بخش ۴ - ذکر شهادت حرّ بن یزید ریاحی علیه الرّحمه و الرضوان
از حدیث شاه حرّ ابن یزیداز ندامت دست بر دندان گزید
باره راند و قصد پور سعد کردگفت خواهی راند با این شه نبرد
گفت آری جنگ های پر گزندتا پرد سر ها ز تن کف ها ز زند
گفت آنچ او گفت زآن چندین خصالنیست حاجز مر شما را زین قتال
گفت امیرت آن نمی دارد قبولمن نتابم هم ز حکم او عدول
چون شنید این گفت او، آن خوش خصالگفت با خود با دو صد حزن و ملال
کای دریغا! رفت فرجامم به بادکاین همه انجام از آن آغاز زاد
ای دریغ از بخت بدفرجام منکاش می بودی سِتَرون مام من
این بگفت و خواست، قصد شاه کردروی توبه سوی وجه الله کرد
نفس بگرفتش عنان که پای دارباره واپس ران بترس از ننگ و عار
عقل گفتش: رو که عار از نار بهجور یار از صحبت اغیار به
نفس گفتش: مگذر از دنیا و مالعقل گفتش: هان بیندیش از مآل
نفس گفتا: نقد بر نسیه مدهعقل گفت: این نسیه از صد نقد به
نفس گفت: از عمر برخوردار باشعقل گفتا: عمر شد بیدار باش
زین کشاکش های نفس و عقل پیرنفس شد مغلوب و عقل پیر، چیر
عشق آمد بر سرش با صد شتابباره پیش آورد و بگرفتش رکاب
کرد بر یکران اقبالش سوارگفت هین یکسر بران تا کوی یار
وقت بس دیر است و ره دور ای فتیترسمت از کاروان واپس فُتی
جان به کف بر گیر و با صد عجز و ذُلّسر بنه بر پای آن سلطان کُلّ
چون به هوش آمد ز خواب آن میر رادرعشه بر تن، لرزه بر جانش فتاد
لرز لرزان، سوی ره بنهاد رویدم به دم با نفس خود در گفتگوی
آن یکی دیدش بدین حال شگفتاز شگفت انگشت بر دندان گرفت
با تحیّر گفت کای شیر دلیردر دلیری می نبودت کس نظیر
هین چه بودت کاین چنین لرزی به خویشگفت کاری بس عجب دارم به پیش
خود میان نار و جنّت بینمیمی ندانم زانمی یا زینمی
نور و نارم در میان دارد به جدّچون نلرزم در میان این دو ضدّ
تا کدامین زین دو پایابم بردآتشم سوزد و یا آبم برد
این بگفت و کرد یکسو، کار راگفت نفروشم به دنیا یار را
آنکه یوسف را به درهم می فروختخرمن خویش از سیه بختی بسوخت
عاشقانه راند باره سوی شاهبا تضّرع گفت کای باب اله
با دو صد عذرت به درگاه آمدمکن قبولم گرچه بی گاه آمدم
تائبم بگشا برویم باب رادوست می دارد خدا توّاب را
با امید عفو تقصیر آمدمزود بخشا گرچه بس دیر آمدم
وحشیم آورده ام رو بر رسولای محمد توبۀ من کن قبول
گرچه حرّم ای خداوند جلیللبیک در پیش توام عبد ذلیل
طوق منّت باز نه برگردنممی ببر هر جا که خواهی بردنم
آمدم سوی سلیمان، دیو وارتا از او گیرم نگین زینهار
ای سلیمان، هین به بخشا خاتممبر بساط بندگی کن محرمم
تا بدین روی سیه کشته شومرنگ دیوی هشته، افرشته شوم
گر بلیسم، توبه کردم نک ز شرپیشت آوردم سجود ای بوالبشر
آنچه کردم با تو من، ناکرده گیروان سجود اولین آورده گیر
شاه چون دید آن تضّرع کردنشکرد طوق بندگی بر گردنش
گفت باز آ که در توبه است بازهین بگیر از عفو ما خط جواز
اندرآ که کس ز احرار و عبیدروی نومیدی در این درگه ندید
گر دو صد جرم عظیم آورده ایغم مخور رو بر کریم آورده ای
اندر آ، گر دیر و گر زود آمدیخوش به منزلگاه مقصود آمدی
هین عصای شیر باز افکن ز کفموسیانه پیش تاز و لا تخف
گفت: کای شاهان غلام درگهتچون در اول من شدم خار رهت
هم مرا نک پیشتاز جنگ کندر قطار عشق پیشاهنگ کن
رخصتم ده تا کنم خود را فدابر غلامان درت ای مقتدا
شاه دادش رخصت جنگ و جهادرستمانه رو به لشگر گه نهاد
تاخت سوی رزمگه چون شیر مستخط آزادی ز شاه دین به دست
بادهٔ عشقش ز سر بربوده هوشآمده چون خُم ز سرشاری به جوش
بانگ زد آن شیر نیزار وغابر گروه کوفیان بی وفا
کای سمر در بی وفائی نامتانباد یار سوگواری، مام تان
این امامی را که محبوب حق استقره العین نبی مطلق است
دعوتش کردید و رو برتافتیدبی سبب بر کشتنش بشتافتید
آب را که دام و دد نوشد از اواز شقاوت باز بستیدش برو
غنچه های نونهال گلشن اشبرگ ریزان از عطش بر دامنش
زعفرانی از عطش رنگ شقیقگشته از تاب درون نیلی عقیق
چون ز یاری تن زدیدش، ای گروهواهلیدش رو نهد بر دشت و کوه
ای بدا امت، که خوش کردید اداحق پاداش رسالت با خدا
شکر للّه که شهنشاه نبیلشد در این ظلمت مرا خضر دلیل
بخت بردم تشنه لب تا کوی اوخوردم آب زندگی از جوی او
بوی جان آورد باد از گلشن اشپی به یوسف بردم از پیراهنش
با مسیح زنده دل همره شدمنک خلاص از دیدهٔ اکمه شدم
زین سپس گر تیر بارد بر سرمیار چون اهل است، با جان می خرم
من که با عشق خلیل الله خوشمگو کشد نمرود سوی آتشم
من که با موسی زدم خود را به نیلگو کند فرعون، خون من سبیل
من که در کشتی شدم با نوح پاکگو کند طوفان، جهانی را هلاک
یک بیت کامل حذف شده است. یعنی دو مصرع پشت سر هم که قافیه شان یکی هست حذف شده. خاک را از لوث ایشان پاک کرد
پردلان را مغزها در جوش از اوبر زمین غلطیده، بار دوش از او
بس که خون بارید بر خاک از هواشد عقیقستان زمین نینوا
گه سواره، گه پیاده جنگ کردعرصه را بر لشگر کین تنگ کرد
چون ز پا افتاد آن شیر دلیربا تضرع گفت شاها دستگیر
دست گیر ای دست خلّاق قدیرای تو جمله انبیا را دستگیر
ای تو بر آدم دمیده روح راای تو از طوفان رهانده نوح را
ای تو از یم کرده موسی را رهاکرده در دستش عصا را اژدها
ای انیس یوسف مصری به چاهداده از چاهش مکان بر اوج ماه
ای نیا را فخر، بر چون تو سلیلکرده آتش را گلستان، بر خلیل
ای تو داده فدیه اسماعیل راای تو بینا کرده اسرائیل را
ای مجیب دعویه یونس به یمای نجاتش داده از ظلمات غم
ای تو بالا برده روح الله راکرده القا بر یهود اشباه را
ای تو شهپر داده دردائیل رادستگیری کرده صلصائیل را
خواهم اینک جان سپردن در رهتماه تو دیدن جمال چون مهت
شه طبیبانه به بالین آمدشدُرفشان از چشم خونین آمدش
چشم حق بین بر رخ شه برگشودگفت کای فرمانده ملک وجود
کاش صد جان بود اندر پیکرمتا به جان دادن تو آئی بر سرم
قدر چه بود چون من افسرده راای مسیحا زنده کردی مرده را
هرگز این طالع نبودم در حسابکه نوازد ذره ای را آفتاب
پشه را کی بود آن قدر و خطرکش همائی سایه اندازد به سر
چشم دارم ای خدیو ذوالمنمکز رضای خویش داری ایمنم
دست حق، دستی به رویش باز سودخون و خاک از روی پاکش بر زدود
گفت آری شاد باش و شاه باشبر سپهر کامرانی ماه باش
باد در دنیا و عقبی کام توآن چنان کِت، نام کرده مام تو
این بشارت را چو حرّ زان لب شنفتشاه را خوش باد گفت و خوش بخفت
پر زنان بر دامن شه جان فشاندلیک نامی مُرد، نامش زنده ماند