شمارهٔ ۵
ماییم قلندران معنیدر لنگر خوش هوای دنیی
آسوده ز خیر و شر عالمآزاد ز جنت و جهنم
نی غصه نام و نی غم ننگبا خلق خدا نه صلح و نی جنگ
نی مال و نه زر نه گنج و نه سیمآسوده ز خوف و ایمن از بیم
قانع شده با کهن پلاسیننهاده چو دیگران اساسی
کرده به گناه خویش اقراربر طاعت خود نموده انکار
هستیم مجردان اطرافسیاح جهان ز قاف تا قاف
پیموده بساط ربع مسکوندیده همه را چو کوه و هامون
داریم به نقد ترک و تجریدتسلیم و رضا و صبر و توحید
ما را چو ز لطف خود بیاراستمنشور جهان ز لطف ما راست
ما جوهر معدن کمالیمما سی و دو نطق لایزالیم
ما زاده امر کن فکانیممقصود زمین و آسمانیم
ما خرقه صوفیان عرشیمهم کسوت ساکنان فرشیم
سلطان سریر افتخاریمدرویش در سرای یاریم
مظلوم و شکسته و فقیریمدر چشم جهانیان حقیریم
هرچند فزون ز صد هزاریمما چارصد و چل و چهاریم
در کعبه دوست منزل ماستخود دوست مقیم در دل ماست
آنگاه که نور حق شود عینبینیم مغیبات کونین
لوح دل ماست لوح محفوظاسرار خدا ز اوست ملفوظ
در علم خدا سخنورانیمگسترده مصطلح نخوانیم
هرگز ندهیم دل به دنییطاعت نکنیم بهر عقبی
جز حق طمعی ز حق نداریمحاجت به در کسی نیاریم
از مدعیان چه باک داریمچون طبع و سرشت خاک داریم
بی عیش و طرب دمی نپاییمدر رقص و سماع و حال ماییم
ما شاهد باز و می پرستیمخوش طایفه ایم هرچه هستیم
با شاهد و جام همقرینیمآری، چه کنیم این چنینیم
با دوست اگر قمار بازیمیک داو دو کون را ببازیم
گر رای طرب کنیم با میبخشیم جهان و هرچه در وی
آن لحظه که مستی ای نماییمسرخوش به سوی جهان درآییم
گلبانگ زنیم آسمان راهی هوی کنیم اختران را
زهدی به دروغ برنسازیمبا خلق خدا دغل نبازیم
زرق و فن و مکر کار ما نیستتزویر و ریا شعار ما نیست
ما راست روان این طریقیمبا ابدالان ز یک رفیقیم (؟)
بر صورت ظاهر ار خرابیمدر معنی باطن آفتابیم
نزدیک تو گرچه بینواییمدر عالم خویش پادشاییم
شب ها ز جهان لا مکانیمبرتر ز جهان و در جهانیم
بحر ملکوت را نهنگیمکوه جبروت را پلنگیم
شه رند محله صفاییمدیوانه عالم خداییم
در مذهب ما حیل نباشدجان را بر ما محل نباشد
از مرگ چه دردناک باشیمچون زنده به نور پاک باشیم
در دور فنا چو می بجوشیمنوبت چو به ما رسد بنوشیم
فقر است که یار و مونس ماستعشق است که میر مجلس ماست
آنگاه که عقل یار ما بودتسبیح و دعا شعار ما بود
بر مرکب عشق برنشستیماز عقل و خیال باز رستیم
در عالم عشق خیر و شر نیستشادی و غمی و نفع و ضر نیست
ما را چو مراد نامرادی استهر غم که به ما رسید شادی است
از فقر چو نیست عار ما رابا نام نکو چه کار ما را؟
ما شمع ز خویشتن فروزیمبا هر چه ریا بود بسوزیم
آزار دل کسی نجوییمچیزی که نباشد آن نگوییم
امروز در این مسطح خاکدر قبه زرنگار افلاک
ماییم و بغیر ما کسی نیستوز ما به خدا رهی بسی نیست
زیرا که در این جهان فانیاز بهر حیات جاودانی
با اهل کمال همنشینمدر خدمت قطب راستینم
خورشید سپهر عز و تمکینفرزانه، شهاب ملت و دین
سلطان هنروران عالمکو راست هنروری مسلم
تا دهر بود بقای او باداخلاص من و دعای او باد
گفتار نسیمی است این پندبشنو ز من این تو ای خردمند!