شمارهٔ ۱ - : در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
به بارگاه سلیمان که عرضه میداردکه نیست مسکن معلوم مور مسکین را
من غریب چو شاهین چشم بسته و بازمربیای نه که گوید به پیش شاه این را
بگوی ناصر اگر گشتهای بزرگ امیدبه سمع خسرو عادل حدیث شیرین را
از آن زمان که برین در ملازمم چون بختسرم به خواب ندیدهست روی بالین را
مرا ملازمت شاه لازم است ولیکشرایط است بسی خدمت سلاطین را
نه اسب دارم و نه زین و حیرتم زین استکه میکشم به سر دوش خود نمد زین را
پیاده شش درجه ز بساط چون طی کردز قرب حضرت شه یافت فر فرزین را
نه کمتر است رهی از پیادهٔ شطرنجکه شط رنج و بلا دیدهام جهان بین را
جلال دولت و دین تا ابد مؤید بادبرای مصلحت کار دولت و دین را