شمارهٔ ۱۳۰
هر کرا بر سر آن کو گذری میبایداز دل گمشدهام راهبری میباید
از توام نیست گریزی که به هر سو گذرمبر سر کوی تو زان ره گذری میباید
گشت منظور تو آن کز نظر خلق فتادبر من ای خسرو خوبان نظری میباید
در خم زلف مپوشان رخ و بردار نقابصبح را شامی و شب را سحری میباید
نعمت خواجه عمیم است و خداوند کریمبنده را لیک به خدمت هنری میباید
خجلت ماست فزون هر نفس از رحمت شاهبهر این قصه زبان دگری میباید