گنج

بخش ۳۴ - رفتن اهل‌بیت رسالت به جانب کوفه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۵ بیت
چون سحرگه قرص شید آمد برونسر برهنه زین حجاب نیلگون
از جفای کوفیان کفر کیشرو به کوفه هشت آن جمع پریش
ز ازدحام آن گروه بی تمیزشد عیان در کوفه شور رستخیز
دختران و بانوان ماه وشبر شترها چون اسیران حبش
بر فراز هودج آن مه پاره هاهمچو بر مهد سپهر استاره ها
پوشش اورنگ آن جمع پریشدود آه آتش دل های ریش
بر سنان سرها رده اندر ردهبا رخی تابان چو ماه چارده
خواجۀ سجاد چون شیر نزارگردن از زنجیر سگساران فکار
مولوی باور ندارد این مقالکه بود مغلول دست ذوالجلال
سلسله جنبان امر کاف و نونچون شود در بند زنجیری زبون
نی که چشمی کز رمد معلول نیستنزد او دست خدا مغلول نیست
آن که دستی نیست روی دست اوکی بود این رشته ها پابست او
چون رضای دوست زنجیر است و دامبایدش بردن به گردن تا به شام
چون که جان خسته خوش دارد حبیبفرض باشد جان سپردن بی طبیب
ور به دیرت می کشد او از حجیزرفت باید بر هیون بی جهیز
خامه کوته کن که شد قصه درازبازگو از پرده پوشان حجاز
کوفیان کور دل گرم نظردر تلاوت شاه را بر نیزه سر
جان فدای پای آن بیدار کهفسر ز تن دور و به لب آیات صحف
ناطقی که خود کلام الله بودطرفه نبود از وی این صیت و سرود
کز خودی بگذشته در راه خدازان طرف آورده این صیت و صدا
خواست حارث بردن آن سر با غلولپس به نطق آمد سر سبط رسول
گفت مهلاً مهلاً ای پور وکیدنیست عنقا در خور این دام کید
هل که تا با سر برم سر عهد دوستکاین سر پر شور سرگردان اوست
نیست در نزد خدای ذوالمنمبد ز کشتن، سر به نیزه بردنم
باش تا پیماید این قوم شریربا غل آتش ره بئس المصیر
اندر این صحرا سر پر شور منبهر کاری داده سر منظور من
چون که مقصود اوست ای پور وکیدصد چنین صحرا به سر باید دوید
هل فرو ریزند از بام و درمکوفیان سنگ ملامت بر سرم
سرّ کبرا، دختر شیر خداچون شنید از نیزه آن شه را صدا
باخت از دل طاقت آن رشک قمرموکنان بر چوب محمل کوفت سر
شد روان چون ژاله بر برگ گلشخون ناب از خوشه های سنبلش
یا نه گفتی، شد روان شمع افقاز شفق در زیر گلناری تتق
درج لعل از عقدِ گوهر باز کرددرد دل با شاه عشق آغاز کرد
کای سرت سرمایهٔ سودای منآتش عشق تو سر تا پای من
هجر و وصلت آتش سوزان به جدمن در آتش در میان این دو ضد
نه توانم دیدنت بر نیزه سرنه شکیبی کز تو برگیرم نظر
تا شد از سر سایه ات ای داورمریخت گردون خاک عالم بر سرم
سوخت دور از تو فلک کاشانه اممی کشد اکنون سوی ویرانه ام
می کشد شور سرت ای شاه عشقگه سوی کوفه، گهم سوی دمشق
نه به رخ برقع، نه بر سر معجرمشور این سر تا چه آرد بر سرم
تو قتیل و زنده من خاکم به سرالحذر، زین دور وارون، الحذر
کوفیان کردند با افسوس و ویلخون روان از دیده بر دامن چو سیل
جمله گفتند این دریغ و ای فسوسکی سزای نیزه بودند این رؤوس
یا کجا بود این اسیری را حریبانوان خاندان حیدری
گفت سجاد آن امام راستینالله الله ای گروه قاسطین
نه به خون ما سپاه انگیختننه ز دیده اشک ماتم ریختن
خود کشید و خود همی گرئید زارعارتان باد ای گروه بد شعار
دخت زهرا اختر برج شرفعندلیب بوستان لو کشف
منطقش گویا ز نطق بوترابدر فصاحت زادۀ ام الکتاب
چون پدر لب بر تکلم برگشودگفت: مهلاً ای بقایای ثمود
جای حیرانی است این ویل و عویلدستها ناشسته از خون قتیل
در غم آن شمع های دلفروزاشگها جاری است بر دامن هنوز
خوش به نقضِ عهدِ خود بشتافتیدرشتۀ خود باژگونه تافتید
زاد بس زشتی فرستادید پیشبهر فردا ای گروه کفر کیش
آری آری این خروش و این نحیببر چنین کار خطا نبود عجیب
آنکه باشد ثار حق بر گردنشگریه ها بسیار باید کردنش
مجرمی که شافعش از وی بری استتا به حشرش خون همی باید گریست
هیچ می دانید ای قوم عتلکه چه کردستید با ختم رسل
داغ آن گل ها که کردیدش به خاکچه جگرها کز پیمبر کرد چاک
چشم شرم از روی او بردوختیدسر ناموس نبوت سوختید
مر فرو هشتید در صحرا و کوهپرده پوشان کریمات الوجوه
آری ای کافردلان زاری کنیدخاک بر سر زین تبه کاری کنید
که خطای دست خون آلودتانکرد بر خسران مبدل سودتان
زود باشد کای گروه تیره بختبارِ خواری آرد این ناخوش درخت
گر شگفت آمد که چرخ نیلگونچون نبارد بر زمین از دیده خون
باش کاید، روز عدل راستیندست قهر ذوالجلال از آستین
خون خود را خویش خون خواهی کندانتظار غیرت اللهی کند
دادخواهی اندکی گر دیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شد
گر دو روزی رفت دور روزگاربر مراد خصم چیر نابکار
ظل زائل را نشاید اتّکالکه به مرصاد است قهر ذو الجلال
آنکه ذاتش ایمن است از هلک و موتکی ز خون خواهیش باشد بیم فوت
دید سجادش چو دیگ دَن به جوشگفت با وی مهلاً ای عمّه خموش
حمد که هستی تو ای پاکیزه جیببی معلم عالمۀ اسرار غیب
هست باقی را ز ماضی اعتبارکه نماند کس به گیتی پایدار
مرغ روحی کو برون رفت از قفسگریه و زاریش نارد باز پس