گنج

شمارهٔ ۷ - تجدید مطلع

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: راست۳۶ بیت
آن شهنشاهی که مداحش خدای داور استساقی روز جزا قسام خلد و آذر است
شهسوار «لافتی » یعنی علی مرتضیآن که شهرستان علم صدر عالم را در است
صاحب سر سلونی » رازدار «لوکشف »آن که عرشش پایه ای از پایه های منبر است
در جهان یک بخشش او چارصد بار شترکمترین جاهش به روز حشر حوض کوثر است
سر به دشمن داد هفتاد و سه نوبت در مصافاوست کز روی کرم مردان عالم را سر است
چون شه مردان عالم اوست مدح کس مگویهر کجا خورشید هست آنجا چه جای اختر است
نور رخسارش چراغ دیده های مردم استخاک پایش تاجداران جهان را افسر است
هفت دوزخ از برای دشمنان او سزاستدوستانش را نعیم هشت جنت درخور است
دشمن شه نیست جز آن کس که در اصلش خطاستنیست بغض او هرآن کس را که پاکش مادر است
گر کسی خواهد که از فضلش نویسد شمه ایدر قلم ناید اگر هفت آسمانش محبر است
خاندان مصطفی و مرتضی را تا ابدبنده ام از جان چه حاجت بر گواه و محضر است
گر کسی پرسد که بعد از مصطفی سالار کیست؟گویمش از قول ایزد: شاه مردان حیدر است
هر که او از دوستی مرتضی گردن کشدمرد خواندن کی توان او را، سزای معجر است
بعد شاه اولیا دانم حسن را پیشواخلق عالم را ز بعد شاه مردان رهبر است
بعد او مسندنشین باشد حسین تشنه لبزانکه او اهل شهادت جمله را سردفتر است
رهنمای خلق عالم هست زین العابدینباقر است از بعد او، وز بعد باقر جعفر است
موسی کاظم، دگر سلطان علی موسی رضاآن که یک طوف درش هفتاد حج اکبر است
پس تقی را با نقی دانم امام و پیشوابعد ایشان حجت قاطع که نامش عسکر است
نوبت مهدی شد و وقت ظهور او رسیدعالمی در انتظار و دهر پرشور و شر است
در چنین حالت دلا باید گرفتن گوشه ایتا برآید از نقاب آن شه که در غیب اندر است
برکت و شفقت نمانده در میان مردمانهر کرا بینی به حال خویش نوعی دیگر است
نیست یکدم شاه را بر مسند دولت قرارهم اکابر را دلی لرزان چو باد صرصر است
طفل بی پروا ز دین و پیر فارغ از نمازمحتسب همچون عسس پیوسته در پیش در است
مانده مظلومان چو موران هم بزیر دست و پایاز وطن گشته جدا هر سو فقیری دیگر است
عالمان با جاهلان در ساخته از بیم جانشیخ در دنبال نفع اندر دنبال خر است
بره در چنگال گرگ و کبک در چنگال بازآهوی مسکین به صحرا خسته از شیر نر است
قاضیان رشوت ستان و واعظان مرسوم خوارشاه را از نو خیال عدل کامل در سر است
گر کسی از بهر حق گوید حدیثی آشکارنشنوند از وی که مجنون است یا خود ابتر است
ظلم و هم فسق و فجور و غیبت و حرص و نفاقعارف از بی قیمتی بازیچه بازیگر است
دست مظلومان دین گیر اندر این گرداب غمپایمال خویش ساز هر منکری کو منکر است
ای خوش آن ساعت که سر از جیب شاهی برزندبرکشد تیغ دو سر کو سرکشان را درخور است
زنده نگذارد کسی از دشمنان اهل بیتپاک سازد عالم از هرکس عدوی حیدر است
یا الهی! از کرم اعمال کامل ده به ماحق سلطان رسالت کو شفیع محشر است
اهل مجلس را بیامرز و گناهان عفو کنزان که احسان تو بی حد است و لطفت بی مراست
در جواب «بحر ابرار» آمد این ابیات منگفته سید نسیمی همچو آب کوثر است
همچو آب خضر جان می بخشد این ابیات منمرده دل گر منکر آید زنده دل را باور است