گنج

شمارهٔ ۲۲ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاه

۳۱ بیت
خدای خواست که بدهد جهانیان را دادترا ز خلق جهان برگزید و شاهی داد
پناه و پشت سلاطین جلال دین هوشنگکه آبروی کیانی و نور چشم قباد
به باغ معرکه سرو بلند، نیزهٔ پستعلم صنوبر و پرچم چو طرهٔ شمشاد
نزاد همچو تو فرزند مادر ایامنیوفتد چو تو خاتون ملک را داماد
ز تاق قصر نوشروان به خرمی شده استارم که در صفتش گفته‌اند دار عماد
ز رشک آنکه فرات است آب بوتیلهچه تلخ و شور که از دجله رفت در بغداد
چو کردگار ترا عقل کل مثال ندیدچو آفتاب ترا آسمان نظیر نداد
ز بندگی تو دارند خلق آزادیچنانکه سرو هم از بندگی تست آزاد
اگر نه داد تو بیداد را سزا دادیز ظلم مردم مظلوم را که دادی داد
محاسبان عدد جود تو اگر گیرندعداد بخشش تو فاضل آید از اعداد
قلم که بر لب دریا دمیده است چون خطبه مدحت تو ز بحر مدید کرد مداد
ز سهم غیب خبر داد دشمنان ترارصد شناس که بگرفت بهر تو میلاد
مثال رأی رزینت کلید زرین استکه قفل بستهٔ گنجینهٔ ظفر بگشاد
ز دست آتش قهر تو خاک بر سر کردمخالف تو که بر آب می‌رود از باد
به شکل گنبد گل کم بود حیات حبابکه او بر آب هم از باد می‌نهد بنیاد
ز تاب آتش قهر تو سوخت خانهٔ خصمنه ز آتشی که برون آید از دل پولاد
سزد که که بهر چنین نصرتی سروش امینبگوید از فلک هفتمین مبارک باد
کجا بهر حشراتی فرار گیرد ملکالوف لشکر شاه است و دشمنان آحاد
شها بضاعت مزجات من به حضرت تستهمان حکایت جمشید و مور و پای جراد
به لشکر تو دو نصرت خدا کرامت کردیکی ز قلع قلاع و یکی ز حفظ بلاد
چو من سپیدی نشناسم از سیاهی بازز دیده سازم مدح ترا بیاض و سواد
همه تصور و تصدیق شد فراموشمبه جز لطایف فضل شما ندارم یاد
هنر رسید به فریاد من، چرا گویم« مرا ز دست هنرهای خویشتن فریاد»
زنائیات زمانم هزار گونه غم است« که هر یکی به دگرگونه داردم ناشاد»
چنانکه ضعف بدن مانع مرادم شدتناقض است مگر نامراد را ز مراد
تنم ز درد سر خود به گوشه‌ای چون چشمز پای بوس رکاب شما جدا افتاد
شنو ز بنده کنون تو حدیث روشن و راستنه همچو عارف و تعبیر قصهٔ فرهاد
در این رباط نُه ایوان چار رکن دو دربقای رهگذری هفت گبر یا هفتاد
ز بهر کسب کمال است آمدن و شدنکمال کامل و ناقص به قدر استعداد
ز بحر شعر که آب حیات نام وی استمراد ذکر جمیل شماست، باقی باد
ز دست لعبت نو شاد جام نوشین نوشزمان زمان ز زمانه به دولت تو شاد