شمارهٔ ۱۴۶
نگه مست و چشم هشیارشلب شیرین و تلخ گفتارش
دیدم و دل بمهر او دادمتا توانی بگو بیازارش
رفت و پوشید چشم از نگهییا رب از چشم بد نگه دارش
در دم آشفتگیست تا چه کندزلف آشفته چشم بیمارش
نیست ذوقی مرا زگل گوییبلبلی یافت ره بگلزارش
کس دل از ما نمیخرد تا چندآرم از خانه سوی بازارش
چون متاعی که عیب او داندهم فروشنده هم خریدارش
راهب از دیرو عابد از مسجدزاهد از غیر و عاشق از یارش
همه در مانده و پریشانشهمه سر گشته و طلبکارش
ای خوشا وقت بنده ای کورانپسندد بجز خریدارش
آنکه از محرمان پادشه استنشناسند گو ببازارش
شد چو مقبول بند گیش نشاطگو دو عالم کنند انکارش