شمارهٔ ۱ - مثنوی ساقی نامه
بیا ساقی ای محرم راز منحریف کهن عهد دمساز من
از آن آتشین بادۀ لعل گونکه از رشگ سازد دل لعل خون
بمن ده که از خود خلاصم دهدگذر بر سر بزم خاصم دهد
بیا ساقی ای مرهم درد منوفاگستر و ناز پرورد من
ده آن می که مرهم نهد درد راکند آتشین گونۀ زرد را
بده تا کنم چارۀ درد خویشکنم آتشین گونۀ زرد خویش
بیا ساقی ایجان فدای تنتبود تا بکی سرگردان با منت
از آن می که هوش از سر آرد بدربده تا کشم یکدو رطل دگر
مگر گیرم از عقل بیگانگیشوم ایمن از دشمن خانگی
ز زندان تن پای بیرون نهمچو دیوانگان سر بهامون نهم
بیا ساقی آن آب آتش وشمکه ناخورده از بوی او سرخوشم
بمن ده که با سردی روزگارنمی بینم آب دگر سازگار
بیا ساقی آنکهنه اکسیر راکه ذوق جوانی دهد پیر را
بمن ده که چرخم ز جان سیر کردبدور جوانی مرا پیر کرد
بیا ساقی آن آب دیرینه سالکه دهقان ورا پرورد در سفال
بیار و سفال دل آئینه کنفرا یادم از عهد دیرینه کن