردم از تشنگی شد تباه
رسیدند از آن مفرش سیم سودبه خاکی کزاو بودشان زاد بود
نهادند بر خاک رخسار پاککه خاکی نیاساید الا به خاک
پدید آمد آرامگاهی ز دورچنان کز شب تیره تابنده هور
بر افراخته طاقی از تیغ کوهکه از دیدنش در دل آمد شکوه
به بالای آن طاق پیروزه رنگکشیده کمر کوهی از خاره سنگ
گروهی بر آن کوه دین پرورانمسلمان و فارغ ز پیغمبر‌ان
به الهام یزدان ز روی قیاسدر احوال خود گشته یزدان شناس
چو دیدند سیمای اسکندریپذیرا شدندش به پیغمبری
به تعلیم او خاطر آراستندوزو دانش و داد درخواستند
سکندر برایشان در دین گشادبجز دین و دانش بسی چیز داد
چو دیدند شاهی چنان چاره سازبه چاره گری در گشادند باز
که شفقت برای داور دستگیربر این زیر‌دستان فرمان‌پذیر
پس‌ِ این گریوه در این سنگلاخیکی دشت بینی چو دریا فراخ
گروهی در آن دشت یاجوج نامچو ما آدمی زاده و دیو فام
چو دیو‌ان‌ِ آهن‌دلْ الماس‌چنگچو گرگان‌ِ بد‌گوهرْ آشفته‌رنگ
رسیده ز سر تا قدم مویشاننبینی نشانی تو از رویشان
به چنگال و دندان همه چون ددهبه خون ریختن چنگ و دندان زده
بگیرند هنگام تک باد رابه ناخن بسنبند پولاد را
همه در خرام و خورش ناسپاسنبینی در ایشان کس ایزد شناس
ز هر طعمه‌ای کان بود جستنیطعامی ندارند جز رستنی
ندارند جز خواب و جز خورد کارنمیرد یکی تا نزاید هزار
گیایی‌ست آنجا زمین خیزشانچو بلبل بود دانه تیزشان
از آن هر شبان روز بهری خورندهمانجا بخسبند و درنگذرند
چو بر آفتاب افکند ماه جِرمبجوشند بر خود به کردار کِرم
خورند آنچه یابند بی ترس و بیمبدین گونه تا ماه گردد دو نیم
چو گیرد کمی ماه ناکاستهشره گردد از جمله برخاسته
فتد سال تا سال از ابر سیاهستمکاره تنینی آن جایگاه
به اندازه آنک در دشت و کوهاز او سیر گردند چندان گروه
به امید آن کوه دریا ستیزکه اندازدش ابر سیلاب ریز
چو آواز تندر خروش آورندزمین را ز دوزخ به جوش آورند
ز سرمستی خون آن اژدهاکنند آب و دانه یکی مه رها
دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگنباشند بیمار تا روز مرگ
چو میرد از ایشان یکی آن گروهخورندش همان‌سان در آن دشت و کوه
نه مردار ماند در آن خاک شورنه کس مرده‌ای نیز بیند نه گور
جز این یک هنر نیست کان آب و خاکز مردار دور‌ست و از مرده پاک
به هر مدت آرند بر ما شتابکنند آشیان‌های ما را خراب
ز ما گوسپند‌ان به غارت برندخورش‌های ما هر چه باشد خورند
ز گرگ آن چنان کم گریزد گلهکز‌آن گرگ‌ساران سگ مشغله
چو در ما به کشتن ستیز آورندبکوشند و بر ما گریز آورند
گریزیم از ایشان بر این کوه سختبه کردار پرندگان بر درخت
ندارند پایی چنان آن گروهکه ما را در‌آرند از آن تیغ کوه
به دفع چنان سخت پتیاره‌ایثوابت بود گر کنی چاره‌ای
چو بشنید شه حکم یأجوج راکه پیل افکند هر یکی عوج را
بدان گونه سد‌ی ز پولاد بستکه تا رستخیز‌ش نباشد شکست
چو طالع نمود آن بلند اختر‌یکه شد ساخته سد اسکندر‌ی
از آن مرحله سوی شهری شتافتکه بسیار کس جست و آن را نیافت
دگر باره در کار‌ِ عالم رویروان شد سراپردهٔ خسروی
بر آن کار چون مدتی برگذشتبتازید یک ماه بر کوه و دشت
پدید آمد آراسته منزلیکه از دیدنش تازه شد هر دلی
جهاندار با ره بسیچان خویشره آورد چشم از ره آورد پیش
دگرگونه دید آن زمین را سرشتهم آب روان دید هم کار و کشت
همه راه پُر باغ و دیوار نیگله در گله کس نگهدار نی
ز لشگر یکی دست برزد فراخکزان میوه‌ای برگشاید ز شاخ
نچیده یکی میوه‌ تر هنوزز خشکی تنش چون کمان گشت کوز
سوار‌ی دگر گوسپند‌ی گرفتتبش کرد و ز‌آن کار پندی گرفت
سکندر چو زین عبرت آگاه گشتز خشک و ترش دست کوتاه گشت
بفرمود تا هر که بود از سپاهز باغ کسان دست دارد نگاه
چو لختی گراینده شد در شتابگذر کرد از آن سبزه و جوی آب
پدیدار شد شهر‌ی آراستهچو فردوسی از نعمت و خواسته
چو آمد به دروازهٔ شهر تنگندیدش دری ز‌آهن و چوب و سنگ
در آن شهر شد با تنی چند پیرهمه غایت‌اندیش و عبرت‌پذیر
دکان‌ها بسی یافت آراستهدر او قفل از جمله برخاسته
مقیمان آن شهر مردم نوازبه پیش آمدندش به صد عذر باز
فرود آوریدندش از ره به کاخبه کاخی چو مینو‌ی مینا فراخ
بسی خوان نعمت برآراستندنهادند و خود پیش برخاستند
پرستش نمودند با صد نیاززهی میزبانان مهمان نواز
چو پذرفت شه نزل‌شان را به مهربدان خوب چهران برافروخت چهر
بپرسیدشان کاین چنین بی‌هراسچرایید و خود را ندارید پاس
بدین ایمنی چون زیید از گزند‌؟که بر در ندارد کسی قفل و بند‌؟
همان باغبان نیست در باغ کسرمه نیز چوپان ندارد ز پس
شبانی نه و صد هزاران گلهگله کرده بر کوه و صحرا یله
چگونه‌ست و این ناحفاظی ز چیست‌؟حفاظ شما را تولّا به کیست‌؟
بزرگان آن داد پرور دیاردعا تازه کردند بر شهریار
که آن کس که بر فرقَت افسر نهادبقا‌ی تو بر قدر افسر دهاد‌!
خدا باد در کارها یاورت‌!هنر سکهٔ نامِ نام‌آورت‌!
چو پرسیدی از حال ما نیک و بدبگوییم شه را همه حال خود
چنان دان حقیقت که ما این گروهکه هستیم ساکن درین دشت و کوه
گروهی ضعیفان دین‌پرور‌یمسر مویی از راستی نگذریم
نداریم بر پردهٔ کج بسیچبجز راست‌بازی ندانیم هیچ
در کج‌روی بر جهان بسته‌ایمز دنیا بدین راستی رسته‌ایم
دروغی نگوییم در هیچ باببه شب باژگونه نبینیم خواب
نپرسیم چیزی کزو سود نیستکه یزدان از آن کار خشنود نیست
پذیریم هرچه آن خدایی بودخصومت خدای آزمایی بود
نکوشیم با کردهٔ کردگارپرستنده را با خصومت چه‌کار‌
چو عاجز بود یار‌، یاری کنیمچو سختی رسد‌، بردباری کنیم
گر از ما کسی را زیانی رسدوز‌آن رخنه ما را نشانی رسد
بر آریمش از کیسهٔ خویش کامبه سرمایهٔ خود کنیمش تمام
ندارد ز ما کس ز کس مال بیشهمه راست قِسمیم در مال خویش
شماریم خود را همه همسراننخندیم بر گریهٔ دیگران
ز دزد‌ان نداریم هرگز هراسنه در شهر شحنه نه در کوی پاس
ز دیگر کسان ما ندزدیم چیزز ما دیگران هم ندزدند نیز
نداریم در خانه‌ها قفل و بندنگهبان نه با گاو و با گوسفند
خدا کرد خردان ما را بزرگستور‌ان ما فارغ از شیر و گرگ
اگر گرگ بر میش ما دم زندهلاکش در آن حال بر هم زند
گر از کشت ما کس برد خوشه‌ایرسد بر دلش تیری از گوشه‌ای
بکاریم دانه گه کشت و کارسپاریم کشته به پروردگار
نگردیم بر گرد گاوَرس و جومگر بعد شش مه که باشد درو
به ما از آنچه بر جای خود می‌رسدیکی دانه را هفتصد می‌رسد
چنین گر یکی کار و گر صد کنیمتوکل بر ایزد نه بر خود کنیم
نگهدار ما هست یزدان و بسبه یزدان پناهیم و دیگر به کس
سخن‌چینی از کس نیاموختیمز عیب کسان دیده بر دوختیم
گر از ما کسی را رسد داوریکنیمش سوی مصلحت یاوری
نباشیم کس را به بد رهنموننجوییم فتنه‌، نریزیم خون
به غم‌خواری یکدگر غم خوریمبه شادی همان یار یکدیگریم
فریب زر و سیم را در شمارنیاریم و ناید کسی را به کار
نداریم خوردی یک از یک دریغنخواهیم جو سنگی از کس به تیغ
دد و دام را نیست از ما گریزنه ما را بر آزار ایشان ستیز
به وقت نیاز آهو و غرم و گورز درها در آیند ما را به زور
از آن جمله چون در شکار آوریمبه مقدار حاجت بکار آوریم
دگرها که باشیم از آن بی‌نیازنداریمشان از در و دشت باز
نه بسیار‌خوار‌یم چون گاو و خرنه لب نیز بر بسته از خشک و تر
خوریم آن‌قدر مایه از گرم و سردکه چندان دیگر توانیم خورد
ز ما در جوانی نمیرد کسیمگر پیر کاو عمر دارد بسی
چو میرد کسی دل نداریم تنگکه درمان آن درد ناید به چنگ
پس‌ِ کس نگوییم چیزی نهفتکه در پیش رویش نیاریم گفت
تجسس نسازیم کاین کس چه کرد‌؟فغان بر نیاوریم کآن را که خورد؟
به هر سان که ما را رسد خوب و زشتسر خود نتابیم از آن سرنوشت
به هرچه آفریننده کرده‌ست راستنگوییم کاین چون و آن از کجاست
کسی گیرد از خلق با ما قرارکه باشد چو ما پاک و پرهیزگار
چو از سیرت ما دگرگون شودز پرگار ما زود بیرون شود
سکندر چو دید آن چنان رسم و راهفرو ماند سرگشته بر جایگاه
کز آن خوب‌تر قصه نشنیده بودنه در نامهٔ خسروان دیده بود
به دل گفت ازین راز‌های شگفتاگر زیرکی پند باید گرفت
نخواهم دگر در جهان تاختنبه هر صید‌گه دامی انداختن
مرا بس شد از هرچه اندوختمحسابی کزین مردم آموختم
همانا که پیش جهان آزمایجهان هست ازین نیک‌مردان بجای
بدیشان گرفته‌ست عالم شکوهکه اوتاد عالم شدند این گروه
اگر سیرت اینست ما برچه‌ایم‌؟وگر مردم اینند پس ما که‌ایم‌؟!
فرستادن ما به دریا و دشتبدان بود تا باید اینجا گذشت
مگر سیر گردم ز خوی دداندر آموزم آیین این بخرد‌ان
گر این قوم را پیش ازین دیدمیبه گرد جهان بر نگردیدمی
به کنجی در از کوه بنشستمیبه ایزد پرستی میان بستمی
ازین رسم نگذشتی آیین منجز این دین نبودی دگر دین من
چو دید آن چنان دین و دین‌پرورینکرد از بنه یاد پیغمبری
چو در حق خود دیدشان حق‌شناسدرود و درم دادشان بی‌قیاس
از آن مملکت شادمان بازگشتروان کرد لشگر چو دریا به دشت
ز رنگین علَم‌های دیبا‌ی روموشی‌پوش گشته همه مرز و بوم
به هر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخپراکنده لشگر چو مور و ملخ
به هر جا که او تاختی بارگیرهاندی بسی کس ز بیچارگی