گنج

شمارهٔ ۷۲

ساقیا ساغرِ دوشینه نَبُرد از هوشمباده پیش آر که مخمور در شراب دوشم
گر چنین جلوه نماید رخِ گندم‌وَشِ یارحاصلِ دنیی و عقبی به جویی نفروشم
اینچنینم که سر زلف تویی سامان کردآخر از روسیهی خانه دهد بر دوشم
گوش پر کرده مرا زمزمۀ صوت سماعخواجه معذورم اگر حرف دگر ننیوشم
گرچه دانم سفر وصل مرا پایان نیستلیک تا پای روش هست به جان می‌کوشم
گفتگو نیست مرا با تو برو ای زاهدهر چه خواهی تو فرو گوی که من خاموشم
ساقی ار زهر به جامِ منِ دلخون ریزدبه فلک می‌رود آوازهٔ نوشانوشم
دارم این خرقه که در زیر کشم جام شرابظَنِّ بدگو نبرد شیخ مرقع‌پوشم
جز می صاف نمی‌آیدم از شیشهٔ طبعبس که از آتش روی تو چو خم در جوشم
ساقیا بادهٔ انگور به هشیاران دهکه من امشب ز خیال لب او مدهوشم
ای دل اندر خم زلفش چه کشی ناله خموشفاش شد در همه عالم سخن سرگوشم
همه دل می‌برد از دست حدیث نیّرتا حدیثِ سرِ زلفِ تو بُوَد در گوشم