بخش ۱۱ - ذکر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن علیه السلام
بس که خونبار است چشم خامه امبوی خون آید همی از نامه ام
ترسمش خون باز بندد راه راسوی شه نابرده عبدالله را
آن نخستین سبط را دویّم سلیلآخرین قربانی پور خلیل
قامتش سروی، ولی نوخاستهتیشه کین شاخ او پیراسته
خاک بار ای دست بر سر خامه رابو که بندد ره به خون این نامه را
سر برد این قصهٔ جان کاه راتا رساند نزد مهر آن ماه را
دید چون گل دستهٔ باغ حسنشاه دین را غرق گرداب فتن
کوفیان گردش سپاه اندر سپاهچون بدور قرص مه شام سیاه
تاخت سوی حربگه نالان و زارهمچو ذره سوی مهر تابدار
شه به میدان چشم خونین باز کردخواهر غمدیده را آواز کرد
که مهل ای خواهر مه روی منکاید این کودک ز خیمه سوی من
بر نگردد ترسم این صید حرمزین دیار از تیرباران ستم
گرگ خونخوار است وادی سر به سردیدۀ راحیل در راه پسر
دامنش بگرفت زینب با نیازگفت جانا زین سفر برگرد باز
از غمت ای گلبن نورس مرادل مکن خون، داغ قاسم بس مرا
چاه در راه است و صحرا پر خطریوسفا زین دشت کنعان کن حذر
از صدف بارید آن درّ یتیمعقد مروارید تر بر روی سیم
گفت عمه واهلم بهر خدامن نخواهم شد ز عمّ خود جدا
وقت گلچینی است در بستان عشقدر مبندم بر بهارستان عشق
بلبل از گل چون شکیبد در بهاردست منع ای عمّه از من باز دار
نیست شرط عاشقان خانه سوزکشته شمع و زنده پروانه هنوز
عشق شمع از جذبه های دلکشماوفکنده نعل دل در آتشم
دور دار ای عمّه از من دامنتآتشم ترسم بسوزد خرمت
دور باش از آه آتش زای منکاتش سود است سر تا پای من
بر مبند ای عمّه بر من راه رابو که بینم بار دیگر شاه را
باز گیر از گردن شوقم طنابپیل طبعم دیده هندستان به خواب
عندلیبم سوی بستان می رودطوطیم زی شکرستان می رود
جذبه عشقش کشان سوی شهشدر کشش زینب به سوی خرگهش
عاقبت شد جذبه های عشق چیرشد سوی برج شرف، ماه منیر
دید شاه افتاده در دریای خونبا تن تنها و خصم از حد فزون
گفت شاها نک به کف جان آمدمبر بساط عشق مهمان آمدم
آمدم ای شاه، من اینجا قنقای تو مهمان دار سکان افق
هین کنارم گیر و دستم نه به سرای به روز غم یتیمان را پدر
خواهران و دختران در خیمه گاهدوخته چون اختران چشمت به راه
کز سفر کی باز گردد شاه ماباز آید سوی گردون ماه ما
خیز سوی خیمه ها می کن گذارچشمها را وارهان از انتظار
گفت شاهش الله ای جان عزیزتیغ می بارد در این دشت ستیز
تو به خیمه باز گرد ای مهوشممن بدین حالت که خود دارم خوشم
گفت شاها، این نه آئین وفا استمن ذبیح عشق و این کوه منا است
کبش املح که فرستادش خداسوی ابراهیم از بهر فدا
تو خلیل و کبش املح نک منممرغزار عشق باشد مسکنم
نز گران جانی به تاخیر آمدمکوکب صبحم اگر دیر آمدم
دید ناگه کافری در دست تیغکه زند بر تارک شه بی دریغ
نامده آن تیغ کین شه را به سردست خود را کرد آن کودک سپر
تیغ بر بازوی عبدالله گذشتوه چه گویم که چه زان بر شه گذشت
دست افشان آن سلیل ارجمندخود چو بسمل در کنار شه فکند
گفت دستم گیر ای سالار کونای به بی دستان به هر دو کون، عون
پایمردی کن که کار از دست رفتدستگیرم کاختیار از دست رفت
شه چو جان بگرفت اندر بر، تنشدست خود را کرد طوق گردنش
ناگهان زد ظالمی از شست کینتیر دلدوزش به حلق نازنین
گفت شه کی طایر طاوس پرخوش بر افشان بال تا نزد پدر
یوسفا فارغ ز رنج چاه باشرو به مصر کامرانی شاه باش
مرغ روحش پر به رفتن باز کردهمچو باز از دست شه پرواز کرد