گنج

شمارهٔ ۹۶

نه دست من همین بهر هلاکم دامنت گیردبه سد امید اگر آیی به خاکم دامنت گیرد
از آن ناله که می‌ترسم مرا با ذوق بیدادتچو بیند دیگری بعد از هلاکم دامنت گیرد
مده چاک گریبان در کف آلوده‌دامانانکه دست عشق پاک از جیب چاکم دامنت گیرد
دهی بر باد اگر خاکم ز دامانت غباری کمکه باشم من که دستی در هلاکم دامنت گیرد
تو خرسندی که از قتلم ز غم فارغ شدی من زینکه گر خود گردانگیزی ز خاکم دامنت گیرد