بخش ۳۳ - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری
سحرگه که سربرگرفتم ز خواببرافروختم چهره چون آفتاب
سریر سخن برکشیدم بلندپراکندم از دل بر آتش سپند
به پیرایش نامه خسرویکهن سرو را باز دادم نوی
ز گنج سخن مهر برداشتمدرو در ناسفته نگذاشتم
سر کلکم از گوهر انداختنفلک را شکم خواست پرداختن
درآمد خرامان سمن سینهایبه من داد تیغی در آیینهای
که آشفتهٔ خویش چندین مباشببین خویشتن خویشتن بین مباش
نظر چون در آیینه انداختمدرو صورت خویش بشناختم
دگرگونه دیدم در آن سبز باغکه چون پرنیان بود در پر زاغ
ز نرگس تهی یافتم خواب راندیدم جوان سرو شاداب را
سمن بر بنفشه کمین کرده بودگل سرخ را زردی آزرده بود
از آن سکهٔ رفته رفتم ز جایفروماندم اندر سخن سست رای
نه پایی که خود را سبکرو کنمنه دستی که نقش کهن نو کنم
خجل گشتم از روی بیرنگ خویشنوایی گرفتم به آهنگ خویش
هراسیدم از دولت تیزگامکه بگذارد این نقش را ناتمام
ازین پیش کاید شبیخون خواببه بنیاد این خانه کردم شتاب
مگر خوابگاهی به دست آورمکه جاوید در وی نشست آورم
پژوهندهٔ دور گردنده حالچنین گوید از گردش ماه و سال
که چون نامه حکم اسکندریمسجل شد از وحی پیغمبری
ز دیوان فروشست عنوان گنجکه نامش برآمد به دیوان رنج
بفرمود تا عبره روم و روسنبشتند بر نام اسکندروس
از آن پیش کز تخت خود رخت بردبدو داد و او را به مادر سپرد
به اندرز بگشاد مُهر از زبانچنین گفت با مادر مهربان
که من رفتم اینک تو از داد و دینچنان کن که گویند بادا چنین
پدروار با بندگان خدایچو مادر شدی مهر مادر نمای
به پروردن داد و دین زینهارنگهدار فرمان پروردگار
به فرمانبری کوش کآرد بهیکه فرمانبری به ز فرمان دهی
ضرورت مرا رفتنی شد به راهسپردم به تو شغل دیهیم و گاه
گرفتم رهی دور فرسنگ پیشندانم که آیم بر اورنگ خویش؟
گر آیم چنان کن که از چشم بدنه تو خیره باشی نه من چشمزد
وگر زآمدن حال بیرون بودبه هش باش تا عاقبت چون بود
چنان کن که فردا دران داورینگیرد زبانت به عذر آوری
سخن چون به سر برد برداشت رخترها کرد بر مادر آن تاج و تخت
بفرمود تا لشگر روم و شامبرو عرضه کردند خود را تمام
از آن لشگر آنچ اختیار آمدشپسندیدهتر صد هزار آمدش
گزین کرد هر مردی از کشوریبه مردانگی هر یکی لشگری
چهارش هزار اشتر از بهر بارپس و پیش لشگر کشیده قطار
هزار نخستین ازو بیسُراکبه گردنکشی کوه را کرده خاک
هزار دیگر بختی بارکشهمه بارهاشان خورشهای خوش
هزار سوم ناقهٔ ره نوردبه زیر زر و زیور سرخ و زرد
هزار چهارم نجیبان تیزچو آهو گه تاختن گرم خیز
ز هر پیشه کاید جهان را به کارگزین کرد صدصد همه پیشه کار
بدین سازمندی جهانگیر شاهبرافراخت رایت ز ماهی به ماه
ز مقدونیه روی در راه کردبه اسکندریه گذرگاه کرد
سریر جهانداری آنجا نهادبر او روزکی چند بنشست شاد
به آیین کیخسرو تخت گیرکه برد از جهان تخت خود بر سریر
بفرمود میلی برافراختنبر او روشن آیینهای ساختن
که از روی دریا به یک ماهه راهنشان باز داد از سپید و سیاه
بدان تا بود دیده بانگاه تختبر او دیده بانان بیدار بخت
چو ز آیینه بینند پوشیده رازبه دارنده تخت گویند باز
اگر دشمنی ترکتازی کندرقیب حرم چاره سازی کند
چو فارغ شد از تختگاهی چناننشست از بر بور عالیعنان
نخستین قدم سوی مغرب نهادبه مصر آمد آنجا دو روز ایستاد
وز آنجا برون شد به عزم درستبه فرمان ایزد میان بست چست
چو لختی زمین را طرف در نوشتز پهلوی وادی درآمد به دشت
ز مقدس تنی چند غم یافتهز بیداد داور ستم یافته
تظلمکنان سوی راه آمدندعنانگیر انصاف شاه آمدند
که چون از تو پاکی پذیرفت خاکبکن خانه پاک را نیز پاک
به مقدس رسان رایت خویش رابرافکن ز گیتی بداندیش را
در آن جای پاکان یک اهریمنستکه با دوستان خدا دشمنست
مطیعان آن خانهٔ ارجمندنبینند ازو جز گداز و گزند
طریق پرستش رها میکندپرستندگان را جفا میکند
به خون ریختن سربرافراختهستبسی را به ناحق سرانداختهست
همه در هراسیم ازین دیو زادتویی دیوبند از تو خواهیم داد
سکندر چو دید آن چنان زارییوزانسان برایشان ستمکاریی
ستمدیده را گشت فریادرسبه فریاد نامد ز فریاد کس
چو از قدسیان این حکایت شنیدعنان سوی بیتالمقدس کشید
حصار جهان را که سر باز کردز بیت المقدس سرآغاز کرد
سکندر به قدس آمد از مرز رومبدان تا برد فتنه زان مرز و بوم
چو بیدادگر دشمن آگاه گشتکه آواز داد آمد از کوه و دشت
کمر بست و آمد به پیگار اونبود آگه از بخت بیدار او
به اول شبیخون که آورد شاهبران راهزن دیو بر بست راه
چو بیدادگر دید خون ریختشز دروازه مقدس آویختش
منادی برانگیخت تا در زمانز بیداد او برگشاید زبان
که هر کو بدین خانه بیداد کردبدینگونه بخت بدش یاد کرد
چو زو بستد آن خانهٔ پاک رابه عنبر برآمیخت آن خاک را
برآسود ازان جای آسودگانفروشست ازو گرد آلودگان
جفای ستمکاره زو باز داشتبه طاعتگران جای طاعت گذاشت
ازو کار مقدس چو با ساز گشتسوی ملک مغرب عنانتاز گشت
بر افرنجه آورد از آنجا سپاهوز افرنجه بر اندلس کرد راه
چو آمد گه دعوی و داوریبه دانش نمایی و دین پروری
کس از دانش و دین او سرنتافترهی دید روشن بدان ره شتافت
چو آموخت بر هر کسی دین و دادبه هر بقعه طاعتگهی نو نهاد
به رفتن دگر باره لشگر کشیدبه عالم گشایی علم برکشید
به تعجیل میراند بر کوه و رودکجا سبزهای دید آمد فرود
چو از ماندگی گشت پرداختهدگر باره شد عزم را ساخته
نمود از بیابان به دریا شتافتدرافکند کشتی به دریای آب
سه مه بر سر آب دریا نشستبیاورد صیدی ز دریا به دست
از آنسو که خورشید میشد نهانتکاپوی میکرد با همرهان
جزیره بسی دید بیآدمیبرون رفت و میشد زمی بر زمی
بسی پیش باز آمدش جانورهم از آدمی هم ز جنس دگر
درو هیچ از ایشان نیامیختندوزو کوه بر کوه بگریختند
سرانجام چون رفت راهی درازنشیب زمین دیگر آمد فراز
بیابانی از ریگ رخشنده زردکه جز طین اصفر نینگیخت گرد
برآن ریگ بوم ار کسی تاختیزمین زیرش آتش برانداختی
همانا که بر جای ترکیب خاکز ترکیب گوگرد بود آن مغاک
چو یکمه در ان بادیه تاختندازو نیز هم رخت پرداختند
چو پایان آن وادی آمد پدیدسکندر به دریای اعظم رسید
در آن ژرف دریا شگفتی بماندکه یونانیش اوقیانوس خواند
محیط جهان موج هیبت نموداز آن پیشتر جای رفتن نبود
فرو رفتن آفتاب از جهاندر آن ژرف دریا نبودی نهان
حجابی مغانی بد آن آب رانپوشیدی از دیدها تاب را
فلک هر شبان روزی از چشم دوربه دریا درافکندی از چشمه نور
به ما در فرو رفتن آفتاباشارت به چشمه است و دریای آب
همان چشمه گرم کهاو راست جایبه دریا حوالت کند رهنمای
چو آبی به یکجا مهیا شودشود حوضه و در به دریا شود
معیب بود تا بود در مغاکمعلق بود چون بود گرد خاک
در آن بحر کورا محیطست ناممعلق بود آب دریا مدام
چو خورشید پوشد جمال را جهانپس عطف آن آب گردد نهان
به وقت رحیل آفتاب بلندز پرگار آن بحر پوشد پرند
علم چون به زیر آرد از اوج اوتوان دیدنش در پس موج او
چو لختی رود در سر آرد حجابکه آید نورد زمین در حساب
به دانش چنین مینماید قیاسدگر رهبری هست برره شناس
چو آن چشمه گرم را دید شاهنشد چشم او گرم در خوابگاه
ز دانا بپرسید کاین چشمه چیستهمیدون نگهبان این چشمه کیست
چنین گفت دانا که این آب گرمبسا دیدها را که برد آب شرم
درین پرده بسیار جستند رازنیامد به کف هیچ سر رشته باز
من این قصه پرسیدم از چند پیرجوابی ندادهست کس دلپذیر
دهد هر کسی شرح آن نور پاکیکی گرد مرکز یکی زیر خاک
که داند که بیرون ازین جلوهگاهکجا میکند جلوه خورشید و ماه
سکندر بران ساحل آرام جستسوی آب دریا شد آرام سست
چو سیماب دید آب دریا سطبرگذر بسته بر قطره دزدان ابر
در آبی چنان کشتی آسان نرفتوگر رفت بی ره شناسان نرفت
شه از ره شناسان بپرسید رازبسنجیدن کار و ترتیب ساز
که کشتی بدین آب چون افکنم؟چگونه بنه زو برون افکنم؟
ندیدند کار آزمایان صوابکه شاه افکند کشتی آنجا برآب
نمودند شه را که صد رهنمونازین آب کشتی نیارد برون
دگر کاندرین آب سیماب فامنهنگ اژدهاییست قصاصه نام
سیاه و ستمکاره و سهمناکچو دودی که آید برون از مغاک
سیاست چنان دارد آن جانورکه بیننده چون بیندش یک نظر
دهد جان و دیگر نجنبد ز جایکه باشد بهراهی چنین رهنمای
بترزین همه آن کزین خانه دوریکی فرضه بینی چو تابنده نور
بسی سنگ رنگین در آن موجگاههمه ازرق و سرخ و زرد و سیاه
فروزنده چون مرقشیشای زرمنی و دو من کمتر و بیشتر
چو بیند درو دیدهٔ آدمیبخندد ز بس شادی و خرمی
وزان خرمی جان دهد در زمانهمان دیدن و دادن جان همان
ولی هر چه باشد ز مثقال کمز خاصیت افتد و گر صد بههم
ز بهتان جان بردنش رهنمایهمی خواندش پهنهٔ جان گزای
چو شد گفته این داستان شهریارفرستاد و کرد آزمایش به کار
چنان بود کان پیر گوینده گفتتنی چند از آن سنگ بر خاک خفت
بفرمود تا بر هیونان مستبه آن سنگ رنگین رسانند دست
همه دیدها باز بندند چستکنند آنگه آن سنگ را باز جست
وزان سنگ چندانکه آید بهدستبرندش به پشت هیونان مست
همه زیر کرباسها کرده بندلفافه برو باز پیچیده چند
کنند آن هیونان ازان سنگ بارنمانند خود را در آن سنگسار
به فرمان پذیری رقیبان راهبجای آوریدند فرمان شاه
شه و لشگر از بیم چندان هلاکگذشتند چون باد ازان زرد خاک
بفرمود شه تا از آن خاک زردشتربان صد اشتر گرانبار کرد
چو آمد به جایی که بود آبگیربر و بوم آنجا عمارت پذیر
به فرمان او سنگها ریختندوزان سنگ بنیادی انگیختند
همه همچنان کرده کرباس پیچکزیشان یکی باز نگشاد هیچ
به ترکیب آن سنگها بندبندبرآورد بیدر حصاری بلند
برآورد کاخی چو بادام مغزهمه یک به دیگر برآورده نغز
گِلی کرد گیرنده زان زرد خاکبرون بنا را براندود پاک
درون را نیندود و خالی گذاشتکه رازی در آن پرده پوشیده داشت
خنیده چنینست از آموزگارکه چون مدتی شد بر آن روزگار
فروریخت کرباس از روی سنگپدید آمد آن گوهر هفت رنگ
برون بنا ماند بر جای خویشکز اندودش گل حرم داشت پیش
درون ماندگان خرقه انداختندبران خرقه بسیار جان باختند
هران راهرو کامد آنجا فرازبه دیدار آن حصنش آمد نیاز
طلب کرد بر باره چون ره ندیدکمندی برافکند و بالا دوید
چو بر باره شد سنگ را دید زودچو آهن ربا زود ازو جان ربود
ز سنگی که در یک منش خون بودچو کوهی بههم بر نهی چون بوَد؟!
شنیدم ز شاهان یک آزاد مردشنید این سخن را و باور نکرد
فرستاد و این قصه را باز جستبراو قصه شد ز آزمایش درست
چو شاه آن بنا کرد ازو روی تافتز دریا بسوی بیابان شتافت
چو شش ماه دیگر بپیمود راهستوه آمد از رنج رفتن سپاه
ازان ره که در پای پیل آمدشگذرگه سوی رود نیل آمدش
به سرچشمه نیل رغبت نمودکه آن پایه را دیده نادیده بود
شب و روز برطرف آن رود باردو اسبه همیراند بر کوه و غار
بدان رسته کان رود را بود میلهمیشد چو آید سوی رود سیل
بسی کوه و دشت از جهان درنوشتبه پایان رسد آخر آن کوه و دشت
پدید آمد از دامن ریگ خشکبلندی گهی سبز با بوی مشک
کمر در کمر کوهی از خاره سنگبرآورده چون سبز با بوی مشک
برو راه بربسته پوینده راگذر گم شده راه جوینده را
کشیده عمود آن شتابنده روداز آن کوه میناوش آمد فرود
یکی پشته بر راه آن بود تندکه از رفتنش پایها بود کند
کسی کو بدان پشتهٔ خار پشتبرانداختی جان به چنگال و مشت
زدی قهقهه چون بر او تاختیاز آنسوی خود را در انداختی
بر او گر یکی رفتنی و گر هزارچو مرغان پریدی در آن مرغزار
فرستاده بر پشته شد چند کسکز ایشان نیامد یکی باز پس
چو هر کس که بردی بر آن پشته رختتو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت
چنان چشم از آن خیل برتافتیکه چشم از خیالش اثر یافتی
سکندر جهاندیدگان را بخوانددرین چارهجویی بسی قصه راند
که نتوان برین کوه تنها شدندو همراه باید به یکجا شدن
سکونت نمودن در آن تاختنبه هر ده قدم منزلی ساختن
چو بر پشته رفتن گرفتن قراربرانداختن آنچه باید به کار
به تدریج دیدن درآن سوی کوهبه یکره ندیدن که آرد شکوه
بکردند ازینسان و سودی نداشتدگر باره دانا نظر برگماشت
چنین شد درآن داوری رهنمایکه مردی هنرمند و پاکیزه رای
نویسنده باشد جهاندیده مردهمان خامه و کاغذش درنورد
بود خوب فرزندی آن مرد راکزو دور دارد غم و درد را
چو میل آورد سوی آن پشته گاهبود پور هم پشت با او به راه
به بالا شود مرد و فرزند زیربود بچه شیر زنجیر شیر
گر او باز پس ناید از اصل و بنبه فرزند خود بازگوید سخن
وگر زانکه دارد زبان بستگینویسد مثالی به آهستگی
فرو افکند سوی فرزند خویشنبرد دل از مهر پیوند خویش
بدست آوریدند مردی شگرفکه مجموعهای بود از آن جمله حرف
سوی کوه شد پیر و با او جوانچو بچه که با شیر باشد دوان
دگر نیمروز آن جوان دلیرز پایان آن پشته آمد به زیر
ز کاغذ گرفته نوردی به چنگبر شاه شد رفته از روی رنگ
به شه داد کاغذ فرو خواند شاهنبشته چنین بود کز گرد راه
به جان آن چنان آمدم کز هراسبه دوزخ ره خویش کردم قیاس
رهی گویی از تار یک موی رستبر او هر که آمد ز خود دست شست
درین ره که جز شکل مویی نداشتفرود آمد هیچ رویی نداشت
چو بر پشته خاره سنگ آمدمز بس تنگی ره به تنگ آمدم
ز آنسو که دیدم دلم پاره شدخرد زان خطرناکی آواره شد
وزینسو ره پشته بی راغ بودطرف تا طرف باغ در باغ بود
پر از میوه و سبزه و آب و گلبرآورده آواز مرغان دهل
هوا از لطافت درو مشک ریززمین از نداوت در او چشمه خیز
تکش با تلاوش در آویختهچنین رودی از هر دو انگیخته
ازین سو همه زینت و زندگیاز آنسو همه آز و افکندگی
بهشت این و آن هست دوزخ سرشتبه دوزخ نیاید کسی از بهشت
دگر کان بیابان که ما آمدیمببین کز کجا تا کجا آمدیم
کهرا دل دهد کز چنین جای نغزنهد پای خود را در آن پای لغز؟
من اینک شدم شاه بدرود بادشما شاد باشید و من نیز شاد
شه از راز پنهان چو آگاه گشتسپه راند از آن کوهپایه به دشت
نگفت آنچه برخواند با هیچکسکه تا هر دلی نارد آنجا هوس
چو دانست کانجا نشستن خطاستگذرگه طلب کرد بر دست راست
در آن ره ز رفتن نیاسود هیچنمیکرد جز راه رفتن بسیچ
ز راه بیابان برون شد به رنجچو ریگ بیابان روان کرده گنج
رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیشتف آهش از دیگ بر دیگ بیش
همه راه دشمن ز دام و ددهبه هر گوشهای لشگری صف زده
ولیکن چو کردندی آهنگ شاهز ظلمت شدی ره برایشان سیاه
کس از تیرگی ره نبردی برونمگر رخصت شه شدی رهنمون
کسی کو کشیدی سر از رای اوشدی جای او کندهٔ پای او
برون از میانجی و از ترجمهبدانست یک یک زبان همه
سخن را به آهنگشان ساز دادجواب سزاوارشان باز داد
بدینگونه میکرد ره را نوردزمان زیر گردون زمین زیر گرد
در آن ره نبودش جز این هیچکارکه چون باد بردی ز دلها غبار
دل آشنا را برافروختیبه بیگانگان دین در آموختی
چو زان دشت بگذشت چون دیو بادقدم در دگر دیو لاخی نهاد
بیابانی از آتشین جوش اوزبانی سخن گفته در گوش او
جز آن زر که باشد خدای آفریدکس از رستنیها گیاهی ندید
جهانجوی از آن کان زر تافتهبخندید چون طفل زر یافته
چو لختی در آن دشت پیمود راهبه باغ ارم یافت آرامگاه
پدید آمد آن باغ زرین درختکه شداد ازو یافت آن تاج و تخت
درون رفت سالار گیتی نوردزمین از درختان زر دید زرد
یکایک درختانش از میوه پرهمه میوه بیجاده و لعل و در
ز هر سو درآویخته سیب و نارهمه نار یاقوت و یاقوت نار
ز نارنج زرین و سیمین ترنجفریب آمده با نظرها به غنج
بهارش جواهر زمین کیمیاز بیجاده گل وز زمرد گیا
بساطی کشیده دران سبز باغز گوهر برافروخته چون چراغ
دو تندیس از زر برانگیختهز هر صورتی قالبی ریخته
چو در چشم پیکرشناس آمدیاگر زر نبودی هراس آمدی
ز بلور تر حوضهای ساختهچو یخ پارهای سیم بگداخته
در آن ماهیان کرده از جزع نابنمایندهتر زانکه ماهی در آب
دوخشتی برآورده قصری عظیمیکی خشت از زر یکی خشت سیم
چو شه شد در آن قصر زرینه خشتگمان برد کامد به قصر بهشت
چو بسیار برگشت پیرامنشدریده شد از گنج زر دامنش
رواقی جداگانه دید از عقیقز بنیاد تا سر به گوهر غریق
در او گنبدی روشن از زر نابدرفشنده چون گنبد آفتاب
نیفتاده گردی بر آن زر خشکبجز سونش عنبر و گرد مشک
در او رفت سالار فرهنگ و هوشچو در گنبد آسمانها سروش
ستودانی از جزع تابنده دیدکزو بوی کافورتر میدمید
نهاده بر آن فرش مینا سرشتیکی لوح یاقوت مینا نوشت
نبشته براو کای خداوند زورکه رانی سوی این ستودان ستور
درین دخمه خفتهست شداد عادکزو رنگ و رونق گرفت این سواد
به آزرم کن سوی ما تاختنمکن قصد برقع برانداختن
بکن ستر پوشی که پوشیدهایمبه رسوایی کس نکوشیدهایم
نگهدار ناموس ما در نهفتکه خواهی تو نیز اندرین خاک خفت
اگر خفتهای را درین خوابگاهبرآرند گنبد ز سنگ سیاه
سرانجامش این گنبد تیز گشتز دیوار گنبد درآرد به دشت
تنش را نمک سود موران کندسرش خاک سم ستوران کند
بلی هر کسی از بهر ایوان خویشستونی کند بر ستودان خویش
ولیکن چو بینی سرانجام کاربرد بادش از هر سویی چون غبار
که داند که شداد را پای و دستبه نعل ستور که خواهد شکست؟!
غبار پراکنده را در مغاکرها کن که هم خاک به جای خاک
از آن تن که بادش پراکنده کردنشانی نبینی جز این کوه زرد
تو نیز ای گشایندهٔ قفل رازبترس از چنین روز و با ما بساز
مباش ایمن ار زانکه آزادهایکه آخر تو نیز آدمی زادهای
همه گنج این گنجدان آن تستسر و تاج ما هم به فرمان تست
گشادهست پیش تو درهای گنجسپاه ترا بس شد این پایرنج
ببر گنج کان بر تو باری مبادترا باد و با مات کاری مباد
سکندر بر آن لوح ناریختهچو لوحی شد از شاخی آویخته
وزان خط که چون قطرهٔ آب خواندبسا قطرهٔ آب کز دیده راند
چو از چشم گریندهٔ اشکباربر آن خوابگه کرد لختی نثار
برون رفت وزان گنجدان رخت بستبدان گنج و گوهر نیالود دست
ز باغی که در بیغ تیغ آمدشیکی میوه چیدن دریغ آمدش
چو دانست کان فرش زر ساختهبه عمری درازست پرداخته
از آن گنجدان کان همه گنج داشتنه خود برگرفت و نه کس را گذاشت
همه راه او خود پر از گنج بودزرِ دَهدهی سیم ِ دَهپنج بود
دگر باره سر در بیابان نهادبر و بوم خود را همیکرد یاد
چو یک نیمه راه بیابان بریدگروهی دد آدمی سار دید
بیابانیانی سیهتر ز قیربه بیغوله غارها جای گیر
بپرسیدشان کاندرین ساده دشتچه دارید از افسانها سرگذشت؟
گذشت از شما کیست از دام و ددکه دارد دراین دشت ماوای خود؟
چنین باز دادند شه را جوابکه دورست ازین بادیه ابر و آب
درین ژرف صحرا که ماوای ماستخورشهای ما صید صحرای ماست
درین دشت نخجیر بانی کنیمبه رسم ددان زندگانی کنیم
خوریم آنچه زان صید یابیم نرمکنیم آلت جامه از موی و چرم
نه آتش به کار آید اینجا نه آببود آب از ابر آتش از آفتاب
به روز سپید آفتاب بلندبود آتش ما درین شهر بند
ز شبنم چو گردد هوا نیز تردم ما کند زان نسیم آبخور
درین کنج ما را جز این ساز نیستوزین برتر انجام و آغاز نیست
همان نیز پرسی ز دیگر گروهکه دارند مأوا درین دشت و کوه
درین آتشین دشت بن ناپدیدکه پرنده در وی نیارد پرید
بیابانیانند وحشی بسیکه هرگز نگیرند خو با کسی
ببُرّند چندان به یکروز راهکه آن برنخیزد ز ما در دو ماه
ازیشان به ما یک یک آید به دستبپرسیم ازو چون شود پای بست
که بی آب چون زندگانی کنندبه ما بر چرا سرفشانی کنند
نمایند کاب از بنه زهر ماستز تری هواییست کز بهر ماست
نسازیم چون مار با هیچکسخورشهای ما سوسمارست و بس
ز شغل شما چون نیابیم سودشما را پرستش چه باید نمود؟!
دگرگونه پرسیمشان در نهفتچه هنگام خورد و چه هنگام خفت
که چندانکه رفتند بالا و پستدرین بادیه کاب ناید بدست
به پایان این بادیه کس رسیدهمان پیکری دیگر از خلق دید
به پاسخ چنین گفتهاند آن گروهکه بسیار گشتیم در دشت و کوه
دویدیم چون آهوان سال و ماهبه پایان وادی نبردیم راه
بیابانیانی دگر دیدهایموزیشان خبر نیز پرسیدهایم
که بیرون ازین پیکر قیرگوننشانی دگر میدهد رهنمون؟
نشان دادهاند از بر خویش دوربدانجا که خورشید را نیست نور
یکی شهر چون بیشهٔ مشک بیددر او آدمی پیکرانی سپید
نکو روی و خوش خوی و زیبا خصالز پانصد یکی را فزونست سال
وگر نیز پانصد برآید دگرنبینی کسی را ز پیری اثر
برون از وطن گاه آن دلکشانبه ما کس ندادهست دیگر نشان
از آن نیز بیرون درین خاک پستبسی کوه و صحرای نادیده هست
درونیست روینده را آبخوردکه گرماش گرماست و سرماش سرد
چو زو رستنی برنیاید ز خاکدر آن جانور چون نگردد هلاک؟!
همین است رازی که ما جستهایمز دیگر حکایت ورق شستهایم
سکندر به آن خلق صاحب نیازببخشید و بخشودشان برگ و ساز
در آموختشان رسم و آیین خویشبرافروختشان دانش از دین خویش
وزیشان به هنجارهای درستسوی ربع مسکون نشان بازجست
چو زو کار خود سازور یافتندبه ره بردنش زود بشتافتند
از آن خاک جوشان و باد سمومنمودند راهش به آباد بوم
سکندر در آن دشت بیگاه و گاهدواسبه همیراند بیراه و راه
سرانجام کان ره به پایان رسیددگر باره شد عطف دریا پدید
هم از آب دریا به دریا کنارتلاوشگهی دید چون چشمه سار
فکندند ماهی برآن چشمه رختبر آسوده گشتند از آن رنج سخت
دگر باره کشتی بسی ساختندز ساحل به دریا در انداختند
چو دریا بریدند یک ماه بیشبه خشکی رساندند بنگاه خویش
چو از تاب انجم شب تب زدهبپیچید چون مار عقرب زده
ز باد جنوبی در آمد نسیمدل رهروان رست از اندوه و بیم
گرفتند یک ماه آنجا قرارکه هم سایبان بود و هم چشمهسار
به مرهم رسیدند از آن خستگیز تن رنجشان شد به آهستگی