گنج

ترکیب بند - در مرثیه غازی دادخواه گفته

۵۵ بیت
ای فلک امروز شوری در جهان انداختیآتشت افتد به خان آتش به جان انداختی
باغبان سروی به صد خون جگر پرورده بودبر زمین مانند شاخ ارغوان انداختی
نازپروردی که جای شیر دادی دایه اشتشنه لب کردی و در ریگ روان انداختی
گوهری که بود آب روی دریای کرماز کف خود رایگان در خاکدان انداختی
شهسواری را فگندی در میان خاک و خوناز زمین برداشتی وز آسمان انداختی
این چنین لعلی پس از عمری که آوردی به دستباز او را بردی و در بحر کان انداختی
نونهالی از بهار عمر بر ناخورده بودبیخ او کندی و دور از بوستان انداختی
ذوالفقاری بود از حیدر به دوران یادگاربند و بارش را بریدی از میان انداختی
عالمی را سوختی در ماتم او همچو شمعخلق را آتش به مغز استخوان انداختی
مو پریشان کرد سنبل گل گریبان چاک زدعندلیبان را ز دوش آشیان انداختی
باده نابی که افلاطون به خم پرورده بودبردی و او را به کام دشمنان انداختی
دوستان امروز غازی دادخواه من کجاستخم شد از غم قامتم پشت و پناه من کجاست
ای زمین گنجی به خاک تیره پنهان کرده اینور چشمی را چراغ زیر دامان کرده ای
کربلای تازه آورده ای بر روی کارشوره زار خاک را دریای مرجان کرده ای
لاله ای بشکفته ای را داغ بر دل مانده ایغنچه ای را تکمه چاک گریبان کرده ای
برده ای او را از این عالم به سال سی و پنجنه فلک را سد همچون چار ارکان کرده ای
پیکری کز سبزه تر می کشید آزرده گیبستر و بالینش از خار مغیلان کرده ای
دیده ای کو می گرفت از سرمه در خاطر غبارکاسه درویزه ای ریگ بیابان کرده ای
فتنه خوابیده از هر گوشه ای بر کرده سرخاطر خود جمع عالم را پریشان کرده ای
همدمان از ماتم او خاک بر سر می کننددوستان رادر فراقش خانه ویران کرده ای
سر برهنه بید مجنون می دود در کوچهادشت را از خون او رشک گلستان کرده ای
با دل پرخون ز عالم رفت غازی دادخواهدر جوانی کرد جنت را به خود آرامگاه
آمده از ماتم او بر زمین پشت کمانخاک بر سر می کند دور از خدنگ او نشان
روی خود بر خاک می مالد به یاد او پسردر غمش بر خویش همچون مار می پیچد سنان
تا گلو در خون نشسته تیغ دور از دست اوآب پیکان ترکشش را غوطه داده در میان
پر شده چشم ز ره از خاک همچون چشم دامخنجرش را خشک گردیده ز بی آبی زبان
از فراق او تبرزین می زند سر بر زمینباز کرده خود زرینش ز حیرانی دهان
می کند جولان سمند او به خون خویشتنرفته است از اختیار و داده است از کف عنان
از غم او سرنگون آویخته خود را رکابروی زین بی آب و تاب پیشت زین بی خانمان
پنجه شاهین و باز او جدا گشته ز بندمانده است از طبل بازش پوستی بر استخوان
کهکشان نبود نمایان گشته از اوج سپهرسینه خود چاک کرده در فراقش آسمان
بنده و آزاد را شد ماتم او فرض عینروز حشر از یک گریبان سر برآرد با حسین
ای فلک دست من و دامان تو روز حساببهر قتل میر صاحب جود کردی اضطراب
همچو طفل اشک فرزندان او کردی یتیمخان و مانش را به مرگ بی محل کردی خراب
چند روزی نا شده بردی ز دنبال پدراز کتاب دهر کردی شاه بیتی انتخاب
در بیابان عدم بردی تو با چندین فریبجلوه دادی در نظرها و ربودی چون سراب
سینه ای تفسیده شد روی زمین از برق آهچون تنور نوح شد افلاک از اشک کباب
رفته اند از خویشتن خلوت نشینان زین المگشته مژگانها به چشم اهل دل رگهای خواب
سینه خود خیرگاه او نهاده بر زمینچادرش را پشت بر خاکست و رو در آفتاب
دیده گرداب از این ماتم فرو رفته به سرپاره شد از گریه کردن پرده چشم حباب
بعد ازین چون او کجا آید سواری در وجودسرمه ای چون او ندیده بیش از این چشم رکاب
جان صاحب حرمتان را ماتم او کرده خونحاتم طی را ز مرگ او علم شد سرنگون
ای فدایت جان مشتاقان کجا رفتی کجاقامت همصحبتان در جستجویت شد دوتا
گوش دوران چون جرس بربود از آوازه اترفته ای جایی که هرگز برنمی آید صدا
رحم بر جان جوان خود نخوردی ای دریغعالمی را در فراق خویش کردی مبتلا
زین مصیبت گشت در عالم قیامت آشکارکوچها واحسرتا گو خانها ماتم سرا
خونبهای یکسر موی تو نتوان ساختنگر رود خون عدو تا دشت قپچاق و خطا
شمع بزمت اوفتاده چون تن بی سر به خاکگشته مهمانخانه ات خالی ز بانگ مرحبا
آستانت گشته دور از پایبوست خاکمالمی کند زنجیر در افغان به آهنگ درا
چون نویسم نامه آید از دواتم بوی خونزین تصور خامه را گردیده سر از تن جدا
بر سر افتادگان دست مروت داشتیدر جهان بی دست و پایان را تو بودی دست و پا
شیر خشم آلود می گشتی به وقت کارزارروز صحبت می شدی خرم چو باغ دلکشا
مشرب خلق تو چون آئینه روی تازه داشتبا حریفان باده بودی با قلندر متکا
سیدا امروز اگر از دیده خون بارد رواستدر جهان او را تو بودی باعث نشونما
رفتی و چون گل به خاک تیره منزل ساختیخون خود را شبنم دامان قاتل ساختی