شمارهٔ ۱ - این ترکیب موحدانه در دارالسلطنه لاهور در فصل گل و بهار در اوان سرمستی ها در تعریف خرمی عالم مذیل به نام نامی صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان در استدعای صحبت ایشان گفته شده
آن جلوه که در پرده روش های نهان داشتاز پرده برآمد روشی بهتر از آن داشت
ذوقی به چمن داد که در خنده ابرستشوری ز گل انگیخت که بلبل به فغان داشت
امروز که شد عشرت می لعل قبا شدوان روز که بود آفت دی رنگ خزان داشت
این جلوه حسن است که در پرده نگنجداین قصه عشقست که پنهان نتوان داشت
در باغ خروش از در و دیوار برآمدکز غنچه لبان خاک به دل راز نهان داشت
بی خواست برآورد سر از طرف چمن هاچندان که زمین تازه نهالان جوان داشت
مشاطگی هر خس و هر خار صبا کرداز بس که چمن غالیه در غالیه دان داشت
ایمن نتوان بود که از ابر بهاریشد لاله ستان هرچه زمین ژاله ستان داشت
دستار گل امروز نگر گشته پریشاندیروز گر از غنچه به سر تاج کیان داشت
تا هست جهان هست خزانی و بهاریدل بسته این وضع مکرر نتوان داشت
کو عشق که دود از دل بی درد برآرمآهی کشم از هستی خود گرد برآرم
عشقست که هم پرده و هم پرده درآمدغماز دل و شحنه خون جگر آمد
عشقست که بگذشته و آینده ما اوستدر هر نفسی رفت و به رنگی دگر آمد
هان جان و دل آغوش و بغل خوش بگشاییدکان یار سفرکرده ما از سفر آمد
او بود که از سینه به تاراج خرد خاستاو بود که بر آتش دل جلوه گر آمد
شد حسن چو در جلوه خوبی به نظر رفتشد عشق چو در پرده سودا به سر آمد
آنگاه برانگیخت فراقی و وصالیدر صورت یکتایی از آن هر دو برآمد
تا چشم حسودی نکند کار درین کاراز دل به دل آن عشق بدین سینه درآمد
آن یار که معموری دل از ستم اوستصد شکر که این بار ستمکارتر آمد
نیک آمدی ای عقل مرا آتش خرمنلبیک زهی چشم امیدم به تو روشن
خیزید که گیریم می از ساقی مستانگردیم به حال دل آشوب پرستان
جامی دو سه نوشیم و درآییم به بازارسر می و میخانه بگوییم به دستان
بس نشئه بلندست اگر لب بگشاییمبر خویش ببالند ز مستی همه پستان
هان ای دل غافل شده هنگام صبوحستگر جام ز ساقی نستانی مزه بستان
بی دردسر از خواب برآور که بپیمودبر ما خم و ساغر در و دیوار گلستان
برخیز که گر بهره ای از نشئه نداریمباری بنشینیم به همت بر مستان
ایام بهار آمد و در خانه بماندیمزین شرم که بی می نتوان رفت به بستان
تاریکی غم از افق سینه دمیدهیک شیشه می کو؟ که کنم شمع شبستان
در کشور آن قوم که این باده حلالستگلرنگ چو رخسار بهارست زمستان
از میکده مگذر که در کعبه فرازستبسیار مدو تیز که این راه درازست
آن راز که در صومعه محجوب ریا بوددر میکده از صافی دل ها به ملا بود
فکری که غم مدرسه و درس همانستدر ساغر می نشئه و در ساز نوا بود
قهری که شود هیزم او آتش نمروددیدیم که خاکستر او لطف و عطا بود
خمار دلش خوش که پی می گه و بیگاههرگاه که رفتیم در میکده وا بود
دی راهب بتخانه به من راه حرم رانزدیک نمود ارچه بسی دورنما بود
خورشید به زنار همی بست میانشدر بتکده هر ذره که بر روی هوا بود
دیدیم که در میکده هم شاهد و ساقیستآن خانه برانداز که در خانه ما بود
او بود که بر هر که نظر کرد بقا یافتاو بود که از هر که گذر کرد فنا بود
این جلوه همانست کزو گریه بجوشیدشورش شد و در قالب مجنون بخروشید
غافل مگذر بتکده را هم حرمی هستزان سوی خرابات چو رفتی صنمی هست
در دیده نمک ریز که خوابت نربایدشایسته دریافتن از عمر دمی هست
در عشق چو عقل و خرد باده پرستانویرانم و آگه نه که بر من ستمی هست
در شکوه دلر طفل الف بی نشناسمزین بیش ندانم که ورق را رقمی هست
آن نیست که در هجر دلم را نخراشدگر نیست سنان مژه نوک قلمی هست
دلتنگی من چون سبب خوشدلی اوستدریوزه کنم از در هر دل که غمی هست
ساقی غم نابودن می سخت خماریستمستیم اگر در قدح و جام نمی هست
دل بر خود و بر هستی خود از چه نهد کسدر هر نفس ما چو وجود و عدمی هست
جز جام می عشق که آیینه صدقستپیمانه زهرست اگر جام جمی هست
آن به که بغیر از مژه تر نشناسیملب تشنه بمیریم و سکندر نشناسیم
گر قیصر و گر ما، همه محتاج گداییمسیلی خور بیش و کم یک خان و سراییم
بر خویش گل و برگ بچینیم وگرنهنیکوروش سیر گه نشو و نماییم
عقل و دل و ما بی خبرانیم که یک جاصد سال نشینیم و ندانیم کجاییم
زین لب که بود بسته تر از کار دل ماصد کار فروبسته گردون بگشاییم
با آن که ز بال مگسی سایه ندیدیمهرجا که نشینیم ثناگوی هماییم
شوقی نه گریبان کش و عشقی نه عنان گیرمشکل که ازین پرده ناموس برآییم
از هستی ما تا رمقی همره ما هستگر هم تک بادیم که در قید هواییم
انصاف نداریم که با خرمن مقصوددر حسرت کاهی که برد کاه رباییم
خون از جگر غنچه گشودیم «نظیری »بخروش که بر طرفه گلی نغمه سراییم
می آن نکند با تو که عشق تو به جان کردغم با دلم آن کرد که با باغ خزان کرد
داغ دلم افروخته تر شد ز چراغمهم منصب پروانه بود پنبه داغم
در پوست نمی گنجد ازین نشئه نشاطمبر دست نمی استد ازین باده ایاغم
صدسال گر از گل به مشامم نرسد بودافسرده نگوید به خزان بلبل باغم
بر شعله خورشید زند طعنه فروغمبر گرمی پروانه زند خنده چراغم
سرگرمی بازار جنون باد مبارکآشفتگیی هست به سودای دماغم
دیوانگی آشفته تمکین و تمیزمفرزانگی آفت زده لابه و لاغم
آن جا که منم پیر و جوان بی خبرانندکس رنجه مسازید و مگیرید سراغم
صبحم به خراش جگر و سینه دمیدهروزم شده پیدا به جگرخونی داغم
روز سیهی دیده ام از هجر که امشبدر پیش نظر صبح نماید پر زاغم
نازک تر از ایام بهارست تموزمخورشید فرو می چکد از چهره روزم
قهرش به سخن تیغ و به دم نیشترم کردزهر دل کافور مزاج نظرم کرد
چون خنده ناخوش دهنان بی نمکم ساختچون گریه صاحب غرضان بی ثمرم کرد
بیش از همه در دیده غم کرد عزیزمدر چشم نشاط از همه کس خوارترم کرد
از خلوت شرم و ادب آورد برونمدر معرکه شور و جنون جلوه گرم کرد
یک شب به در صبح وصالم نرسانیداین بخت که درمانده خواب سحرم کرد
من بی خودم از لطف کجا بود که ساقییک جرعه میم داد که خون در جگرم کرد
کی بود که فرصت دلی از خنده خوشم ساختکی بود که قسمت لبی از گریه ترم کرد
کامی به مراد دل خود برنگرفتیمزان روز که طالع به وفا همسفرم کرد
گفتم سخن عشق به رندی نشدم فاشنفرین خرابات چنین دربدرم کرد
اینها چه که از پرده هستیم برآورداز بندگی خاطر خویشم بدر آورد
شادم که دوا درد مرا سود نداردبیماری عشقست که بهبود ندارد
یک کس به در صومعه مقبول نظر نیستنازم به خرابات که مردود ندارد
سرگشته زدم گام به هرجا و ندیدمیک ذره که ره جانب مقصود ندارد
صد مرتبه زد بخت به هم زبح و رصد رااین هفت فلک اختر مسعود ندارد
بی فایده بر آتش دل ناله سپندستدر مجمر ما بو شکر و عود ندارد
ای خرمنم آتش زده از من چه گریزی؟اندیشه مکن آتش من دود ندارد
گو گریه مکن شور کز آن کان نمک نیستیک دل که کباب نمک آلود ندارد
تا از خبر صحبت صاحب نشوم شادشادی دلم از نغمه داوود ندارد
افغان که هلال شب عیدم به خسوفستخورشید مرا ساعت نوروز کسوفست
زان دم که به افسون طبیبانت نیازستعیسی به فسون دم خود بر سر نازست
در آرزوی صحت تو لحظه بر ایامهمچون شب عیدست که بر طفل درازست
کار تو نه کاریست که آن فاتحه خواهددر عقده این کار ندانم که چه رازست
برخیز که مفتاح دعا زیر سر تستبرخیز که درهای اجابت ز تو بازست
از عارضه غم نیست که چون دولت داناتدر غیب حکیمی است که بیمار نوازست
بر مرکب صحت نتوان تاخت همه عمرمیدان جهان پر ز نشیبست و فرازست
باد ار به گلستان تو آسیب رسانیدآن نیز ز آسیب گلستان به گدازست
تا بوی گل تازه دماغ تو گرفتستدر موسم گلزار در باغ فرازست
در فتنه تو را ذات خوش از فتنه مصونستچون نرگس بیمار که بر بستر نازست
ملک از حشر فتح تو نقصان نپذیردغم کیست؟ کز اقبال تو درمان نپذیرد
چون ناله نهم بر سر افلاک قدم رااز ضعف برون آورم احسان و کرم را
گر یک تنه بر قلب ملایک نتوان تاختاز اشگ جهانگیر کشم خیل و حشم را
برخیز که امروز به خوش کردن دل هاگیتی به حق صحبت تو خورده قسم را
دیروز که سر دل و مقصود اجابتدرکار تو می رفت عرب را و عجم را
در فکر تو عاشق به سؤال لب معشوقدر خاطر آشفته نمی گفت نعم را
حسن از پی شوریدگی عشق بیاراستز آشفتگی عارضه ات زلف بخم را
عشاق چو دیدند مبارک الم تودر عشق فزودند به پیرایه الم را
صد شکر که در ساعت فرخنده نوروزآراسته دیدیم به جم مسند جم را
آن رفت که بی زله خوانت فلک پیرسیری شکم نام همی کرد درم را
نام تو که گنجیده به هر ذره جانماز غایت تعظیم نگنجد به زبانم
خاری که به پای تو خلد باغ یقین استسنگی که به راه تو فتد کعبه دین است
در عزم قوی باش که اندر ره دولتمفتاح نجاتست به هر جا که کمین است
در خوش دلی آویز که با عمر تو ایامگر رشته بگسسته بود حبل متین است
بردار نقاب از رخ و تسکین دلی دهپیرایه حسنت نه به مصر و نه به چین است
بر بستر نازست اگر جلوه قدستدر پرده حسنست اگر چین حبین است
در خلوت ما هر که نه پروانه برون بادشمع از نظر جشم بدان خانه نشین است
تا دهر تو را داروی تلخی بچشانددولت ز یسارست و سعادت ز یمین است
در کار تو از بی خردی گر بدییی کردآن خاصیت طینت دهرست نه کین است
ز ایام مکن شکوه که باشد غم ایامنوش دم زنبور که با نیش قرین است
گو حادثه بر حادثه در ملک بقا باشبا ایرج و داراب تو در ظل خدا باش