شمارهٔ ۲۷ - ایلچی فرستادن خان فردوس مکان یوسف خواجه نقشبندی را جواب مقرر نایافتن دویم قلیچ بی را فرستاده و ابواب متفصل مفتوح شدن و داخل به شهر بلخ و مغضوب شدن
دم صبح کاین خسرو قلعه گیربرآراست بزم از صغیر و کبیر
چو شد ملک ایران و توران ازوسراسیمه هندو صفاهان ازو
فتادند خصمان او از نظرحسودان او کور گشتند و کر
حکایت ز هر جانب آغاز کرددر مشورت جمله را باز کرد
که او هوشمندان با نام و ننگره صلح جوئیم یا راه جنگ
هنوزش که این آتش فتنه بازنکردست از سنگ بیرون گداز
فشانیم آب سیاست دروببندیم با او در آرزو
زبان را کشادند خورد و کلانکه ای شهریار شجاعت نشان
به این قوم اول مدارا کنیمنشد صلح جنگ آشکارا کنیم
رسولی فرستیم از سوی خویشره نرم خویی بگیریم پیش
به بینیم مقصود این قوم چیستچنین فتنه و جنگ جویی ز کیست
ز حرف رسالت چو شد گفتگویسوی خواجه یوسف بکردند روی
که ای خواجه امروز بهر خدایسوی کشور بلخ بگذار پای
در این امر مشکل تویی دلپسندتویی نور چشم شه نقشبند
بکن تکیه بر روح اجداد خوداز ایشان طلب ساز امداد خود
دگر تکیه بر دولت شاه کنتأمل بنه روی بر راه کن
ز ما گوی اول به سلطان سلامسلام دگر بر خواص و عوام
که اینک رسیدست خان شماخلایق شده میهمان شما
رسانید قدر شما بر فلکفراموش گردید حق نمک
چو این قصه با خواجه انجام یافتعنان عزیمت سوی بلخ تافت
به دروازه خود را رسانید زودبه دل داشت زاری به لب یا ودود
یکی قلعه ای دید آراستهبه معماریش چرخ برخاسته
چه قلعه چو غارتگران سنگدلبود کوه قاف از سوادش خجل
سر گرد برجش به اوج کمالبه معماریش ایستاده هلال
به بالای او دیدبان ستیزبه اطراف او بیستون خاک ریز
به دروازه هایش ملک پاسبانبود سد اسکندرش پشتبان
فگندند در شهر آوازه رابه رویش کشادند دروازه را
رسیدند جمعیت بیکرانگرفته به کف تیغ و تیر و سنان
روان بود از تیغشان جوی خونکه می آمد از هر طرف بوی خون
یکی چاکری خواجه همراه داشتبه دل هر زمان صورتی می نگاشت
به خود هر دم اندیشه ها می شمرددلش از توهم شد و آب برد
هجوم خلایق ز دنبال و پیشرساندند او را به سلطان خویش
همان دم نشست و زبان برکشادسخن آنچه بودش همه عرضه داد
بوبستند لبها همه از جوابنشستند گم کرده راه صواب
یکی زان میانه زبان برکشادکه ما را نباشد به شه اعتماد
رسولی ز ما هم رود سوی شاهگناهان ما را شود عذرخواه
پس آنگه همه عهد و پیمان کنیدبه ما و به خود کار آسان کنید
یکی خواجه عصمت الله بنامکه او بود منظور خواص و عوام
به او راز خود را عیان ساختندبه همراه خواجه روان ساختند
به بیرون دروازه شاه و سپاهنشسته به امید چشمی به راه
دو کس ناگه از دور پیدا شدندرسیدند و در بارگه جا شدند
بگفتند هر یک ز احوال شهربه هم بود آمیخته قند و زهر
رسیدند بر انتهای کلامنشد فهم ازو انقیاد تمام
جوانان ز هر گوشه برخاستندپی جنگجویی قد آراستند
بگفتند ای شاه اقلیم گیرتو را باد پاینده تاج و سریر
ز شاهان پیشین تویی انتخابتویی وارث ملک افراسیاب
ز تو امر کردن دلیری ز ماستادن ز تو قلعه گیری ز ما
اگر آسمانست این شهر بندبود همت ما رسا چون کمند
اگر باشد این قلعه از کوه تنبود دست ما تیشه کوه کن
اگر خاکریزش بود کوه قافسر نیزه ماست خارا شکاف
اگر هست دروازه اش آهنینبود تیغ ما را دم آتشین
چو شه دید آشوب گردنکشانشد از لعل سیراب گوهرفشان
بگفت ای جوانان تحمل کنیددرین تندخویی تأمل کنید
برآید به تدبیر از پیش کاربه از زور دار است تدبیر وار
فرستیم در بلخ دیگر پیامپیامی که باشد سراسر نظام
رسولی که باشد لبالب ز فنکهنسال با رأی رنگین سخن
رسولی که چون شمع در گفتگویزبان آتشین باشد و نرم خوی
چراغ رسالت منور کندبه خود این ره پر خطر سر کند
ز فانوس بیرون کند شمع رابه پروانه آمد دل جمع را
زیان برکشادند از هر طرفگهر ریختند از دهان چون صدف
قلیچ یی در این امر لایق بودبه هر کار رایش موافق بود
به علم و ادب هست آراستهبه تدبیر بنشسته و خاسته
به افسون تواند کند کار راز سوراخ بیرون کند مار را
دلیر و سخن سنج و فهمیده استنهنگان و نام آوران دیده است
پدر تا پدر آمده قلعه گیرکند حمله شیر اولاد شیر
طلب کرد او را شه کامگارنشایند در مجلس اعتبار
به کف جام از لطف آماده کردز شهد عنایت در او باده کرد
ز ساقی دوران شده سرفرازدر آن مجمع او را بداد امتیاز
چو او باده مرحمت کرد نوشلباس رسالت کشیدش به دوش
شه مرحمت کیش گردون رکاببه او تحفه داد از سئوال و جواب
ز رخصت چو هنگامه انجام یافتز صحبت همان لحظه بیرون شتافت
سوی قلعه بلخ آورد رویزبان و دلش از خدا چاره جوی
سمندش به ره چون قدم کرد تیزرسیدش ته قلعه چون خاکریز
نظر کرد از کنگرش دیدبانستاده یکی مرد آتش عنان
فغان کرد کای غافلان دیاریکی مرد تورانی نامدار
به بیرون دروازه ایستاده استلبش در سخن گفتن آماده است
بود نام و آوازه او علمبه تیغش قلیچ بی نموده رقم
به گوش همه چون رسید این نداکشادند دروازه را بی ابا
عنانش گرفتند خورد و کلانکشیدند در پیش نام آوران
رسید و زبان رسالت کشادکه ای تیره روزان غافل نهاد
چرا اینچنین کارها می کنیدبه شاه خود این ماجرا می کنید
رود بعد از این نیکخواهی به بادشهان را نماند به کس اعتماد
ز طعن خلایق ملامت کشیدبه روز قیامت خجالت کشید
همه دست پرورد خوان ویندبه پابوسی او به سرها روند
به گردن همه ترکش آویختهروید اشک از دیدها ریخته
منازید بر قلعه و بند خودمسازید فخری به پیوند خود
مبادا شود بر شما کار تنگز مردم بمانید در زیر ننگ
جدا گر شود بند از بند منهمین است بهر شما پند من
ز هر سو کشادند مردم زبانسخنهایت آورده ما را به جان
یکی گفت تیغی به کارش کنیدهمین دم سزا در کنارش کنید
یکی گفت زندان بود جای اویکی گفت چاه است مأوای او
یکی گفت اینها بود ناپسندهمان به که سازیم در خانه بند
هر آن کس که با او زبان برکشادجوابش بگفت و سزایش بداد
در آخر ببردند در یک مکاندر آنجا بوبستند بی ریسمان
چه خانه جنون کرده تعمیر اوبود قفل وسواس زنجیر او
منقش به دیوار او نام مرگلب بام او داده پیغام مرگ
اجل را به خود کرده هر دم رقمنشسته در اندیشه در کنج غم
ز در ناگاه آواز پایی شنیدز خود دست شست و ز جان کند امید
یکی آمده گفت ای پر ستیزتو را خان طلب می کند زود خیز
گرفتند و بردند در پیش شاهدعا کرد و بنشست در پیشگاه
ز بعد ثنا گفت ای شهریاربه مهمانیت آمدیم از بخار
به مهمان نکرده کسی این چنینخصوصا به شاهان روی زمین
جواب و سئوالی که شه گفته بودبه رنگی به او هر زمان می نمود
به پند و نصیحت چنان گشت گرمدل سخت او کرد چون موم نرم
امامقل اتالیق ز سوی دگرپی تقویت گرم شد چون شرر
عوض بی ز سوی دگر شد روانشدندش همه چون قلم یک زبان
ز هر دو طرف این دو صاحب کمالکشادند از بهر پرواز بال
به افسون شود اژدها زیر دستبه زنجیر گردن نهد شیر مست
گر آتش زند شعله چون آفتاببه آتش توان کرد بی آب و تاب
هماندم طلب کرد رخش مرادز دروازه بیرون برآمد چو باد
ز دنبال او مردمان فوج فوجروان بر تماشای دریای موج
ستاده به نظاره اش آسمانستاره به مه می کند چون قران
چو نزدیک شد بر در بارگاهپیاده روان شد به پابوس شاه
دو رخ سود بر مسند خسرویچو فرزین برون آمد از کجروی
نشست و سوی شهر شد رهنمابه تکلیف برخاست آندم ز جا
بگفتا فلک باد دمساز توسر من بود پای انداز تو
به دولت هماندم شه کامیابدرآورد پا در هلال رکاب
چو روشن شد از مقدمش چشم شهرقیامت شد آن روز قایم به دهر
بیا ساقی آن باده لاله گونکه از تیغ موجش زند بوی خون
به من ده که شوید ز طبعم ملالسر دشمنان را کنم پایمال