شمارهٔ ۱۳۷
وقت است که تن جان شود و جان همه دلدارای خون شده دل خانه بپرداز ز اغیار
تا شمع به راهش برم ای سینه برافروزتا گنج نثارش کنم ای دیده فروبار
هر یک من و زاهد شده خرسند به کاریتا غیرت داور چه کند عاقبت کار
من پای تو میبوسم و او پایهی منبرمن دست به سر میزنم او دستهی دستار
رخ منظر غیب است به هر عیب مپوشانلب مخزن گنج است به هر رنج میازار
چشم از پی نظارهی روییست، فرو بندپا از پی سیر سر کوییست، نگهدار
دل خلوت یاریست درین غمکده مپسندجان از پی کاریست چنین بیهده مگذار
تا چند نشاط این همه بیهوده سراییگر مرد رهی،گام بنه، کام به دست آر