بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را
چونکه خواننده خواند نامه تمامجوش آتش برآمد از بهرام
باز خود را به صد تواناییداد چون زیرکان شکیبایی
با چنان گرمییی نکرد شتاببعد از اندیشه باز داد جواب
کهآنچه در نامه کاتبان راندندگوش کردم چو نامه بر خواندند
گرچه کاتب نبوده چابک دستپند گوینده را عیاری هست
آنچه بر گفته شد ز رای بلندمیپسندم که هست جای پسند
من که در پیش من چه خاک و چه سیمسر فرو ناورم به هفت اقلیم
لیک ملکی که ماندم از پدرانعیب باشد که هست با دگران
گر پدر دعوی خدایی کردمن خدا دوستم خِرد پرورد
هست بسیار فرق در رگ و پوستاز خدا دوست تا خدایی دوست
من به جرم نکرده معذورمکز بزهکاری پدر دورم
پدرم دیگر است و من دگرمکهآن اگر سنگ بود من گهرم
صبح روشن ز شب پدید آیدلعل صافی ز سنگ میزاید
نتوان بر پدر گوایی دادکه خداتان از او رهایی داد
گر بدی کرد چون به نیکی خفتاز پس مرده بد نباید گفت
هرکجا عقل پیش رو باشدبد بدگو ز بدشنو باشد
هرکه او در سرشت بدگهر استگفتنش بد شنیدنش بتر است
بگذرید از جنایت پدرمبگذارید از آنچه بیخبرم
من اگر چشم بد نگیرد راهعذر خواهم از آنچ رفت گناه
پیش از این گر چو غافلان خفتماینک اینک به ترک آن گفتم
مقبلی را که بخت یار بودخفتنش تا به وقت کار بود
به که با خواب دیده نستیزدخسبد اما به وقت برخیزد
خواب من گرچه بود خوابی سختاز سرم هم نبود خالی بخت
کرد بیداربختیام یاریدادم از خواب سخت بیداری
بعد ازین روی در بهی دارمدل ز هر غفلتی تهی دارم
نکنم بیخودی و خودکامیچون شدم پخته کی کنم خامی؟
مصلحان را نظر نواز شوممصلحت را به پیشباز شوم
در خطای کسی نظر نکنمطمع مال و قصد سر نکنم
از گناه گذشته نارم یادبا نمودار وقت باشم شاد
با شما آن کنم که باید کردوز شما آن خورم که شاید خوَرد
ناورم رخنه در خزینهٔ کسدل دشمن کنم هزینه و بس
نیکرای از دَرم نباشد دوربد و بدرای را کنم مهجور
جز به نیکان نظر نیفروزماز بدآموز بد نیاموزم
دور دارم ز داوری آزرمآن کنم کز خدای دارم شرم
زن و فرزند و ملک و مال همهبر من ایمنتر از شبان و رمه
نان کس را به زور نگشایمبلکه نانش به نان برافزایم
نبَرَد دیو آرزوم از راهآرزو را گرو کنم به گناه
ننمایم به چشم بینندهآنچه نپسندد آفریننده
چون شه این گفت و رایها شد راستپیرتر موبد از میان برخاست
گفت ما را تو از خداوندیهم خردبخش و هم خردمندی
هرچه گفتی ز رای خوب سرشتخردش بر نگین دل بنوشت
سر تو زیبی، که سروری همه راسرشبان هم تو شایی این رمه را
تاجداری سزای گوهر توستتاج با ماست لیک بر سر توست
زند گشتاسبی به جز تو که خواند؟زندهدار کیان به جز تو که ماند؟
تخمهٔ بهمنی و داراییاز تو میپاید آشکارایی
میوه نو تویی سیامک رایادگار اردشیر بابک را
تا کیومرث از سریر و کلاهمیرود نسبت تو شاه به شاه
ملک با تو به اختیاری نیستدر جهان جز تو تاجداری نیست
موبدان گر نوند و گر کهنندهمه از یکزبان در این سخنند
لیک ما بندگان در این بندیمکه گرفتار عهد و سوگندیم
با نشینندهای که دارد تختدست عهدی شدهست ما را سخت
که نخواهیم تاج بی سرِ اوبر نتابیم چهره از در او
حجتی باید استوار کنونکهآرد آن عهد را ز عهده برون
تا در آیین خود خجل نشویمنشکند عهد و تنگدل نشویم
شاه بهرام کاین جواب شنیدپاسخی دادشان چنانکه سزید
گفت عذر از شما روا نبودعاقل آن به که بی وفا نبود
این مخالف که تخت گیر شماستطفل من شد اگرچه پیر شماست
تاجش از سر چنان به زیر آرمکه یکی موی ازو نیازارم
گرچه موقوف نیست شاهی منبر مدارا و عذرخواهی من
شاهم و شاهزاده تا جمشیدملک میراث من سیاه و سپید
تاج و تخت آلتست و شاهی نهآلتی خواه باش و خواهی نه
هرکه شد تاجدار و تختنشینتاج او آسمان و تخت زمین
تخت جمشید و تاج افریدونهر دو دایم نماند تا اکنون
هرکهرا مایه بود سر بفراختاز پی خویش تاج و تختی ساخت
من که بر تاج و تخت ره دانمتیغ دارم به تیغ بستانم
جای من گر گرفت غداریعنکبوتی تنید بر غاری
اژدهایی رسید بر در غاروآنگه از عنکبوت خواهد بار؟
مور کی جنس جبرییل بود؟پشه کی مرد پای پیل بود؟
گور چندان زند ترانه دلیرکه ننالد سپید مهره شیر
نزد خورشید خاصه برج حملاین چنین صد چراغ را چه محل؟
خر که با بالغان زبون گرددچون به طفلان رسد حرون گردد
من به سختی به خانه دگرانخانهٔ من به دست خانهبران
خورش خصم شهد یا شکر استخورد من یا دل است یا جگر است
تیغ و دشنه به از جگر خوردندشنه بر ناف و تیغ بر گردن
همه ملک عجم خزانهٔ مندر عرب مانده خیلخانهٔ من
گاه منذر فرستدم خوانیگاه نعمان فدا کند جانی
نان دهانم بدین کلهدارینان خورانم بدان گنهکاری
من چو شیر جوان ولایت گیرجای من کی رسد به روبه پیر؟
کی منم، کی برد مخالف تاج؟جز به کیزاده کی دهند خراج؟
هست جای کیان سزای کیانجز کیان را مباد جای کیان
شاه ماییم و دیگران رهیاندما پُریم آن دگر کسان تهیاند
شاه باید که لشگر انگیزداز سواری چه گرد برخیزد؟
می که پیر مغان ز دست نهادجز به پور مغان نشاید داد
نیک دانید کان چه میگویمراستکاری و راستی جویم
لیک از راه نیکپیمانینز سر سرکشی و سلطانی
آن کنم من که وفق رای شماسترای من جستن رضای شماست
وانکه گفتید حجتی بایدکه بدو عهد بسته بگشاید
حجت آنست کز میان دو شیربهره آنرا بوَد که هست دلیر
بامدادان دو شیر غرندهخورشی در شکم نیاکنده
وحشی تیز چنگ خشمآلودکز دم آتشین برآرد دود
شیردار آورَد به میدانگاهگِرد بر گرد صف کشند سپاه
تاج شاهان ز سر به زیر نهنددر میان دو شرزه شیر نهند
هرکه تاج از دو شیر بستاندخلقش آنروز تاجور داند
چون سخن گفته شد به رفق و به رازسخن دلفریب طبعنواز
نامه را مُهرِ خود نهاد بر اوشرح و بسطی تمام داد بر او
به پرستندگان خویش سپردتا برندش چنانکه باید برد
شهپرستان که مهر شه دیدندوان سخنهای نغز بشنیدند
بازگشتند سوی خانهٔ خویشصورت شاه نو نهاده به پیش
گشته هریک ز مهربانی اوعاشق فر خسروانی او
همه گفتند شاه بهرام استکه ملک گوهر و ملک نام است
نتوان بر خلاف او بودنآفتابی به گِل بر اندودن
تند شیریست آن نبرده سوارکهاژدها را کند به تیر شکار
چون شود تندشیر پنجهگشایهیچکس پیش او ندارد پای
بستاند سریر و تاج به زورسروران را برد به پای ستور
به که گرمی در او نیاموزیمآتش کشته بر نیفروزیم
قصهٔ شیر و برگرفتن تاجبه چنین شرط نیست او محتاج
لیکن این شیر حجتی است بزرگکهآگهیمان دهد ز روبه و گرگ
سوی درگه شدند جمله ز راهباز گفتند شرط شاه به شاه
نامه خواندند و حال بنمودندیک سخن بر شنوده نفزودند
پیر تخت آزمای تاجپرستتاج بنهاد و زیر تخت نشست
گفت ازان تاج و تخت بیزارمکه ازو جان به شیر بسپارم
به که زنده شوم ز تخت به زیرتا شوم کشته در میان دو شیر
مرد زیرک کجا دلیر خوردطعمهای کز دهان شیر خورد
وارث مملکت به تیغ و به جامهیچکس نیست جز ملک بهرام
وارث ملک را دهید سریرصاحب افسر جوان بِه است که پیر
من ازین شغل درکشیدم دستنیستم شاه لیک شاهپرست
پاسخ آراستند نامورانکای سر خسروان و تاج سران
شرط ما با تو در خداوندینیست الا بدین خردمندی
چون به فرمان ما شدی بر تختهم به فرمان ما رها کن رخت
نیست بازی ز شیر بردن تاجتا چه شببازی آورَد شب داج
شرط او را به جای خویش آریمشیر بندیم و تاج پیش آریم
گر بترسد سریر عاج تراستور شود کشته نیز تاج تراست
گر شود چیر و تاج برداردوز ولایت خراج بردارد
در خور تخت و آفرین باشدلیک هیهات اگر چنین باشد
ختم قصه بر این شد آخر کارکهآنچه شرط است نگذرد ز قرار
روز فردا چو در شمار آیدشاه با شیر در شکار آید