گنج

بخش ۲۷ - گفتار اسکندر

چو ختم سخن قرعه بر شاه زدسخن سکهٔ قدر بر ماه زد
سکندر که خورشید آفاق بودبه روشن‌دلی در جهان طاق بود
از آن روشنی بود کان روشنانبرو انجمن ساختند آنچنان
چو زیرک بود شاه آموزگارهمه زیرکان آرد آن روزگار
چو شه گفتِ آن زیرکان گوش کردجداگانه هر جام را نوش کرد
بر آن فیلسوفان مشکل‌گشایبسی آفرین تازه کرد از خدای
پس آنگاه گفت ای هنر پرورانبسی کردم اندیشه در اختران
برآنم که اینصورت از خود نرستنگارنده‌ای بودشان از نخست
نگارنده دانم که هست از دروننگاریدنش را ندانم که چون
ز چونکردِ او گر بدانستمیهمان کاو کند من توانستمی
هر آن صورتی کاید اندر ضمیرتوان کردنش در عمل ناگزیر
چو ما لوح خلقت ندانیم خواندتجسس در او چون توانیم راند ؟
شما کاسمان را ورق خوانده‌ایدسخن بین که چون مختلف رانده‌اید
از این بیش گفتن نباشد پسندکه نقش جهان نیست بی نقش‌بند