گنج

شمارهٔ ۵ - بحرالاسرار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: راست۲۲ بیت
مشعل خورشید کز نورش جهان را زیور استچند باشی گرم در چهرش که طشت آذر است
داغها دارد فلک بر سینه از مهر رخشپینه های داغ باشد آن که گویی اختر است
تا زداید زنگ از آیینه چرخ کبودماه نو هر ماه همچون صیقل روشنگر است
مهربانی می نماید آفتاب اما چه سودنوعروسی را که روی خوب زیر چادر است
چون مسیحا گر بود بر آفتابت تکیه گاهروز آخر خشت بالین است و خاکت بستر است
همچو قارون طالب گنجی ولی آگه نه ایزان که در هر جا که گنجی هست مارش بر سر است
کشتی آفاق را از مال مالامال دانکی سلامت می رود کاین بحر پرشور و شر است
بر امید آب حیوان از چه باید کند جان؟عاقبت لب تشنه خواهد مرد اگر اسکندر است
ملک دنیا سر به سر چون خانه زنبور دانگاه در وی شهد صافی گاه زهر و نشتر است
پا به حرمت نه به روی خاک اگر داری خبرکاین غبار تیره فرق خسروان کشور است
کنگره ایوان شه می گوید از دارا نشانخشت چرخ پیرزن خاک قباد و قیصر است
هر گلی کز خاک می روید نشان گلرخی استسبزه برطرف چمن خط بتان دلبر است
گرچه عالم بود در فرمان سنجر آن زمانسنجدی ناید برون آنجا که خاک سنجر است
تن یکی مشت غبار اندر ره باد فناستعمر کوه برف، لیکن آفتابش بر سر است
آدمی را معرفت باید نه جامه از حریردر صدف بنگر که او را سینه پرگوهر است
مرد را جرأت به کار آید نه خنجر در میانورنه هر پر ماکیانی را به پهلو خنجر است
گر نه ای ابله مرو با حرص زر در زیر خاکهر که حرص مال دارد موش دشت محشر است
چاکر دو نان مشو از بهر یک لب نان که توغافلی و رزق تو بر تو ز تو عاشق تر است
مهر زر از سینه بیرون کن که صندوق لحدجای ذکر و طاعت است آنجا نه مأوای زر است
فکر مالت برده خواب از دیده شبهای درازیاد مردن کن که مالت وارثان را درخور است
مال تو مار است و عقرب چند ورزی مهر او؟هیچ کس دیدی که در دنیا محب اژدر است؟
مطلع دیگر شنو کز استماعش گوش خلقعبرتی گیرد، هر آن گوشی که در وی گوهر است