بخش ۳۸ - در ختم کتاب و دعای علاء الدین کرپ ارسلان
چون فروزنده شد به عکس و عیارنقد این گنجهخیز رومیکار
نام شاهنشهی برو بستمکاب گیرد ز نقش او دستم
شاهِ رومیقبایِ چینیتاججزیتش داده چین و روم خراج
یافته از ره اصول و فروعبخت ایشوع و رای بختیشوع
بر زمینبوسش آسمان بر پایو آفرینش ز جاه او بر جای
در نظامی که آسمان دارداجری مملکت دونان دارد
زان مروّت که بوی مشک دهدلؤلؤ تر چو خاک خشک دهد
از زمین تا اثیر در دو کف استصافی او شد که مایه شرف است
در ذهب دادنش به سائل خویشزر مصری ز ریگ مکی بیش
تیغش آن کرده در صلابت سنگکاتش تیز با تراش خدنگ
بیدبرگش به نوکِ مویشکافنافهٔ کوه را فکنده ز ناف
دِرعش از دست صبح نیزهگشاینیزهش از درع ماه حلقهربای
شش جهت بر قبای او زرهیهفت چرخ از کمند او گرهی
ای نظامی امیدوار به تونظم دوران روزگار به تو
زمی از قدرت آسمان داندو آسمانت هم آسمان خواند
دور و نزدیگ چون در آب سپهرتیز و آهسته چون در آینه مهر
قائم عهد عالمی به درستقائم نامده فکندهٔ تست
با همه چون ملک بر آمدهایوز همه چون فلک سر آمدهای
این چنین نامه بر تو شاید بستکز تو جای بلندنامی هست
چونکه شد لعل بسته بر تاجشبر تو بستم ز بیم تاراجش
گر به سمع تو دلپسند شودچون سریر تو سربلند شود
خار کان انگبین بر او رانندزیرکانش ترانگبین خوانند
میوهای دادمت ز باغ ضمیرچرب و شیرین چو انگبین در شیر
ذوق انجیر داده دانهٔ اومغز بادام در میانهٔ او
پیش بیرونیان برونش نغزوز درونش درونیان را مغز
حقهای بسته پر ز در داردوز عبارت کلید پر دارد
در دران رشته سر گرای بودکه کلیدش گره گشای بود
هر چه در نظم او ز نیک و بد استهمه رمز و اشارت خرد است
هر یک افسانهای جداگانهخانهٔ گنج شد نه افسانه
آنچه کوتاهجامه شد جسدشکردم از نظم خود دراز قدش
وآنچه بودش درازی از حد بیشکوتهی دادمش به صنعت خویش
کردم این تحفه را گزارش نغزاینت چرب استخوان شیرین مغز
تا درآری به حسن او نظریجلوهای دادمش به هر هنری
لطف بسیار دخل اندک خرجکرده در هر دقیقه درجی درج
دست ناکرده دلستانی چندبکر چون روی غنچه زیر پرند
مصرعی زر و مصرعی از درتهی از دعوی و ز معنی پر
تا بدانند کهز ضمیر شگرفهرچه خواهم درآورَم به دو حرف
وآنچه بر هفت کنج خانهٔ رازبستم آرایشی فراخ و دراز
غرض آن شد که چشم از آرایشدر فراخی پذیرد آسایش
آنچه بینی که بر بساط فراخکردهام چشم و گوش را گستاخ
تنگچشمان معنیام هستندکه رخ از چشم تنگ بربستند
هر عروسی چو گنج سر بستهزیر زلفش کلید زر بسته
هر که این کان گشاد زر بایدبلکه در یابد آن که دریابد
من که نقاش نیشکر قلممرطبافشان نخل این حرمم
نی کلکم ز کشتزار هنربه عطارد رساند سنبل تر
سنبله کرد سنبلم را خاصگرچه القاص لایحب القاص
چون من از قلعه قناعت خویششاه را گنج زر کشیدم پیش
در ادا کردن زر جایزوامدار من است رویین دز
وامداری نه کز تهی شکمیدز رویین بود ز بی درمی
کاهن تیز آن گریوهٔ سنگلعل و الماس ریخت صد فرسنگ
لعل بر دست دوستان به قیاسوز پی پای دشمنان الماس
آن نه دز کعبه مسلمانیستمقدس رهروان روحانیست
میخ زرین و مرکز زمی استنام رویین دزش ز محکمی است
یافت دریافت نارسیده اوزهره را هم زره دریده او
جبل الرحمه زان حریم دریستبو قبیس از کلاه او کمریست
ابدی باد خط این پرگارزان بلند آفتاب نقطه قرار
در دزی چون حصار پیوندندنامهای بر کبوتری بندند
تا برد نامه را کبوتر شادبر آنکس که او رسد فریاد
من که در شهربند کشور خویشبسته دارم گریزگه پس و پیش
نامه در مرغ نامه بربستمکاو رساند به شاه، من رَستم
ای فلک بر در تو حلقه به گوشهم خطا پوش و هم خطاییپوش
چون مرا دولت تو یاری کردطبع بین تا چه سحرکاری کرد
از پس پانصد و نود سه برانگفتم این نامه را چو ناموران
روز بر چارده ز ماه صیامچار ساعت ز روز رفته تمام
باد بر تو مبارک این پیوندتا نشینی بر این سریر بلند
نوشی آب حیات ازین ابیاتزنده مانی چو خضر از آب حیات
ای که در ملک جاودان بادیملک با عمر و عمر با شادی
گر نرنجی ز راه معذوریگویمت نکتهای به دستوری
بزمهای تو گرچه رنگین استآنچه بزم مخلد است این است
هر چه هست از حساب گوهر و گنجراحت اینست و آن دگر همه رنج
آن اگر صد کشد به پانصد سالدیر زی تو که هم رسد به زوال
وین خزینه که خاص درگاهستابدالدهر با تو همراهست
این سخن را که شد خرد پروردبر دعای تو ختم خواهی کرد
دولتی باش هر کجا باشیدر رکابت فلک به فراشی
دولتت را که بر زیارت بادخاتم کار بر سعادت باد