شمارهٔ ۴
ای عارض تو آینهٔ صنع الاهیاسرار تو چون حسن رخت نامتناهی
در سایهٔ زلفت شدم ایمن ز تباهیهر جا که زند چهرهٔ تو خیمهٔ شاهی
ابروی تو پیوسته بود هندوی حاجب
رفتی و فراق رخ تو میشکند دلگر خون بشود از غم رویت چه کند دل
بی یاد لب تو نفس خوش نزند دلبا مهر اگر نسبت روی تو کند دل
جان نعره برآرد که مگو نامتناسب
باز آی که خون جگر از دیده روان شددریاب که جانم به جمالت نگران شد
دل در طلبت نعره زنان جامه دران شداز وصل تو قانع به خیالی نتوان شد
تا مهر بود کس نکند یاد کواکب
ای چشم خرد از رخ ادراک تو محجوببا عارض تو صورت یوسف نبود خوب
بی بوی تو روشن نشود دیدهٔ یعقوبپا فرق ارادت ننهد بر در مطلوب
… در خواب شود دیدهٔ طالب
چون روی تو مه را نبود سیرت و اخلاقاوصاف جمالت نتوان کرد بر اوراق
هر جور و جفائی که کنی بر من مشتاقافغان نتوان کرد که در مذهب عشاق
فرمان تو جایز بود و حکم تو واجب
ای نقش تو در دیدهٔ سودا زده حاضرهرگز نکنی یاد من سوخته خاطر
بعد از من و تو گرد جهان روشن و ظاهروصف رخ خوب تو و درد دل ناصر
بر دفتر قاضی بود و صفحهٔ کاتب