گنج

شمارهٔ ۱۴ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ

۴۴ بیت
گل از نشاط به صد برگ مجلسی آراستکه از ترنم بلبل در او هزار نواست
تعلقی که میان گل است با بلبلصبابه است کز او اشتقاق باد صباست
مگر که مهر گیا داده‌اند بلبل راکه در چمن همه گلبانگ او ز مهر گیاست
به غیر آب و هوا نیست غنچه را در دلکه تشنگان چمن را به سوی آب هواست
ز باد بر دل غنچه غبار بود و نشستمیان سرو و صنوبر خلافها بر خاست
خوش است نرگس بیمار را قدح در سرکه رنج او ز خمار است و جام باده دواست
چو گل نجات ز غم خواه و می به قانون نوششنو رموز اشارات او که عین شفاست
در آب صورت نشو و نما نماید رویکه همچو آینه از لطف آب روی نماست
ز غنچه خواه دل شادمان که دلدارستز سرو جوی ثبات قدم که پا برجاست
ز بس صفا که در آب است می‌توان دیدنهر آن لطیفه که از عین لطف در دل ماست
شمال بر سر گل از شکوفه ریخت درمنسیم بر لب جوی از بنفشه غالیه‌ساست
اگر چه غنچه نهفته‌ست خرده‌ها در دلبه زیر لب ز شکر خنده راز او پیداست
مگر که لاله نعمان ز خون فرهاد استکه جای او کمر کوه و دامن صحراست
چو سرو راست برآورد سر به آزادیقبای راستی آمد به قامت او راست
چنین که سوسن آزاد شد زبان آوربه مدح سلطان گویا زبان او گویاست
جلال دولت و دین، بانی قواعد ملککه همچو سد سکندر بنای او داراست
خدایگان زمان، داور زمین هوشنگکه عدل او به ضمان شد زمانه را آراست
سپهر منزلتِ کوه حلمِ صاعقه خشمستاره کوکبهٔ باد عزم ابر عطاست
میان خاتم دولت به تیر حلقه نشانز زلف شاهد نصرت به نیزه حلقه رباست
یگانه‌ای که چو خورشید در قصبهٔ ملکوجود او را هر ذره از وجود او گواست
خدای را ز وجودش عنایتی است به خلقکه ذات کامل او مظهر صفات خداست
به شکل شیر علم شیر چرخ می‌لرزدز بیم رایت منصور او که اژدرهاست
تبارک الله در زیر زین او خنگی استکه شه به هیأت خورشید و او به شکل سماست
بلند کرهٔ میدان نورد چوگانیکه همچو گویش سرهای دشمنان در پاست
چو عقدهٔ ذنب او ز جوزهر زده‌اندستام او ز مجره است و تنگش از جوزاست
گران رکاب به هنگام حمله چون کوه استسبک عنان به گه پویه همچو باد هواست
به جای نعل مه نو فتاده در پایشچهار میخ مه نعل او چهار سهاست
به گاه سرعت عنقای آتشین بال استولی به وقت سکون اژدهای آهن خاست
همین قدر که شهش در وغا برانگیزدرسیده بر سر بدخواه ملک همچو قضاست
زهی رسیده بدان پایه دست اقبال استکه دستبرد تو بر عقل کل روا و رواست
چه سخت روی که در جنب جود تو کان استچه تلخ عیش که دست لطف تو دریاست
نه لعل و گوهر کان است کان شود ظاهرز بیم جود تو خونش فسرده در اعضاست
سحاب تیره دل بی ثبات تر دامنبمانده غرق عرق پیش دست تو ز حیاست
به روی و رأی تو آن آفتاب یکتائیکه پشت گردون از بار منت تو دوتاست
وشاق غاشیه‌دار تو ترک بهرام استغلام حلقه به گوش تو لؤلؤ لالاست
شها ز جرأت ابرام خویش معذورمبه حال بنده ز عین عنایتی که تراست
گدائی‌ای ز برای وظیفه خواهم کردز بهر آنکه گدائی وظیفهٔ شعر است
چه احتیاج گدائی ز پادشاهی توگدا به قاف قبولت مرداف عنقاست
مرا مذلت حرمان دوستان سهل استبر این ضعیف قوی‌ترین شماتت اعداست
چو خامه نامهٔ مدحت نهاده‌ام بر سرکه در زبان من این حرف و در سر این سوداست
ز عرض حال مرا عرض خویش مطلوب استوزین میان غرض معتبر قبول شماست
قصیده را به دعا ختم می‌کند ناصرطریق داعی مخلص در این مقام دعاست
همیشه تا چمن آسمان به شام و سحرز سرخ و سبز بمانند گلشن خضراست
چو خضر برخور از آب حیات در گلشنکه آسمان جلال تو آسمان آساست