گنج

شمارهٔ ۴

۱۴ بیت
بده ساقی شراب لایزالیبه دست عاشقان لاابالی
تموج فی سفینة بحر خمرکأن الشمس فی جوف الهلال
مبادا چشم ما بی‌باده روشنمبادا جان ما از عشق خالی
همه چیزی زوالی دارد آخرفقط عشقک تبرا عن زوال
اگر در آب باشم یا در آتشخیالک مونسی فی کل حال
و ما تنظر علی عینی و دمعیو ما فی البحر اشتاق اللالی
دلت سخت است و مهرت اندکی سستدگرها هرچه گویم بر کمالی
تزد مالا و مالی غیر قلبیو هذاالقلب فی دنیای مالی
چنان مستم ندانم روز از شبو ما اعرف یمینی عن شمالی
(چرا از دوستان دل برگرفتیوگرنه در تو دشمن جان حلالی) (؟)
به گوشت گر رسانم ناله زارز سوز ناله زارم بنالی
فقد حملت حملا غیر حملیو ما لی طاقتی عن احتمال
لب لعل تو را خواندم شرابی«سقاهم ربهم خمرا» زلالی
بده ساقی شرابی با نسیمیشرابک اسقنی واشرب حلالی