شمارهٔ ۳۱ - در مدح سلطان اویس
کعبتین روز و شب در طاق اخضر کردهاندهفت مهره در دو شش خانه مششدر کردهاند
بلعجب منصوبهای از غیب میآید پدیدمختلف نقشی به هر صورت مصور کردهاند
تا دو شمع افروختند از مهر و مه در روز محاقهمچو پروانه فلک را آتشین پر کردهاند
بر در مشرق مه و خورشید در روز محاقحلقه و سندان گردون گوئی از زر کردهاند
شاه انجم را که او بر شیر میگردد سوارباز در برج حمل قربان لاغر کردهاند
نقش ماه نو که چون ابروی دلبر دلکش استهمچو مرتاضش از آن رخسارهٔ انور کردهاند
کارداران نما را گشت نورش رهنماتا بساط خاک را از خلد خوشتر کردهاند
چون گل سوری ز مهد غنچه بیرون کرد سربر وی از باران نثار دُر و گوهر کردهاند
گه به تیغ برق فرق دور را بشکافتندگه به گوش رعد گوش دهر را کر کردهاند
سنبل عنبر به بوی عود مشکین ساختندچشم نرگس را به روی گل منور کردهاند
غنچه ظاهر سبز و باطن سرخ، گویا خازنانحقهٔ پیروزه پر یاقوت احمر کردهاند
سبزه آلوده به خاک و گل گریبان کرده چاکگوئیا اموات روز حشر سر بر کردهاند
تا شود باد صبا در مجلس گل عطرسایهمچو هاون لاله را پر مشک و عنبر کردهاند
این همه بوی عبیر از غنچه میآمد که دوشاندرون او پر از آتش چو مجمر کردهاند
نقش بندان قوای نامیه، طوبی لهمسرو را با سدره و طوبی برابر کردهاند
در چمن ساز طرب را باده نوشان صبوحغنچهٔ گل را صراحی، لاله ساغر کردهاند
دلبران حوروش بر یاد فردا هر شبیروی ساقی جنت و می آب کوثر کردهاند
بلبلان بزم، یعنی لعبتان رود زنهر زمان بر روی گل آهنگ دیگر کردهاند
چنگیان چنگ گیسو تیز کرده چنگهاپیر زالی را به رغبت تنگ در بر کردهاند
پرتو روی مغنی در پس او تار چنگصفحهٔ خورشید پنداری که مسطر کردهاند
راهبان انجیل میخوانند در گوش ربابچار زنار مسیحا رشتهٔ خر کردهاند
مار چو افغان بر آرد از دم افسونگراندر دهان او به جای زهر شکر کردهاند
دف چو ماه چارده پیرامن او اختراناقتران با زهرهٔ خورشید پیکر کردهاند
مطربان خوش نوا اندر سپاهان و عراقاین قصیده در مدیح شاه از بر کردهاند
ظل یزدان، آفتاب سلطنت، سلطان اویسآنکه هفت اقلیم را بر وی مقرر کردهاند
رأی او را آفتاب هر دو عالم خواندهاندعدل او را سایهبان هفت کشور کردهاند
دولت او را نظام چار عنصر دادهاندطالع او را دلیل هفت اختر کردهاند
آز را از خوان انعامش شکم پر یافتندفقر را از فیض جود او توانگر کردهاند
حکم او را سروران دهر گردن مینهندخاک پایش را سران ملک افسر کردهاند
میدهد نُه چرخ و چار ارکان گواهی کز ازلپادشاهی را به نام شاه محضر کردهاند
ناظری چون او نیامد بوستان دهر راتا اساس طاق این پیروزه منظر کردهاند
شیر مردان بر بساط معرکه همچون زنانروز مردی بر سر از بیم تو چادر کردهاند
آب از سهم سنان تو همی پوشد زرهغنچه را از بیم پیکان تو مغفر کردهاند
چون تو فرزندی نزاید از موالید ثلاثنُه پدر تا اتصال چار مادر کردهاند
تا ز گرد مرکب تو چشم آهو کحل یافتموی او را شانه از چنگ غضنفر کردهاند
زنده میآرند دشمن را غلامانت به چنگشاهبازان همچنین صید کبوتر کردهاند
کلک ناصر را که از ثعبان موسی آیت استوقت انشای ثنایت سحر گستر کردهاند
دولت پیر تو و بخت جوان با هم قرینکین جوان و پیر عهدی نیک در خور کردهاند