گنج

بخش ۷ - در نصیحت فرزند خویش محمد

ای پسر هان و هان تو‌را گفتمکه تو بیدار شو که من خفتم
چون گلِ باغ سرمد‌ی داریمُهر نام محمد‌ی داری
چون محمد شدی ز مسعود‌یبانگ برزن به کوس محمود‌ی
سکه بر نقش نیک‌نامی بندکز بلندی رسی به چرخ بلند
تا من آنجا که شهربند شوماز بلندی‌ات سربلند شوم
صحبتی جوی کز نکونامیدر تو آرد نکو سرانجامی
همنشینی که نافه‌بو‌ی بوَدخوب‌تر زانکه یافه‌گو‌ی بود
عیب ِ یک هم‌نشست باشد و بسکه‌افکنَد نام زشت بر صد کس
از در افتادن‌ِ شکار‌ی خامصد دیگر در اوفتند به دام
زر فرو بردن‌ِ یکی محتاجصد شکم را درید در ره ِ حاج
در چنین ره مخسب چون پیر‌انگِرد کن دامن از زبون‌گیر‌ان
تا بدین کاخ ِ باژگونه‌نوَردنفریبی چو زن که مردی مرد
رقص مَرکب مبین که رهوار‌ستراه بین تا چگونه دشوار‌ست
گر بر این ره پری چو باز سپیددیده بر راه دار چون خورشید
خاصه کاین راه راه نخچیر استآسمان با کمان و با تیر است
آهنت گرچه آهنی‌ست نفیسراه سنگ‌ است و سنگ مغناطیس
بار چندان بر این ستور آویزکه نمانَد بر این گریوهٔ تیز
چون رسد تنگی‌یی ز دَور دو رنگراه بر دل فراخ دار نه تنگ
بس گره کاو کلید پنهانی‌ستبس درشتی که در وی آسانی‌ست
ای بسا خواب کاو بود دلگیرو‌اصل آن دل‌خوشی‌ست در تعبیر
گرچه پیکان غم جگر‌دوز استدِرع صبر از برای این روز است
عهد خود با خدای محکم‌داردل ز دیگر علاقه بی‌غم دار
چون تو عهد خدای نشکستیعهده بر من کز این و آن رستی
گوهر نیک را ز عِقد مریزوآنکه بد‌گوهر است ازو بگریز
بدگهر با کسی وفا نکنداصل بد در خطا خطا نکند
اصل بد با تو چون شود مُعطی‌‌؟آن نخواندی که «‌اصلُ لایُخطی‌»؟
کژدم از راه آنکه بدگهر‌ستماندنش عیب و کشتنش هنر‌ست
هنر آموز کز هنرمند‌یدرگشایی کنی نه دربند‌ی
هرکه ز آموختن ندارد ننگدُر برآرد ز آب و لعل از سنگ
و‌آنکه دانش نباشدش روزیننگ دارد ز دانش‌آموز‌ی
ای بسا تیز‌طبع کاهل‌کوشکه شد از کاهلی سفال‌فروش
وای بسا کور‌دل که از تعلیمگشت قاضی‌القضات هفت اقلیم
نیم‌خوردِ سگان ِ صیدْ سگالجز به تعلیم علم نیست حلال
سگ به دانش چو راست‌رشته شودآدمی شاید ار فرشته شود
خویشتن را چو خضر بازشناستا خوری آب زندگی به قیاس
آب حیوان نه آب حیوان‌ستجان با عقل و عقل با جان‌ست
جان چراغ است و عقل روغن اوعقل جان است و جان ما تن او
عقل با جان عطیه احدی‌ستجان با عقل زنده ابدی‌ست
حاصل این دو جز یکی نبودکان دو داری در این شکی نبود
تا از ین دو به آن یکی نرسیهیچ‌کس را مگو که هیچ کسی
کان یکی یافتی دو را کم زنپای بر تارک دو عالم زن
از سه بگذر که محملی نه قوی‌ستاز دو هم در گذر که آن ثنوی‌ست
سر یک رشته گیر چون مرداندو رها کن سه را یکی گردان
تا ز ثالث ثلاثه جان نبریگوی وحدت بر آسمان نبری
زین دو چون کم شدی فسانه مگویچون یکی یافتی بهانه مجو‌ی
تا بدین پایه دسترس باشدهرچ ازین بگذرد هوس باشد
تا جوانی و تندرستی هستآید اسباب هر مراد به دست
در سهی سرو چون شکست آیدمومیایی کجا به دست آید؟
تو که سرسبزی جهان داریره کنون رو که پای آن داری
در ره دین چو نی کمر بربندتا سرآمد شوی چو سرو بلند
من که سرسبزی‌ام نماند چو بیدلاله زرد و بنفشه گشت سپید
باز ماندم ز نا‌تنومند‌یاز کله‌دار‌ی و کمربند‌ی
خدمتی مردوار می‌کردمراستی را کنون نه آن مردم
روزگار‌م گرفت و بست چنینعادت روزگار هست چنین
نافتاده شکسته بودم بالچون فتادم‌، چگونه باشد حال‌!
احمدک را که رخ نمونه بوَدآبله بر دمد چگونه بوَد‌!
گرچه طبعم ز سایه بر خطر استسایبان‌م شمایل هنر است
سایه‌ای در جهان ندارد کسکاو بره نیست پیش و گرگ از پس
هیچ‌کس ننگرم ز من تأمنکه نشد پیش دوست و پس دشمن
چون قفا دوستند مشتی خامروی خود در که آورم به سلام
گرچه برنا‌یی از میان برخاستچه کنم حرص همچنان برجاست
تا تن سال‌خورده پیر‌تر استآز او آرزو‌پذیرتر است
گویی این سکه نقد ما داردیا همه کس خود این بلا دارد
بازدار ای دوا کن دل مناز زمین‌بوس هر کسی گل من
تیرگی چند‌؟ روشنایی دهچون شکستی‌ام‌، مومیایی ده
آنچه زو خاطرم پریشان استبکن آسان که بر تو آسان است
گردنی دارم از رسن رستهمکنم زیر بار خس خسته
من که قانع شدم به دانه خویشسرور‌م چون صدف به خانه خویش
سروری به که یار من باشدسرپرستی چه کار من باشد‌؟!
شیر از آن پایه بزرگی یافتکه سر از طوق سرپرستی تافت
نانی از خوان خود دهی به کسانبه که حلوا خوری ز خوان خسان
صبح چون برکشید دشنه تیزچند خسبی نظامیا برخیز
کان‌ِ نو کن ز رنج خویش مرنجباز کن بر جهانیان در گنج