بخش ۳ - قصیده احمد بن حسن جرجانی
قالالشیخ احمد(بن) الحسن الجرجانی:
یکیست صورت هر نوع و نیست زینت گذارچرا که هیئت هر صورتی بود بسیار؟
زبهر چیست که جوهر یکی و نه عرض استنه ده شد (و) نه بهشتش ببود نیز قرار؟
چرا که آبا هفت و دوازده است بنامو امهات، بگفتار و اتفاق، چهار؟
چرا که بخش موا لید از سه بر نگذشت؟چه چیز کآن یک مایه ست و بیشمار نگار؟
چرا چو تن ز غذا پر شود نگنجد نیزالم رسدش گر افزون کنی تو از مقدار؟
و گوهری دگر اینجا که پر نگردد هیچنه از نبی و نه از بینش و نه از اشعار
چه چیز آن و چه چیز این و از پی چه چنینچه چیز آن که بدین هر دو چیز بود سالار؟
نشان آنکه بغایب بود ز شاهد چیزدلیل گیرد و دارد بعاقبت دیدار
و هفت نور بتابد چنانک هر یک راازو پذیرد با ندازه لطافت نار
نخست دهر، چه چیز است دهر و حق و سرورو باز برهان، آنگه حیات زود گذار؟
کمال و غیبت، وین از همه شریفتتر استکه چاره باشد آنجا کجا نیاید چار
اگر طبیعت کلی با ولیت حالمرا بگوئی، دانم که هستی از ابرار
مثالش وصفتش هر دو باز گوی مراکه دوستتر سوی من صد ره این زموسیقار
فرشته و پری و دیو را بدانستمکه هست و نیز بباید بهست بر، تکرار
زما و کیف بگوی و برسم برهان گویگر آمدست برون این سخنت از استار
یکی کدام که بسیاریاندرو موجود؟یکی بمحض چرا گفت خالق جبار؟
یکی که نه تضعیفش روا و نه تنصیففزون نگیرد و نقصا نیی ز روی شمار
باضطراب و بتقریب یک، نه بر تحقیقچگونه باید دانستن اینچنین گفتار؟
کدام جنس نه نوع و کدام نوع نه جنس؟کدام جنس یکی بار و نوع دیگر بار؟
چه بود عالم وقتی همه سعادت بودو هر دو نحس فرو نیستاده بود از کار؟
کنون جهان همه نحس است و هر دو سعد بجایهمان طلوع و غروب و همان مسیر و مدار
و باز فردا چون دی بود، چنین خبر استاز انبیا و حکیمان و ذمیان هموار
چه چیز دی و چه امروز، باز فردا چیست؟از آنچنین زچه روی و از اینچنین ز چه کار؟
شکستن سرب الماس و سنگ آهن کشچه علت است مر این هر دو را چنین کردار؟
و دفع کردن یاقوت مر وبارا چیست؟زمرد از چه همی بر کند دو دیده مار؟
پلنگ اگر بگزد مردرا، زبهر چه موشبحلیها بر میزد زبام و از دیوار؟
بشهر اهواز از تب کسی جدا نبودبتبتاندر غمگین ندید کس دیار
بطبع نیست، چه خاصیت است گویند اینچه اصل گفت بخاصیتاندرون هشیار؟
میان نطق و میان کلام و قول چه فرقکه پارسی یکی و معنیاندرو بسیار؟
ازل همیشه و دیمومت و خلود و ا بدمیان هر یک چون فرق کرد زیرک سار؟
سخن چرا که چهارست: امر و باز نداسدیگرش خبرست و چهارم استخبار؟
زحال هیئت وز خاصه وز رسم و زحدخبر چه داری و چه شنیدهای؟ بگوی و بیار
همه جهان خود را با (منی) مضاف کنندابر چه اوفتد این (من)؟ بگوی و ریش مخار
تنست یا جان یا عقل یا روان که (من) استو یا چو خلط شده اسب بود (و) مرد سوار؟
غلط شمرد کسی کو چنین گمانی بردبسا سوار که بستن ندا ند او شلوار
بسا کسا که همی (من) شمارد او خود رابذرهئی نگراید که بر کشی بعیار
کسوف شمس بجرم قمر بود بیقینقمر چو علوی و نورانی، از چه گشت چو قار؟
چرا که نور فرو نگذرد ز شمس بماهچو آبگینه که بیرون گذاشت نور از نار؟
هر آینه که مه از آبگینه صافی ترچرا که غوس شعاعش همی بود دشوار؟
قویترست بهرحال مردم از حیوانبحیله بیش و بهر دانشی شعبده وار
چرا تعهد بایدش و دایه و تدبیربخوابندش و بدا ردش بر بر و بکنار؟
سباع و مرغ و دده زو بسی ضعیفترندبکسب خویش بکوشد بخورد و بخفتار
اگر بخوا هم از تو دلیل بر ابداعچه آوری که عیانم بدو کنی اخبار؟
چه چیز بود، نه از چیز، چون نمایی چیز؟چگونه دانی کرد آشکاره این اسرار؟
روا بود که یکی مرد آفرید ایزدو هم ز تنش یکی جفت کردانده خوار
پس از میان شان نسل آفرید و فرزنداننبیرگان فراوان و بیشمار تبار؟
اگر تو منکرشی، سورة النساست دلیلکه آفرید یکی و ازو هزار هزار
وگر مقر شوی، شخص پیش و از پس نوعچگونه شاید بودن؟ خرد بدین بگمار
نخست جنس، پس آنگاه نوع و از پس شخصطریق حکمت آن، بی جدال و بی پیکار
یکی سوال که قایم شدست چون شطرنجزبس که هر کس جست اندرین سخن بازار:
که عقل برتر یا علم، فضل ازین دو کراست؟بدین دو رو بشنودم فضول صد خروار
چگونه داند علم آن کسی که نامختست؟درودگر نکند کار جز بدست افزار
کسی که ذل نه بر داشتست از تعلیمبعز علم نباشد بسیش دست گذار
چو حد عقل ندانند و حد علم که چیستسخن گزافه بگویند، شرم نی و نه عار
زعلم باری بر علم خود قیاس آرندشدند لاجرم ا ز راه راستی بیزار
میان مدرک و ا دراک فرق باید کرداگر شدست کس از خواب غافلی بیدار
روا بود که نخست آسمان پدید آمدکه او قویتر و آنگه زمین و کوه و بحار؟
ویا نخست زمین بود، کوست مرکز دورو دایره نبود جز بنقطه پرگار؟
پس ار چنین شمری چون بایستاد زمینو گرد گردش خالی ز دائرة دوار؟
ز دائره که تواند نمود پیش وز پس؟ز مرغ و خایه نیاید سخن مگر که نزار
وجود کل روا هست و جزو او معدوم؟اگر رواست ابا حجتی بمن بسپار
و گر رواست نه، پس جنس باید آنگه نوعو شخص از پس هر دو بکرده راست چو تار
چرا کواکب را اول از زحل گفتند؟بطبع آ تش از بهر چیست تخم بهار؟
چرا که خانه خورشید شیر و خانه ماهز برج سرطان کردند استوار حصار؟
چرا که خانه این هر دوان یکان بس بودو دیگران را خانه دو، از یمین و یسار؟
ازین کواکب دو نحس محض چون و دو سعدسه مانده آنکه از نحس و سعدشان آثار؟
چرا پسر که بزاید زبرش باشد رویو دختران را باشد قفا بسوی زهار؟
چرا که تری بر آب بر پدید ترستبدو کنند که همه چیز خشک را آغار؟
هوا زروی حقیقت از آب تر ترستزروی طبع بتری هوا شدست مشار
سخن دراز شد، این جایگه فرو هشتمگران شد و شکهانم من از گرانی بار
سوال کردم، قصدم ازین تعنت نیستز بهر فایده آوردم این بزرگ نثار
جواب خواهم کردن بنظم اگر نه بودچنین که هست گرفته مکان خرما خار
و گر بنظم نگویم، بنثر و بتشجیرچنان که بخرد میوه چند ازآن اشجار
سخن بحجت گویم پس آنگه از برهانرداش سازم یکی و ا ز دلیل ازا ر
بجوی و بنویس، آنگه بخوان و باز بپرسپسش بیاموز آنگه بدان وبر دل کار
شکار شیر گوزن است و آن یوز آهوو مرد بخرد را علم و حکمت است شکار
که مرد علم بگوراندرون نه مرده بودو مرد جهل ا بر تخت بر بود مردار
و گر جوابش گویند شاد باشم سختکسی که باشد برهان نمای و دعوی دار
نگوید آنکه نیاموختست و اصلش نیستسخن نیارد سخته بوزن و بمعیار
ایا مقدر تقدیر و مبدعالاشیابحق حرمت و ازرم احمد مختار
که مر مرا و مر آن را که علم دین طلبدزچنگ محنت برهانمان، ایا غفار
و هر که بد کند او با کسی که بد نکندبلعنتش کن یا رب و زو بر آر دمار
و بر مقدمه، اظهار انچاندرین (موضوع) مفید است از مضمرات العلوم و مکنوناتالحکم نخست سخن برو واجبتر دیدم گفتن، و آن علم دین حق است که مجموع آن شناخت خداست سبحانه و تعالی بوحدانیت محض و اثبات توحید مطلق دور از تشبیه و پاک از تعطیل، که مختتم بشرف محل و عبودیت در مقام محمود و خلق عظیم رسول مصطفی محمدست صلیالله علیه و اله، و تشریف دین او علی ا لدین کله.
و بعد از آن بیان آنچ امتاندر آن مختلفاند و بسبب آن اختلاف بر یکدیگر همی لعنت کنند و بکافری گواهی دهند و آن تخصیص امام است که مرکز است مر جملگی امت را بعد رسولالله صلیالله علیه و آله و سلم.