گنج

شمارهٔ ۳۷ - در مدح خواجه علی وزیر

۴۶ بیت
پیام گل سوی بلبل رساند باد سحرسپید سر و به رقص آمد از سماع خبر
ز باد صبح بر افروخت لاله چون آتشکه برد خاک چمن آب جنت و کوثر
هوا بر آب شکوفه همی‌کند کافورصبا بر آتش لاله همی نهد عنبر
دماغ لاله پر عنبر است چون هاوندرون غنچه پر از آتش است چون مجمر
سپهر گشت چمن ظاهراً که ظاهر بودهزار زهرهٔ زهرا چو زهرهٔ ازهر
ز وجه گل که تعلق به نازکی داردبدوخت سوزن سر تیز خار کیسهٔ زر
ز خندهٔ غنچه از آن لب به هم نمی‌آردکه زعفران به دلش از فرح نمود اثر
به باد خرده رازی که غنچه در دل داشتگرفت سوسن آزاد در زبان یکسر
بنفشه با گل و سوسن به باغ دعوی کردز انفعال چنان شد که بر ندارد سر
ز بیم حربهٔ برق است ابر را جوشنز سهم نیزهٔ خار است غنچه را مغفر
به صبح و شام از آن آب می‌رود در ورغکه بر حوالی او سبزه می‌کشد خنجر
زمانه تیغ خلاف از غلاف بیرون کردعجب نباشد اگر گل به روی باغ سپر
چو مجلسی است ز خوبان گل عذار چمنز لحن مرغان در وی هزار خنیاگر
سحر ز مقری قمری شنو ترنم عودکه پر ز عود قماریست باغ وقت سحر
خوش است نرگس بیمار در خمار صبوحقدح گرفت ز مستی همی‌شود خوشتر
به عهد صدر هدی لاله کاسه گیردکه سنگ می‌زندش روزگار بر ساغر
ورق ورق به همه رنگ می‌نماید گلبه بوی آنکه شود شاه شرع را دفتر
خدایگان شریعت پناه خواجه علیکه افتخار بدو کرد شرع پیغمبر
به صدق همچو ابوبکر و در حیا عثمانبه علم همچو علی و به عدل همچو عمر
مجاهدی که اگر ماه رأی او خواهدز باختر بگشاید چو مهر تا خاور
مدار روی قمر داوری که در دورشفزود رونق محراب و مسجد و منبر
چو شکر شکر الفاظ عذب او را آببگفت در عرق شرم آب شد شکر
زهی بزرگ وزیزی که سعد اکبر چرخبه سوی او بنویسد که عبده الاصغر
ز نهی منکر در عهدش امر معروف استکه جز فرشته پرسش نمی‌رود منکر
ز بیم غیرت او در چمن نیارد گشتصبا به گرد سمن عارضان نسرین بر
ز آتش غضبش زهره را چه زهره بودکه روز روی نپوشد در آبگون خاور
زهی ز رفعت قدر تو چرخ گشته نهاندر آب چشمهٔ‌ خورشید همچو نیلوفر
ز مهر رأی تو ماه درست نیم عرضز بحر علم تو عقل نخست یک جوهر
به نور عقل توئی کائنات را حافظوگر نه کشتی اوراق آسمان ابتر
تو را اگر به کنایت بگفته‌ام خورشیدصریح شد که نبود استعارتی در خور
ز رأی روشن تو ذره‌ای و صد خورشیدز کلک خطی تو نقطه‌ای و صد محور
به خطه‌ای که به نام تو خطبه بر خوانندز هفت پایهٔ گردون قضا نهد منبر
مکان قدر تو اسرار لامکانی رابه سوی عالم اظهار می‌شود رهبر
اگر نه قدر تو باشد شود عاجزاگر نه رأی تو باشد قدر شود مضطر
جو ثابت قهر تو آتش نهد به خرمن مهرستاره خدره نماید، سپهر خاکستر
کف کفیل تو چون بحر، آب بحر برددر آن زمان که بری بحر لطف را بربر
گه از دلیری دل خاک بر سر کان ریزگه از کفایت کف آب روی بحر ببر
جهان پناها یک نکته عرض می‌دارمز بهر آنکه در این داوری توئی داور
چو شعر خویش غریبم در این دیار و مرابه غیر لطف تو نی یار هست، نی یاور
شود تمام مرتب علوم معلوم استاگر بیابم از تو به عین لطف نظر
اگر بمیرد ناصر ز رنج و غم، غم نیستکه نام خود به سخن زنده کرد تا محشر
سخن معرف خود خود شود به وقت ظهورچه حاجت است به اظهار چو بود اظهر
ز مظهر سخن من ظهور یافت ظهیرز نور خاطر من گشت انوری انور
چو عقل کل سخن من شنید باور کردحسود عقل ندارد،‌ کجا کند باور
همیشه تا که به اجمال حاکم است قضاهماره تا که به تفصیل عالم است قدر
قدر ز قدر تو وارد مباد جز به قضاقضا ز حکم تو صادر مباد جز به قدر