بخش ۴۰ - ذکر ورود اهل بیت رسالت به مدینهٔ طیبه
چون عروس حجلهٔ فیروزه گونمهد زرّین بست بر پشت هیون
شد قطار غم روان سوی حجیزبا دل پر خون و چشم اشکریز
یوسف آل پیمبر با بشیرگفت: کای فرزانهٔ روشن ضمیر
هین به سوی شهر یثرب ران کمیتده خبرشان ماجرای اهل بیت
شد روان آن ناعی ناخوش خبرتا به نزد روضهٔ خیر البشر
گفت نالان کای مقیمان حرممن رسول زادۀ پیغمبرم
گشته شد سبط رسول عالمینآفتاب یثرب و بطحا حسین
شد به خون خویش غلطان پیکرشدست دونان نیزه گردان سرش
اهل یثرب را از این ناخوش نویدناله بر نه پردۀ گردون رسید
صبح عیش آل هاشم شام شددر مدینه رستخیز عام شد
اهل یثرب از صغیر و از کبیراز ندای غم فزای آن بشیر
سوی خرگاه امامت تاختندسر ز پا و پا ز سر نشناختند
شد بنات آل هاشم از خُدورسر زنان بیرون چو از مشرق بُدور
انجمن گشتند گرد دخت شاهگلرخان چون هاله گرد قرص ماه
صیحهٔ واسیّداه افراشتندمعجر صغرا ز سر برداشتند
شد بریده گیسوان مشکبیزچشم های نرگسین شد اشکریز
گفت آن بانوی خرگاه عفافبا بنات دوده آل مناف
فاش بر گوئید باللّه حال چیست؟این فغان و شور و غوغا بهر کیست؟
سر زنان گفتند کای زاد بتولبهر شاه تشنه لب سبط رسول
کز جفای کوفیان در کربلاکشته شد آن شاه اقلیم ولا
سروهای بوستان مصطفیبر نشست از باد کین یکسر ز پا
از سموم افتاد در گلشن حریقاکبرت چون لاله در خون شد غریق
جسم پاک قاسم نو کدخداگشته چون برگ خزان از هم جدا
طی شد از گیتی بساط خوشدلیکاوفتاده دست عباس علی
اصغر شیرین لب از پستان تیرخورد خون حلق نازک جای شیر
گشته عبدالله گل باغ حسندر کنار شه جدا دستش ز تن
پر شکسته طایران را کوفیانسوخته از آتش کین آشیان
گشت جای ماهرویان حجیزاشتران بی عماری و جهیز
این حدیث آمد چو آن مه را به گوشناله از دل برکشید و شد ز هوش
چون به هوش آمد گریبان بر دریدکای دریغا شد سیه صبح امید
بیخت گردون خاک عالم بر سرمکاشکی هرگز نزادی مادرم
با بنات هاشم آن بانوی رادرو سوی خرگاه آل الله نهاد
از فغان بانوان در خیمه گاهشد فضا پر ناله ماهی تا به ماه
خواجۀ سجاد شاه دین پژوهشد به منبر باز، گفتا کای گروه
حمد ایزد را که از لطف جلیکرده مخصوص بلا آل علی
حلق روبه در خور زنجیر نیستلایق زنجیر او جز شیر نیست
عاشقانش کی گریزند از بلاکان بلا را او بود صاحب صلا
پاک یزدانی که چون خلق آفریداین بلا را غیر ما در خور ندید
کشته شد لب تشنه شاه مشرقیننور چشم سرور مردان حسین
شد اسیر کوفیان بی وفابانوان و کودکان مه لقا
شد سرش چون کوی مهر تابدارنیزه گردان گرد هر شهر و دیار
چون نگردد چشم ها از گریه کورکز جهان منسوخ شد رسم سرور
چشم گردون زین مصیبت خون گریستخاک نیل و دجله و جیهون گریست
موج بحر از گریه طوفان خیز شدرعد نالان گشت و سیل انگیز شد
شد ز تاب آتش غیرت کبابمرغ ازین غم در هوا، ماهی در آب
شد درختان زین مصیبت برگ ریزبادها گردید بر سر خاک بیز
حوریان از وی گریبان چاک کردعلویان زان گریه در افلاک کرد
چون نگردد پاره دل های جریحاز نکایت های آن جسم طریح
چون نگردد گوش ها کر زین مصابشهر شام و بانوان بی نقاب
بسته شد ذریۀ ختم رسلچون اسیر ترک در زنجیر و غل
شد سوار اشتران بی غطانه گناهی و نه جرم و نه خطا
گر به هتک حرمت نسل بتولایمن الله توصیت کردی رسول
آن چه بر ما رفت از آل یزیدکس نیارستی بر او کردن مزید
از خدا خواهم مکافات لئامانه ربی عزیزٌ ذو انتقام
زان سپس با عترت شاه شهیدسوی یثرب باز شد سبط فرید
از جگر نالید کلثوم ملولکای مدینه هین مکن ما را قبول
از تو ما روزی که بربستیم بارهم عنان بودیم با اهل و تبار
بود میر کاروان سالار کونهم رکابش قاسم و عباس و عون
اکبر آن رعنا جوان گل عذاراصغر آن نورسته طفل شیرخوار
آمدیمت با دل تنگ و حزیننه رجالی مانده باقی نی بنین
هم ز ره رفتند آن جمع ملولتا به نزد مرقد پاک رسول
از فغان بانوان محترمآمد اندر لرزه ارکان حرم
شد بر افلاک از زمین شور و نشورسر برآوردند حوران از قصور
قدسیان اندر فلک گریان همهسینه ها از تاب دل بریان همه
اهل یثرب جامهٔ نیلی به براشک ریزان خاک بیزان سر به سر
گفت زینب کای رسول پاک دینسر ز خاک آر اهل بیت خویش بین
شد حسینت کشته ای فخر عربدر کنار آب شیرین تشنه لب
یوسفت در چنگ گرگان شد اسیرمن بشیر اویم ای یعقوب پیر
سویت از یوسف نشان آورده امنک قمیصی ارمغان آورده ام
من نیارم گفت که چون شد تنشبا تو خواهد گفت خود پیراهنش
زان سپس شد سوی مام بی همالآن بلاکش بانوی مریم خصال
گفت کای فخر عرب را نور عینشد قتیل صبر فرزندت حسین
قوم کافر دل خدا نشناختندباره ها بر جسم پاکش تاختند
سوختند آن خیمه ها کش تار و پوداز کمند گیسوان حور بود
دخترانت چون اسیر زنگبارشد به بختیهای بی محمل سوار
خوش بخواب ای مادر ناکام منکه ندیدی ماجرای شام من
وان شماتت های خاص و عام شانکیش کفر و دعوی اسلامشان
وان به مجلس سر برهنه دخترانوان لب دُربار و چوب خیزران
دل پر است از شکوه ای مام بتولگر بگویم ترسمت گردی ملول