گنج

بخش ۱۷ - احوال سقراط با اسکندر

مغنی بدان سازِ تیمار‌ سوزنشاط مرا یک زمان بر فروز
مگر ز‌آن نوایِ بریشم‌نوازبریشم کشم روم را در طراز
چنین گوید آن کاردان فیلسوفکه بر کارِ آفاق بودش وقوف
که یونان‌نشینانِ آن روزگارسوی زهد بودند آموزگار
ز دنیا نجستندی آسایشینیرزیدشان شهوت آلایشی
نکردندی الا ریاضت‌گر‌یبه بسیار دانی و اندک‌خوری
کسی که به خود بر توان داشتیز طبع آرزو‌ها نهان داشتی
نکردی تمتع‌، نخوردی نبیدکزین هر دو گردد خرد ناپدید
ز گِرد آمدن سر درآید به گَردچو سر بایدت گِردِ آفت مگرد
بدانجا رسیدند از آن رسم و رایکه برخاست بنیاد‌شان زین سرا‌ی
ز خشگی به دریا کشیدند بارز پیوند گشتند پرهیزگار
زنان را ز مردان بپرداختندجداگانه شان کشتی‌یی ساختند
به مردانگی خون خود ریختندبمردند و با زن نیامیختند
به گیتی چنین بود بنیاد‌شانکه تخمه به گیتی برافتادشان
یکی روزِ فرخنده از صبحگاهز فرزانگان بزمی آراست شاه
چنان داد فرمان به سالاربارکه با من ندارد کس امروز کار
فرستید و خوانید سقراط رانگهبان ترکیب و اخلاط را
فرستاده سقراط را بازجستز شه یاد کردش که جویای توست
زمانی به درگاه‌ِ خسرو خرامبرآرای جامه برافروز جام
فریب ورا پیر دانا نخوردفریبندگی را اجابت نکرد
بدو گفت رو به سکندر بگویکه هرچ اندرین ره نیابی مجوی
من آنجایی‌ام وین سخن روشن استگر اینجا خیالی‌ست آن بی‌من است
مرا گر به‌دست آرد ایزد‌پرستهم از درگه‌ِ ایزد آیم به‌دست
جوابی که آن کان‌ِ فرهنگ سفتفرستاده شد با فرستنده گفت
شهنشاه را گشت روشن چو روزکه سقراط شمعی است خلوت فروز
نیابد به دیدار آن شمع راهجز آن کس که شب‌خیز باشد چو ماه
سکندر که دارندهٔ تاج بودبه دانش همه ساله محتاج بود
زمانی نبودی که فرزانه‌ایز گوهر ندادی بدو دانه‌ای
ز هر دانشی کان ز دانندگانرساندندی او را رسانندگان
سخن‌های سقراطِ بیدار هوشپسند آمدی مر زبان را به گوش
برآن شد دلِ دانش‌اندیش اوکه آرند سقراط را پیش او
نمودند کان پیرِ خلوت‌پناهبر آمدشدِ خلق بربست راه
سر از شغل دنیا چنان تافته‌ستکه در گور گویی دری یافته‌ست
ز خویشان و یاران جدایی گرفتبه کنجی خراب آشنایی گرفت
جهان گرچه کارش به جان آورَدنه ممکن که سر در جهان آورَد
ز خون خوردنِ جانور خو بریدپلاسی بپوشید و دیبا درید
کفی پست از آنجا که غایت بوَدشبان روزی او را کفایت بود
جز ایزد پرستیدنش کار نیستبه نزدیک او خلق را بار نیست
نظامی صفت با خرد خو گرفتنظامی مگر کاین صفت زو گرفت
به شرحی که دادند از آن دین‌پناهگراینده‌تر شد بدو مِهر ِشاه
چنین آمده‌ست آدمی را نهادکه آرد فرامُش‌کنان را به یاد
کسی کاو ز مردم گریزنده‌تربدو میل مردم ستیزنده‌تر
چو سقراط مهر خود از خلق شستهمه خلق سقراط را بازجُست
بسی خواند شاهش برِ خویشتننشد شاهِ انجم بر آن انجمن
چو ز اندازه شد خواهشِ شهریاردلِ کاردان در نیامد به کار
ز نازِ هنرمند ترکانه‌وَشرمنده نشد دولتِ نازکش
شه از جمله استواران خویشیکی محرم خاص را خواند پیش
فرستاد نزدیک دانا فرازبسی قصه‌ها گفت با او به راز
که نزدیک خود خواندمت بارهانهان داشتم با تو گفتار‌ها
اجابت نکردی، چه بود از قیاس‌؟نوازنده را ناشدن حق‌شناس‌؟
چرایی ز درگاه ما گوشه‌گیر‌؟بیا، یا بگو حجتی دلپذیر
به معذوریِ خویش حجت نمایوگر نیست حجت به حاجت بپای
فرستادهٔ پی مبارک ز راهبه سقراط شد، داد پیغام شاه
جهان‌دیده دانای‌ِ حاضر‌جوابچنین داد پاسخ برای صواب
که گر شه مرا خواند نزدیک خودخرد چیزها داند از نیک و بد
نماید که رفتن بدو رای نیستکه مهر تو را در دلش جای نیست
چو در ناشدن هست چندین دلیلبه بازی نشد پیش کس جبرئیل
مرا رغبت آنگه پدید آمدیکه پیغام شه با کلید آمدی
چو در نافه مشک آشنایی دهدبر او بوی خوش بر گوایی دهد
دلی را که بر دوستی رهبر استبرون از زبان حجتی دیگر است
درونی که مهر آشکارا کندمدارا فزون از مدارا کند
کسانی که نزدیک شه محرمندبه بزم‌اندرون شاه را همدمند
سوی من نبینند بر آب و سنگستور مرا پای ازینجاست لنگ
چنان می‌نماید که در بزمگاهبه نیکی مرا یاد ناورد شاه
که آن رازدار‌ان که خدمتگر‌ندبه دل‌دوستی سویِ من ننگرند
دل شاه را مرد مردم‌شناسهم از مردم ِ شاه گیرد قیاس
اگر خاصگان را زبان هست نرمبه امید شه دل توان کرد گرم
وگر نرم ناید ز گوینده گفتدرشتی بوَد شاه را در نهفت
غناساز‌ِ گنبد چو باشد درستصدای خوش آرد به اوتار‌ِ سست
ز گنبد چو یک رکن گردد خرابخوش‌آواز را ناخوش آید جواب
هر آن نیک و بد کاید از در برونبه دارا‌ی درگه بوَد رهنمون
تو خوانی مرا پرده‌داران رازبه سرهنگی از پرده دارند باز
نگر تا به طوفان ز دریای آبدر این کشمکش چون نمایم شتاب‌؟
مثال آنچنان شد که دریای ژرفنماید که دُرهاست ما را شگرف
نهنگان دریا گشایند چنگکه جوید گهر در دهان نهنگ‌؟
چگونه شوم بر دری نور باش؟که باشد بر او این همه دور باش
برِ شاه اگر صورتم بد کنندخلاقت نه بر من که بر خود کنند
ز خلق جهان بنده‌ای را چه باک‌؟که بندد کمر پیش یزدان پاک
در این بندگی خواجه‌تاشم تو راگر آیم به تو‌، بنده باشم تو را
ببین ای سکندر به تقویم راستکه این نکته را ارتفاع از کجاست‌؟!
فرستادهٔ شهریار از بَرَشبرِ شاه شد خواند درس از برش
طبق‌پوش برداشت از خوان دُرز دُر دامن شاه را کرد پر
شه از گوهرافشانِ آن کانِ گنجز گوهر برآمودن آمد به رنج
پسند آمدش کان سخن‌های چُستبه دعوی‌گه حجت آمد درست
چو دانست کاو هست خلوت‌گرایپیاده به خلوتگه‌ش کرد رای
شد آن گنج را دید در گوشه‌ایز بی توشه‌ای ساخته توشه‌ای
ز شغل جهان گشت مشغول خواببرآسوده از تابش آفتاب
تماشای او در دلش کار کردبه پایش بجنباند و بیدار کرد
بدو گفت برخیز و با من بسازکه تا از جهانت کنم بی‌نیاز
بخندید دانا کزین داوریبه ار جز منی را به‌دست آوری
کسی کاو نهد دل به مشتی گیانگردد به گِرد تو چون آسیا
چو قرص جوین هست جان‌پرور‌مغم گِردهٔ گندمین چون خورم؟
بر آن راهرو نیم‌جو بار نیستکه او را یکی جو در انبار نیست
مرا کایم از کاه‌بَرگی ستوهچه باید گران‌بار گشتن چو کوه‌؟
دگرباره شه گفت کز مال و جاهتمنا چه داری تو ای نیکخواه‌؟
جوابش چنین داد دانای دورکه با چون منی بر مینبار جور
من از تو به همت توانگر‌ترمکه تو بیش‌خوار‌ی‌، من اندک‌خورم
تو با اینکه داری جهانی چنیننه‌ای سیر‌دل هم ز خوانی چنین
مرا این یکی ژندهٔ سالخوردگران‌ستی ار نیستی گرم و سرد
تو با این گرانی که در بار توستطلبکار‌یِ من کجا کار توست؟
دگر باره پرسید از او شهریارکه تو کیستی‌‌ من کی‌ام‌‌ در شمار‌‌‌
چنین داد پاسخ سخنگو‌ی پیرکه فرمان‌ده‌ام من‌، تو فرمان‌پذیر
برآشفت شه زان حدیث درستنهانی سخن را درون بازجست
خردمند پاسخ چنین داد بازکه بر شه گشایم درِ بسته باز
مرا بنده‌ای هست نامش هوادل من بدان بنده فرمانروا
تو آنی که آن بنده را بنده‌ایپرستارِ ما را پرستنده‌ای
شه از رای دانا‌ی باریک‌بینز خجلت سرافکنده شد بر زمین
بدو گفت خود نور سیمای منگواه‌ست بر پاکی رای من
ز پاکان چو پاکی جدایی مکننمرده زمین آزمایی مکن
دگر ره جوابیش چون سیم دادکه سیماب در گوش نتوان نهاد
چو پاکی و پاکیزه رایی کنیچرا دعوی‌ِ چارپایی کنی؟
که هر چارپایی که آرد شتاببه پای اندر آرد کسی را ز خواب
چو من خفته‌ای را تو بیدار مردنبایست از این گونه بیدار کرد
تو کز خواب ما را بر آشفته‌ایکنی خفته بیدار و خود خفته‌ای
بدین خواب خرگوش و خوی پلنگز شیرانِ بیدار بردار چنگ
شکاری طلب کافتد از تیر توهژبر‌ی چو من نیست نخجیر تو
دل شه بدان داستان‌های گرمچو موم از پذیرندگی گشت نرم
به خواهش چنان خواست کان هوشمندز پند‌ش دهد حلقه‌ای گوش‌بند
شد آن تلخی از پیر‌ِ پرهیزگاربه شیرین‌زبانی درآمد به کار
از آن پند کاو سربلندی دهدبگفت آنچه او سودمندی دهد
که چون آهنِ دست‌پیرایِ توپذیرای صورت شد از رای تو
توانی که روشن کنی سینه رادر او آری آیین آیینه را
چو بردن توانی ز آهن تو زنگکه تا جای گیرد در او نقش و رنگ
دل پاک را زنگ‌پرداز کنبر او راز روحانیان باز کن
سیه کن روانِ بداندیش رابشوی از سیاهی دل خویش را
زبانی است هر کاو سیه‌دل بوَدنه هر زنگی‌یی خواجه مقبل بود
به سودا‌ی زنگی مشو رهنمونمفرح نگر کز لب آرد برون
سیاهی کنی سوخته شو چو بیدکه دندان بدو کرد زنگی سپید
مگر که‌آینهٔ زنگی از آهن استکه با آن سیاهی دلش روشن است‌؟!
از آنجا خبر داد کار آزمایکه نوشاب را در سیاهی‌ست جای
برون آی چون نقره ز آلودگیز نقره بیاموز پالودگی
دماغی کز آلودگی گشت پاکبچربد بر این گنبد دودناک
نهانخانهٔ صبحگاهی شودحرمگاه سرّ الهی شود
ز تو دور کردن ز روزن نقاببه روزن درافتادن از آفتاب
چراغی به دریوزه بر کرده گیرقفایی ز باد هوا خورده گیر
عماری‌کشِ نور ِخورشید باشز ترکِ عماری بر امید باش
تو در پاک میکن ز خاشاک و خارطلبکار سلطان مشو زینهار
چو سلطان شود سوی نخجیرگاهدَری رُفته بیند فروشسته راه
چو دانی که آمد به مهمان فرودبه ناخوانده مهمان بر از ما درود
گر آیی بر این در دلیری مکنتمنای بالا و زیری مکن
به جان شو پذیرندهٔ بزم خاصکه تن را ز دربان نبینی خلاص
به کفش گل آلوده بر تخت شاهنشاید شدن، کفش بفکن به راه
چو هم‌کاسهٔ شاه خواهی نشستبپیرای ناخن‌، فروشوی دست
که‌را زَهره گر خود بود شرزه شیر‌؟که بر تخت سلطان خرامد دلیر‌؟
که شیری که بر تخت او بخته شدهم از هیبت تخت او تخته شد
کسی کاو درآید به درگاه توخورد سیلی ار گم کند راه تو
ببین تا تو را سر به درگاهِ کیستدل ترسناکت نظرگاهِ کیست
گر این در زنی، کمترین بنده باشگر این پای داری سرافکنده باش
وگرنه تو خود شاهی و شهریارتو را با سگ پاسبانان چه‌کار؟
تو گرمی مکن گر من از خویِ گرمنگفتم تو را گفتنی‌های نرم
دل تافته که‌او زمین‌تفته بودبه جاسوسی آسمان رفته بود
کنون که‌آمد از آسمان بر زمینره‌آوردش آن بود و ره‌بردش این
چو گفت این سخن‌های پرورده پیرسخن در دل شاه شد جایگیر
برافروخته‌روی چون آفتابسوی بزم خود کرد خسرو شتاب
بفرمود تا مرد کاتب سرشتبه آب زر آن نکته‌ها را نبشت