گنج

شمارهٔ ۴۱ - در مدح خواجه ناصرالدین و حسب حال خود هنگام عزیمت به زیارت مکه

۴۷ بیت
مطربا بر سر راهیم به آهنگ حجازدل عشاق حزین را به نوائی بنواز
عود را گوش به ره بود، بر آورد خروشتا که گفتند به گوش دلش از پردهٔ راز
مطرب و ساز اگر نیست بسازیم که هستزهره در مجلس ما مطربه‌ای با همه ساز
راه عشاق حسینی است اگر خواهی راستجای برداشت عراق است و فرود است حجاز
مگر از کعبه دری بر دل تو باز شودپای در نه به ره بادیه و سر در باز
دیر وقت است که روی بر این در داریمدر ازل بود به روی دل ما این در باز
کعبه زان رو که ز تانیث علامت داردمی‌نشیند چو عروسان به سراپردهٔ ناز
بسته خاتون عرب پردهٔ عصمت بر رویبحر و بر پیش وی آورده غنیمت به جهاز
چون رسی ای دل سرگشته به احرام و طوافخویشتن را به حریم حرم یار انداز
حلقه بر در زن و گر زانکه درت نگشایندانبیاء را تو در این راه شفیع خود ساز
زو قبولت بود از سر اخلاص بگویپادشاهی نظری سوی گدایان انداز
پادشاهی و گدایان به درت آمده‌اندکای ز مهر تو شب و روز فلک در تک و تاز
حاجت ما به تو بسیار و تو از ما فارغبی‌نیازی و همه‌کس به تو دارند نیاز
مر ورا کز حرم کعبه صفائی داردبه همه روز نماز است و همه عمر نیاز
حبذا روضهٔ یثرب که به اقبال رسولخاک او شد ز شرف بر همه عالم طناز
عاشقان با دل پر نور و رخ زرد چو شمعبر سر قبر نبی آمده با سوز و گداز
قوت ناطقه از مدح نبی عاجز شدکه خدا مدحت او گفت به حد اعجاز
رهزن باد خزان برگ رزان را نبردلکن از شحنهٔ حزم تو بود خط جواز
روی خوان کرمت آز گدا گر بیندچون سخا تا به ابد سیر شود دیدهٔ آز
هر کجا خانهٔ یار است بود کعبه ولیراه در کوی حقیقت نبرند اهل مجاز
اگر از زمزم خم جامه نمازی نکنیدر حریم حرم کعبه روا نیست نماز
می خور و توبه کن ای دل که در میکده راباز کردند و نکردند در توبه فراز
چون نیاید سر سرگشته به محراب فرودبعد از این چشم من و ابروی خوبان تراز
آنکه رنجیده ز ما رفت، چه رفتست که منباز می‌آیم و او هیچ نمی‌آید باز
دل مجروح که قربان کمان ابروئی‌ستیافت چون صید حرم در همه گیتی اعزاز
ساقیا چند دمم می‌دهی، یک دم می دهکه در این دور به جز باده ندارم دمساز
بیم سر داشت زبان، سرّ مرا فاش نکردرفت در خون من آن غمزهٔ شوخ غماز
شرم دارم از کرم خواجه و با تیغ جفاهر زمان دست تعدی به سر ینده میاز
ناصر دولت و دین آنکه چو نامش شنودعز نصره به صدا، کوه بر آرد آواز
آن کریمی که نی پرده سرا را هر دماز ریاض کرمش کار به برگست و به ساز
آنکه با راستی او از سر علو چنارنکند دست خزان گرد چمن دست انداز
ای به اوصاف حسین،‌ از همه اقران اقربوی به اخلاص حسن، از همه یاران ممتاز
واقعاً طایر صیت تو چو پرواز کندنسر طایر پر از او وام کند در پرواز
نقش توقیع تو در دست سعادت خاتمنام و القاب تو بر بازوی اقبال تراز
تو نهال کرمی در چمن جاه ببالتو سهیل شرفی بر فلک جود بناز
دید در ناصیهٔ قدر تو فرّ محمودآسمان بست میان بهر غلامی چو ایاز
سرو را آنچه من از کُربت غربت دارمنیست پایانش از آن روی نکردم آغاز
وقت آن است که قوس قزح از شست سحابتیرباران کند و برق شود نفت انداز
رعد بر سطح هوا طبل زند زیرگلیمابر چون سیل دمان رقص کند شیب و فراز
باد چون استره موی بر تن مردم ستردحدّت برد نهد شمع کواکب را گاز
کوه در پر حواصل بنهد بیضهٔ بطچرخ از بچهٔ سیمرغ شود سینهٔ باز
چون بود میوهٔ ریحان زمستان آبشهمچو پروانه شود کبک دری آتش باز
پوستین بره چون گرگ رباید مردمخلق در گرگ ربائی شده اکنون ممتاز
دوست را جامه بیفزای و عدو را آتشتن بدخواه فروز و سر احباب فراز
حسب حال است من این مدح که پرداخته‌امهم درین حالتم از لطف به حالم پرداز
سال هفتصد و هشتاد و دو از هجرت بودکین مبارک به سر آمد به طریق اعجاز
همه کوتاه و دراز سخن این است که بادفرصت دشمن تو کوته و عمر تو دراز