شمارهٔ ۳۵ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
چو چشم مست تو بیمار گشتهام ز خماربرای دفع حمارم سبوی می ز خم آر
مرا ز نار فراق تو در دل آسیب استبیار باده مگر شود به شربت نار
مدام تلخ چشاند حریف را ساقیکه نیش نوش گوارد ز یار شیرین کار
چو ساکنان در دیر درد خوار شدیمبه پای خم بنشینیم همچو دُردی خوار
به می فروش همان به که زهد نفروشیمکه رخت زرق نیابد بها در این بازار
مرا ز باده غرض بوی صحبت یار استنظر به غیر ندارم به حق صحبت یار
مرا که آینهٔ جام جهان نمای بوددرون آینه بینم مدام نقش نگار
مرا که خرقهٔ رنگین به می شد آلودهز زلف شاهد و ساقی ست در میان زنار
چو در بساط هوا ششدر است مهرهٔ دلز کعبتین طبیعت چه سود پنج و چهار
قمار بازم و کی از قمار یاز آیمکه عود سوخته را نسبتی بود به قمار
می آر و هیچ بهانه میار ای ساقیکه تشنه خاستهام در ازل ز خواب خمار
نه آن میای که برد عقل و آورد مستیدهد خمار و بود خام در خم خمّار
از آن میای که به یک قطره جرعهٔ جامشکند ز مستی غفلت عقول را هشیار
به بحر عشق چنان غرقه شد سفینهٔ ماکزین میانه همین عمر میرسد به کنار
مرا که وجه زری نیست غیر چهرهٔ زردرسید سیم به دامن ز جزع گوهربار
چو اشک گرمرو من مسافر دریاستگهر به روم همی آورد ز دریابار
کشیدهام سخنی چند چون گهر در نظمکه میبرم به ره آورد شاه بهر نثار
سپهرِ مهر جلالت جلالالدین هوشنگکه آسمان کرامست و آفتاب کبار
خدایگان سلاطین که رأی روشن اوبود چو آینهٔ صبح مطلع انوار
شهی که نعل سمندش به فرخی چو هلالکشید حلقه به گوش ثوابت و سیار
ز عزم اوست که آمد سپهر در جنبشز جزم اوست که جزم زمین گرفت قرار
نعوذ بالله از آن ساعتی که روز نبردبود به بحر کف او نهنگ مردم خوار
به گیر و دار چو صفهای دشمنان شکندسپهر گوید گیر و ستاره گوید دار
به نوک نیزهٔ پیچان که چون دم مار استبر آورد ز سر دشمنان دهر دمار
به آب تیغ که آینهٔ رخ ظفر استنشاند از سر زلف عروس ملک غبار
صدای دمدمهٔ کوس او به گوش عدوهمان حکایت صورست و عرض روز شمار
چو شیر رایت او چنگ در مخالف زدز نای خصم بر آمد به راستی اقرار
ایا شهی که ز جودت به خرده بشکستدرست مغربی ماه همچو زر عیار
هزار دیده سپهر پیاده رو بگشادندید مثل تو در هیچ عرصه شاهسوار
سپر بیفکند از سهم تیغ تو خورشیدچو سر بر آورد از برج این کبود حصار
ز خانهای کمان، تیر چون عقاب سه پراز آن بود که کند جان دشمن تو شکار
به پیش حلم تو بی سنگی و سبکبارستکه نیست زلزله از سهم تیغ در کهسار
اگر ز گلشن خلقت صبا برد بوئیهوای فصل خزان را دهد مزاج بهار
ز روی لطف تو در باغ عیش روید گلز راه قهر تو در پای عمر آید خار
لطیفهای ست ز خلقت مکارم اخلاقدقیقهایست ز رأی تو مخزن اسرار
ز ابر قلزم دست تو در شود بارانز آب چشمهٔ تیغ تو بشکفد گلزار
چو بندگان حبش داشت داغ تو زان رویسپید روی شد از نام نامیات دینار
چو صفر پیش تو دینار در شماری نیستکه فیض فضل تو بیرون بود ز حد شمار
جهان پناها داعی دولتت ناصرکه ساخت حرز مدیح تو ورد لیل و نهار
اگر حقیر نماید ز قوت ضعف استز بهر آنکه دل افگار باشم از افکار
چو شمع ز آتش دل سوختم شبان درازکه تا سپارم جان را به مهر در اسحار
ستارهٔ اوج نشین از برای آن شده استکه همچو بخت تو روشن دل است و شب بیدار
هزار دستان دارم به گلشن مدحتاگر ملول نگردی تو از نوای هزار
سخن بر این نمط و شعر زین نسق دارمکجا است ساحر و کو سحر، گو بیا و بیار
چو بلبلی که جدا ماند از گلستانیجدا ز خدمت تو بنده را چنان انگار
ز بنده دوری از همچو خداوندیبه اختیار نباشد، خدای را زنهار
برفت آنچه ز تقصیر بخت بر من رفتکنون ز لطف تو دارم هزار استغفار
به هیچ پایهٔ عالی مکن سپارش منبه دست تربیت لطف خویشتن بسپار
اگر حسود نماید تعنتی، مسپندوگر سپهر رساند تعرضی مگذار
همیشه تا که بود گرد مرکز عالممدار دایرهٔ نُه سپهر چون پرگار
مخالف تو چون پرگار باد سرگردانبه گرد مرکز حکمت سپهر دایرهوار