مثنوی
الا ای صبا رو سر خویش گیرزمانی ره دوستی پیش گیر
چو آه دلآشفتگان گرمروسحرگه به اطراف خوارزم رو
ز ناری به نوری سلامی ببرز کاهی به کوهی پیامی ببر
به هر منزلی جستوجوئی بکنبه هر بیدلی گفتوگوئی بکن
خبر پرس از پختگان نیازبه خامان افسرده مگشای راز
چو یابی به سوی سعادت نشانبکن هرچه هست از ارادت نشان
به شرط ادب روی بر خاک نهقدم همچو عیسی بر افلاک نه
سکان را ثناگوی و خاطر بجویبر آستان نام ناصر بگوی
چو در کوی دولت پناهت دهندچو در منزل وصل راهت دهند
ببار اشک و از سینه آهی برآرسلام و زمینبوس من عرضه دار
سلامی سبک روحتر از نسیمسلامی در او بوی عهد قدیم
سلامی معطر چو بوی بهشتسلامی که جان سوی جانان نوشت
سلامی که آید از او بوی دردسلامی خبر داده از روی زرد
سلامی به خوناب حسرت سیاهسلامی مجرد، دگر جمله آه
به خون جگر چهره آراستههمه عذر نامردمی خواسته
گر آنجا توقف دمی باشدتوزان محرمان همدمی باشدت
حدیث مَحبت فراوان بکنپس آن گه شکایت ز هجران بکن
سرشک ندامت روان کن ز رویملالت گرش ناورد این به روی
فلان در صبوری بسی رنج برددوائی ندید از غم هجر و مرد
به یک حرف از رویم تا چین بپویتحیت سپر ساز و آن گه بگوی
اگر ما جدائیم هم با توئیمبه معنی یکی و به صورت دوئیم
گرم باز وصل تو روزی بودبروی توام دل فروزی بود
نیات آنچنان است در خاطرمموافق بدان باطن و ظاهرم
که در باغ چون بید خنجر زندگل و لاله از خاک سر برزند
به خدمت کمر بندم و چون غلامچو قطره به دریا روم والسلام
نگفتم ز بهر ادب نام دوستکه این نامهٔ ما نه درخورد اوست