گنج

شمارهٔ ۱

۱۸ بیت
دریاب که شد روز جوانی به سر ای دلدر میکده شو رقص‌کنان باده‌خور ای دل
با یار نشین از دو جهان بی‌خبر ای دلاین راز بگو با همه وقت سحر ای دل
در پردهٔ عشاق به سوزِ جگر ای دلگر پردهٔ ناموس بر آنی که درانی
کای هر دو جهان مست ز انفاس نسیمتنقل همه یک قطره ز دریای نعیمت
آزاد نشینم ز بهشت و ز جحیمتبشناخته‌ام قاعدهٔ طبع کریمت
لطف است مرا یکسر از احسان قدیمتگر شهد دهی با من و گر زهر چشانی
ای زلف تو را بوسه زده غالیه بر پایسنبل شده گیسوی تو را هندوی گرای
در دیده کنم منزل تو، بگذر و فرمایشرط است که بر آب روان سرو کند جای
خوناب سرشک از جگر سوخته بگشایتا عرضه دهد پیش تو اسرار نهانی
چون من به سلامی شدم از لعل تو خرسندچشمت نظری بر من آشفته نیفکند
تا مهر تو را شد به دلم خویشی و پیونددر دام سر زلف تو درمانده به صد بند
از زخم بمردیم و ندانیم که تا چنداین سست وفائی بود و سخت کمانی
ای وصف رخ خوب تو برتر ز مگوئیصد طعنه زده روی تو گل را به نکوئی
آن زلف و رخ ای باد ببینی و بگوئیکای لاله چه رنگی تو و ای باده چه بوئی
دیدیم میان تو و گفتیم که موئییا سایهٔ موئی که تو رفته ز میانی
ای چشمهٔ حیوان شده از شرم لبت آبتابی ز مه روی تو خورشید جهان تاب
از لعل شکربار تو شد خون دل عنابشد چشم من از شوق رخت چشمهٔ سیماب
هر دم رود ای مدعی از چشم تو سیلابگر شرح غم ناصر شوریده بخوانی