شمارهٔ ۱۶۹
زشست شهسواری ناوکی تعویذ پر دارمکجا اندیشه از آهنگ صیاد دگر دارم
به تیری چون ز پا افکندیم از خاک بردارمکه صیاد دگر در راه و زخمی کارگر دارم
کشیدم آهی و زخم دگر زد بر سر زخممبه آه خویشتن زین بیشتر چشم اثر دارم
اگر چون سایه افتادم به خاک ره عجب نبودفروزان آفتابی از جمالش در نظر دارم
ملامتگو چرا باید زبان بیهوده بگشایدنه او از وی خبردار نه من از خود خبر دارم
خموشی چون نشان آگهی آمد از آن نالمکه گر خاموش بنشینم ز رازم پرده بردارم
ز اسرار جهان بیهوده میجستم خبر عمریندانستم که خود را باید از خود بیخبر دارم
همین بهتر که خاموشم چرا بیهوده بخروشماگر دارم فغانی از جفای دادگر دارم
ز نقش پای من اشکم نشان نگذاشت در راهشبه راه او چه منتها نشاط از چشم تر دارم