گنج

شمارهٔ ۴۳ - در مدح خواجه خلیل

۱۷ بیت
ای رفته و باز آمده از ارض مقدسدر حفظ خداوند تعالی و تقدس
ای خواچهٔ دریا دل و خورشید عطائیکز رأی تو شد عرصهٔ آفاق مشمس
نام تو خلیل است و شود آتش نمروداز خلُق تو ریحان و گل و لاله و نرگس
روی زمی از فرط سخای تو محدبپشت فلک از بار عطای تو مقوس
با سرعت عزم تو برابر نشود خصمبا باد صبا لاف دلیری نزند خس
در شرح ثنای تو بود عاقله الکندر وصف کمال تو شود ناطقه اخرس
ای کنگرهٔ قدر تو چرخی که حضیضشاز علو دهد اوج به نُه طاق مقرنس
هر چند که ابرام بود باز نمایمجز پیش کسان درد دل خود نبرد کس
گر کس به تأمل نگرد هست هنر عیبآری چه عجب آفت سر شد پر کرکس
از نور چو اجرام بود زینت ناصرآن به که نباشد به لباسات ملبس
آئینه که از آب و هوا زنگ بر آرداو را نمد جام به از جامهٔ اطلس
ارکان مربع چو صلیب است جهان رازنهار مکن تکیه برین دیر مسدس
انفاس تو آن داد که از قوت ترکیبیکران سخن شد به زمان تو مجنس
احسان تو باید که بدین قطعه توان یافتتحسین من از جملهٔ ارواح مقدس
فریاد رهی گر چه رسیده‌ست به هر جایلطفی کن و اینجا تو به فریاد رهی رس
امروز که از ساده دلی بر ورق سبزروی چمن آورد خط از چتر مطوس
باغ طرب و عیش تو با برگ و نوا بادالطایر ما صوت و الصبح تنفس