گنج

بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم

آفرینش را چو فتح الباب شدنور احمد مهر عالم تاب شد
رست از او نور امامان وفیشد بروج سیر آن نور صفی
پس برآمد نور پاک فاطمهآن مبارک فاتحت را خاتمه
چارده هیکل چو شد از وی درستنور پاک انبیا زان نور رُست
پس به ترتیب مراتب زان صورشد همه ذرات اکوان جلوه گر
آری! آری! طلعت اللهُ نوراین چنین آئینه‌ای دارد ضرور
چون پدید آرندۀ بالا و پستآزمایش خواست از قول اَلَست
بر «بلی» و «لا» زبانها باز شدنوری و ناری ز هم ممتاز شد
نوریان مأوی به علّیین گرفتناریان جا در تک سجّین گرفت
ناگهان پیک خداوند جلیلدر نفوس افکند صیت الرّحیل
گفت کی مرغان بستان اَلَستهین فرود آئید از بالا به پست
از بیابان تجّرد خَم زنیدخیمه در آب و گل آدم زنید
کشتزار است این حضیض خاک و آبدانه، فعل این نفوس مستطاب
تا نپاشد دانه را در آب و گلبرزگر وقت درو ماند خجل
تا نکارد تخم را در آب و خاکبرنچیند باغبان از نخل و تاک
تا نگیرد عکس در آئینه جاکس نیابد زو نشان اندر هوا
تا به دیواری نتابد آفتابپرتو او کس نبیند جز به خواب
پس نفوس از زیر و بالا پر گشودجمله در چاه طبیعت شد فرود
در حضیض چه شکست آن بال و پرکه پریدندی بدان در اوج ذرّ
چون عجین طینت زیبا و زشتدست سلطان ازل در هم سرشت
شد دفین آن شمع های مشتعلدر شبستان مزاج آب و گل
چون هیولا شد مُصَوَّر با صورهر یک از مشکات خود شد جلوه گر
لیک طبع اختلاط آن سرشتشد مؤثِّر در مزاج خوب و زشت
نور و ظلمت چون بهم آمد قریناین از آن رنگی پذیرفت آن از این
لاجرم در طبع احرار و عبیدشد تقاضای تبه کاری پدید
پس ندا آمد ز اوج کبریابا گروه انبیا و اوصیا
کای گروه منهیان با شکوهاین سیه روئی که شوید زین وجوه
بر نیامد این ندا را کس مجیبجز قتیل حق حبیب ابن الحبیب
آن خلیل حلم و ایّوب بلانوح طوفان و حسین کربلا
زانکه از ارکان عرش استوارکن عقل از نور احمد شد به پا
رکن روح از نور پاک مرتضیحکمت آموز دبستان قضا
رکن نفسی قائم از نور حسنرکن طبعی از حسین مُمتَحَن
چون در اینجا بود خلط طینتینمی نبود آنجا به جز ذکر حسین
کاوست ربُّ النوع این رکن وثیققصه کوته به، که شد معنی دقیق
این سخن در خورد فهم عام نیستراه عشق است این ره حمّام نیست
گفت حق: کای شافع خرد و بزرگاین شفاعت راست شرطی بس سُتُرگ
هر که در این ره فنا فی الله نشدبر سریر جرم بخشی شه نشد
بایدت در راه دین ای مقتداکرد جان بهر گنهکاران فدا
شست از فرزند و مال و عزّ و جاهدست، تا باشی ضعیفان را پناه
آفتابا! هین ز شرق نیزه سرباز کش کاین ظلمت آید مستتر
دست از دست برادر شوی چیروین ز پا افتادگان را دست گیر
پیکر فرزند کن در خون غریقمی نشان از آتش دوزخ حریق
شیر بر اصغر ده از پستان تیر تشنگان را کن ز جوی شیر سیر
بر کف داماد از خون نِه خضابنقش جرم عاصیان میزن بر آب
پای بیمارت به غُلّ، چون بنده کنای مسیحا! مردگان را زنده کن
خواهران و دختران می ده اسیروین اسیران را رها کن از سعیر
باز زن بر خیمه آتش ای سلیلمی بکن آتش گلستان بر خلیل
هین بران کشتی به خون در کربلانوح را برهان ز طوفان بلا
تشنه لب باز آی بیرون از فراتده هزاران خضر را آب حیات
منجی افتادگان در چه توئیخون بدست آور که ثارُ الله توئی
پشت پای لا به نُه خرگاه زنخیمه در صحرای «الّا الله» زن
غرقه درخون با تن صدپاره باشبر گناه مجرمان کفّاره باش
کاین چنین خونی بباید ای هُمامتا کند این ناتمامان را تمام
قلب اَکوانی تو در خون باش غرقخاک ماتم ریز عالم را به فرق
کاین سیه رویی ز افراد بشرمی نشوید غیر آب چشم تر
گفت آن شاه سریر اِرتِضاکانچه گفتی، جمله را دارم رضا
ترک مال و ترک جان و ترک اهلچون تویی جانان بسی سهل است سهل
من خود از خود نیستم زان تو امهر چه گوئی، بنده فرمان توام
باده‌ام خونست و ساقی دست عشقمست عشقم مست عشقم مست عشق
گفت ایزد: کای شه احمد سرشتعهد خود را نامه‌ای باید نوشت
پس نوشت او نامه‌ای با دست خویشمهر بر وی برنهاد و داشت پیش
جدّ و باب و مام و فرزندان رادمر گواهی را بر او خاتم نهاد
گفت حق: کای شمع بزم روشنمشاد زی که خون بهای تو منم
هر چه در پاداش این عهد درستخواهی از ما خواه یکسر زان تست
گفت شه صادق نیم ای ذوالمنندر وفا گر از تو خواهم جز تو، من
پس سپرد آن عهد، ز آن بزم «بلی»عاشقانه راند سوی کربلا