گنج

شمارهٔ ۷ - پرده یک دم ز روی خود بردار

۳۵ بیت
ظهرت من مشارق الانوارطلعت من مطالع الاسحار
شمس نور الهدای وصفوتهادرکها سابق علی الابصار
آفتاب جمال طلعت یارپرده برداشت از حقیقت کار
زلف مشکین ز روی خود بگشادروز روشن جدا شد از شب تار
صد هزاران حجاب ظلمت و نوردر میان من است و چهرهٔ یار
تا به خود می‌رویم در پیش استظلمت و ماه روی آن رخسار
گاه محجوب چشم خویشتن‌ایمگاه مدهوش عکس آن انوار
چون تجلی کند جلال قدیممحو گردد سرادق اسرار
ننهد فکر بر حدوث قلمنزند عقل بر قدم پرگار
دل چو آئینه گردد از صفوتروی خود بیند اندر او دلدار
نور رخسار یار نتوان دیددیده تا برندوزی از اغیار
پرده یک دم ز روی خود بردارتا بر آید ز منکران اقرار
جان ما را به یک کرشمه ستانکار ما را به نیم غمزه بر آر
غم ما نیست چشم مست تو راطاقت غم نیاورد بیمار
هر دم از تیرهای مژگانتعشق را تیز می‌شود بازار
پای دل همچو گل پر از خار استسر او را به چنگ غصه مخار
با طبایع طبیعتم خوش نیستدرشکن گارگاه پنج و چهار
منطقه از میان چرخ گشایکُله از تارک قمر بردار
دفتر تیر را بر آتش نهبدران چنگ زهره تار از تار
تند بادی از قهر خود بفرستتا بر آرد ز شمع مهر دمار
تیغ بهرام در نیامش کنمشتری را به باده ده دستار
هندوی هندسی گردون راپاک گردان ز روی تخته عبار
آتشی در نهاد عالم زنتا بسوزد حجاب هژده‌هزار
گر تو داری به عاشقان اقرارهرچه جز عاشقی‌ست هیچ انگار
دل که از درد دوست خالی ماندپیش سنگ افکنش که شد مردار
هرکه اندر شمار جانان نیستسبحه در دست او بود زنار
سر اگر پیش بت سجود کندنیست نقصان چو دل بود با یار
بد بود روی کرده در مسجدوز درون گشته ساکن خمار
هرکه بر وصل یار عشق آردزان چنان عشق گوی استغفار
غرض ما مراد جانان استعاشقان را به وصل و هجر چه کار
نیست عشق آنچه در بیان آیدفرق باشد ز دیده تا گفتار
گر چه اظهار عاشق از عشق استعشق ظاهر نگردد از اظهار
گر همه عمر وصف عشق کنیمگفته باشیم قطره‌ای ز بحار
زان دهان است گفتهٔ ناصرسایه گوید ز نور خود ناچار
گر نباشد از آن دهان سخنمکی بود در فشان و گوهر بار