گنج

شمارهٔ ۱۱ - بهاریات

۱۸۳ بیت
اول به نام آنکه مبراست از مکانخلاق وحش و طیر و خداوند انس و جان
آن صانعی که شاهد اویند هر وجودآن قادری که در صفت اوست هر زبان
پیر فلک همیشه بود در سراغ اوبر کف گرفته است عصایی ز کهکشان
خورشید همچو ذره ز هر روزن اوفتدتا از کدام خانه بیاید ازو نشان
بعد از ثنا و حمد خداوند ذوالجلالمنت نهم ز نعمت رسول خدا به جان
پیغمبری که در شب معراج جبرئیلتا پای عرش بوسه زنان رفته در عنان
بر آستان او طبقات زمین غباریک پرده یی ز پرده سرایش نه آسمان
مهر نبوتی که به دوش شریف اوستروز جزا به امت عاصی است پشتبان
یاران او که چارستون شریعتنداز هر یکی بنای خلافت گرفتشان
یارب به حرمت خلفا و صحابه هاداری مرا ز آفت ایام در امان
می خواهم از وحوش زمانی سخن کنمدفع ملال تا شود از طبع مردمان
روزی من غریب در ایام نوبهاراز کنج خانه جانب صحرا شدم روان
دیدم نشسته بر در سوراخ موشکیمی کرد خود به خود صفت خویش را بیان
دارم درون خانه ز انواع خوردنیاز ارزن و جواری و ماش و برنج و نان
بقال کرده است مهیا برای منامروز هر متاع که چیدست بر دکان
هر کس که یافتست تولد به سال موشگردد چو من به هوش و ادا فهم و نکته دان
گاهی که از غضب به زمین رخنه ها کنماز جان سنگ نعره برآید که الامان
اجداد من به میرشان تکیه می کنندامروز در برابر من کیست در جهان
در وصف خویش بود که ناگاه گربه ییخود را رساند همچو بلاهای آسمان
زد سیلیی که در ته پایش فتاد موشگفتا تویی که آمده ده پشت پهلوان
ای بی ادب تو شرم نداری ز روی مناجداد تو شدند همه پیش من کلان
آبای عالی تو بود کور شب پرکابنای سافل تو هم از جنس سفلگان
پر کرده یی ز خاک به هر جا که رفته ییای خانه های خلق ز دست تو خاکدان
دندان ز نیست کار تو هر جا که دانه استهستی همیشه دشمن انبار مردمان
روز جزاست کشتیی نوح از تو دادخواهآب عذاب را تو درو کرده یی روان
موسی ئیان به عهد نبی موش گشته اندباشد تو را مناسبتی با جهود کان
بر من بو بین و نیک تماشا بکن مرایعنی ز شیر صورت من می دهد نشان
پرنده یی که بگذرد از پیش چشم مناو را به جنگ خویش درآرم همان زمان
بر پشت من رسانده نبی دست خویش رازان رو مرا عزیز شمارند امتان
از بس که در میانه مردم مسکر ممجایم همیشه هست به پهلوی میهمان
ناگه ز گربه این سخنان را شنید سگفریاد کرد و گفت که ای همدم زنان
مانند دود دیده درایست کار تواز در برون کنند درایی ز تابدان
در خانه یی که یک نفسی نیست خوردنیبر بامها برآمده گردی فغان کنان
طفلان و اقربای تو ای دزد کاسه لیسآموختند دربدری را ز مادران
گاهی که نان سوخته یی بهر من دهنداز پیش من گرفته گریزی به نردبان
از خانه یی که پرچه نانی به من رسدشب تا به روز بر در اویم نگاهبان
بر هر دری که می روم و حلقه می زنمآن خانه احتیاج ندارد به پاسبان
نشنیده یی که جد من اصحاب کهف رارفتست همچو گرد به دنبال کاروان
با آنکه هست مرتبه عالی مرادارم من شکسته قناعت به استخوان
بر گوسفند چون خبر استخوان رسیدافتاد آتش غضب او را به مغز جان
آن دم لب و دهان ز چرا ساختن بوستخود را به یک دوخیز رسانید در میان
گفت ای پلید شوم نفس حد خود شناسبر استخوان من مرسان این همه زبان
کار تو خون خوریست به سلاخ خانه هااینجا شدی گریخته از دست سگ کشان
پیوسته کار تو جدل و جنگ با گداستبر آستان تو ناله کنان او عصار زنان
بیداریی شب تو بود تا دم سحرسازد محل فیض تو را خوب سرگران
هر روز وقت صبح شبان می برد مراگاهی به سوی دشت گهی سوی بوستان
قربان کنم برای خدا جان خویش راباشد ز من صواب سراسر به حاجیان
قصاب را ز خون منش تیغ سرخ روستباشد قناره اش چو خیابان ارغوان
سیمین برای کباب دل و گرده منندپیوسته است روغن من شأن دیگدان
چون این مباحثت به بیابان فسانه شدخود را رساند گرگ بدیشان دوان دوان
با گوسفند گفت دل و گرده تو چیستچون است روده های تو ریزم به یک زمان
گاهی به زیر پشته نهان گردی از گلهسازد به صاحب تو مرا کشتنی شبان
دایم دهان به روغن تو چرب می کنمخود گو به پیش جنگ حریفان تو را چه جان
من کهنه گرگ حضرت یعقوب دیده امپر خون شده ز تهمت یوسف مرا دهان
احوال من چو شمع به هر بزم روشن استدر پیش خلق نیست مرا حاجت بیان
در خواب خویش هر که ببیند شبی مراگردد ز یمن من همه روز شادمان
گاو زمین چو در نظرم جلوه گر شودسازم به یک اشاره جدا ران او ز ران
در گوش گاو باد رسانید این خبرفریاد کرد و گفت چه گفتی بگو همان
هر جا که دیده یی تو مرا کشته دو شاخباور نمی کنی بکن امروز امتحان
گرگی و لیک قطره باران ندیده یینشنیده است گوش تو آوازه سگان
گه صلح می کنی تو به چوپان و گاه جنگگرگ آشتیست کار تو پیوسته با شبان
شب تا به روز دوخته ام چشم بر زمیناز من نگشته هیچ کس آزرده در جهان
گاهی به گرد خرمن دهقان شوم به چرخگاهی به خلق شیر دهم همچو مادران
اجداد من به آدم و حوا برابر استیعنی مراست گاو زمین از برادران
اشتر شنید و گفت که گوساله هنوزبیرون نکرده یی سر خود را ز کاهدان
آبای تو به هیچ قطاری نبوده اندآورده یی به زور تو خود را در این میان
یک ره به پشت و پهلوی خود هم نگاه کناز خاطر تو رفته مگر چوب گاوران
بر گردنت زنند چو دزد ابری دو شاخاز کاهدان برند سوی دشت کشکشان
بر من یکی نگاه کن و صنع حق ببینچون آفریده است مرا خالق جهان
دادست شیر من شتر صالح نبیدر روزگار نسبت من می دهد به آن
پیوسته خار می خورم و بار می کشمهرگز نگشته خاطرم از ساربان گران
هر جا که بوده ام به دو زانو نشسته امدر بر کشیده جامه مله چو صوفیان
از اشتران ویس و قرن یک شتر منمگردیده ام بر آن سر خاک از مجاوران
آواز گیره دار شتر چون بلند شددر حال سنگ پشت بیامد تپان تپان
در پشت چار آئینه در پیش رو سپربر دست سنگ و بر زده دامان چو حجریان
از سنگ رفته رفته چو آتش زبانه زدآغاز گفتگوی بگفت ای سبک عنان
کنجاره دیده یی مگر امشب به خواب خویشیا گاو کشته یی به خیال جواز ران
در عمر خویش مثل تو لعبت ندیده امکوتاه عقل و پای دراز و شکم کلان
در زیر بار ناله کنان خواب می رویخیزی ز جای همچو ضعیفان پا گران
دندان تو سراسر اگر بشکنم سزاستهرگز تو را کسی نزده سنگ بر دهان
معلوم شد به دهر شتر دل تو بوده ییباشد همیشه چشم تو بر دست ساربان
در زیر بار منت کس نیستم فقیردارم مدام شکر خداوند بر زبان
از فاقه روز و شب به شکم سنگ بسته امدانند خلق در بغلم هست تاه نان
در گوشه یی نشسته ام و خاک می خورمبگذشته ام به چله نشینی ز زاهدان
روزی که آفتاب به گرمی شود علمآن روز احتیاج ندارم به سایبان
بر گوش خارپشت چو این ماجرا رسیدهر موی گشت بر تن او نیش خونفشان
چون مور نرم نرم قدم را به ره نهادپهلوی سنگ پشت نشست و بگفت هان
بر گرد خویش معرکه یی جمع کرده ییداری به پشت صندلیی همچو قصه خوان
الجوب وار در ته صندوق جا شویعیار کاسه پشت تو را از مصاحبان
صحرائیان ز کاسه چوبین توبه تنگاسقاطیان کاسه گران از تو در فغان
هرگز ندیده ام به برت جامه درستدامان تو همان و گریبان تو همان
از دیدن تو صحبت این قوم شد خنکای بد نمای خیز و برو زود از میان
من عمر خود به خار کشی صرف کرده امزان وجه گرم روی نمایم به مردمان
پیراهنی به سوزن خود بخیه کرده امدارم به دوش جامه شالی چو حاجیان
باشد همیشه در شب مهتاب خواب منبالین و بسترم همه خارا و پرنیان
آهنگ خارپشت چو روباه گوش کرداز شدتی که داشت روان گشت دم زنان
فریاد کرد و گفت مرا دور دیده ییامروز همچو خار برآورده یی زبان
داری به خود غرور چو پیران خارکشآتش زنم که دود برآید تو را ز جان
از جنبش تو در حرکت بته های خارپیوسته خورد و ریزه من از تو در گمان
گر بینی و تو کنده به دستت دهم رواستتا پیش خلق سر نه برآری به این و آن
من مدتیست خانه درین دشت کرده امنگشاده ام به هیچ کس از خویش داستان
پهلو به آفتاب زند پوستین مندارند آرزوی من پیر تا جوان
شبهای دی به واسطه پوست می کشمتا صبح همچو مغز در آغوش دلبران
آری خدای راست به هر پوست دوستیهست این مثل چو گنج در ایام شایگان
گاهی که رو به روی شود دشمن مرایابم ز روی عقل خود از دست او امان
خرگوش سر به خواب فراغت نهاده بودبیدار گشت و گفت به روباه آن زمان
یک ذره عقل و هوش اگر داشتی به سرهرگز ز خانه پا ننهادی بر آستان
شبها روی چو دزد به سوی محله هاچشمان خود چراغ کنی بهر ماکیان
بسیار زنده زنده تو را پوست کنده اندافکنده اند مرده تو پهلوی سکان
با هر کسی فقیر میسر نمی شومجان می دهند در طلبم مردم کلان
مالند اگر به پیکر خود روغن مرابی شک و شبهه دفع کند درد استخوان
گاهی که من به آدمیان خوی می کنمپیوسته عمر خویش کنم صرف این مکان
خرگوش چون حکایت خود را تمام کردمیمون شنید و پهلویش آمد نفس زنان
گفت ای درازگوش چرا لاف می زنیاز آدمیگری نه تو را نام و نشان
چون موش دم بریده بمانی به چشم منیا بچه بزی که بود هر طرف دوان
زین داشتی به پشت تو را می شدم سوارهستی به پیش من تو هم از جمله خران
بگشا ز خواب چشم و سر خود بلند کنبر دست و پای من نظر خویش را بمان
یعنی که نیست صورت من کم ز آدمیاما کشیده ام قدم خود از آن میان
نشو و نمای من شده در کوهسار هنداصل من از فرنگ و مرا نام کاردان
هر جا که بیشه ایست درو سیر می کنمهستم به گرد و گوشه او همچو باغبان
از میوه های پهلوی خود پهن کرده امگاهی ز ترش و گاه ز شیرین و ناردان
آهو رسید و گشت باو روبرو و گفتکم دیده ایم آدم دمدار در جهان
آدم کسی به صورت آدم نمی شودبی مغز اعتبار کجا دارد استخوان
گاهی که سوی شهر تو را اوفتد گذرگردی تو پای کار به ارباب لولیان
در پیش خلق مسخره گی پیشه می کنیطفلان به کوچه ها ز قفای تو کف زنان
گه نی نواز و گاه شبانی گهی گداگاهی عصا به دست شوی از یساولان
در دهر اگر چه صورت من نیست آدمیلیکن مراست صورت نیکو چو دلبران
چشمم بود ز غمزه لیلی برنده تردیوانه منند چو مجنون پریوشان
گردد ز بوی مشک معطر دماغهابر هر طرف که روی نهم همچو نو خطان
گاهی که همچو باد شوم در دوندگیبرق ستیزه خوی نیابد ز من نشان
زین گفتگو پلنگ درآمد به جست و خیزخود را رساند در پی آهو همان زمان
گفت ای گریز پای ز چنگم کجا رویبا من مساز جلوه گری همچو دختران
ناف تو را به کام حریفان بریده اندباشند خانواده من از تو کامران
گر بر سر تو سایه کلخاد اوفتددر زیر پای خواب روی همچو ماکیان
یعنی که من به خون تو امروز تشنه اماز راه تشنگی به لب من رسیده جان
از قهر اگر به خاک زنم چنگ خویش راچنگ و غبار تیره کند روی آسمان
از سیلی ام کبود بود روی فیل چرخعکس دم من است که گویند کهکشان
آشفته گشت فیل و روان شد سوی پلنگدندان بیکدگر زده همچون مبارزان
دم خاره کرده آمد و خواباند گوش راخرطوم بر زمین زد و گفت ای الا چه بان
از ناخن پلنگ چه نقصان به پای فیلتاج و خروس را چه غم از نول ماکیان
تندی مکن که جرم تو بسیار دیده امچون تخته پوست در ته پای قلندران
گوئی که هیچ کس نبود در برابرمدر هر کناره هست مرا چون تو چاکران
در روز جنگ زیر علم پاستون کنمباشم بر آستان در فتح پشتبان
تخت روان کنایه ز رفتار من بوددوشم رواج یافته از مقدم شهان
چون تیغ آبدار سراپای جوهرمدندان من رواست که سازند زر نشان
بر پشت من نهند اگر کوه قاف رامانند برگ کاه نیاید مرا گران
خرطوم من چو گرز بود وقت گیر و دارهر موی من به تندی و تیزی بود سنان
عمرم هزار سال بود در میان خلقکم نیست زندگانیم از عمر جاودان
بزرگتری ز من نبود در میان قومامروز ژنده فیل مرا گفته می توان
کرک این سخن ز فیل شنید و قدم نهادسر تا به پای چین و گره کرده ابروان
در پشت و پهلویش خله یی زد به شاخ و گفتای تنگ چشم حرف مگو این همه کلان
از فیلمات حادثه غافل نشسته ییداری تو اعتماد به عمر سبک عنان
خرطوم نیست آن که به او فخر می کنیانداخته به بینیت ایام ریسمان
خود گو بر استخوان تو گر بود جوهریتابع نمی شدی تو به هندوستانیان
خرطوم تو به پهلوی دندان تو بوداز فاقه همچو پوست که چسبد به استخوان
خط می کشی به بینی خود کوچه های شهراز پشت و پهلوی تو غلامان سوادخوان
خرطوم تو به دیده صحرائیان بودبر بام کاهدان که گذارند ناودان
از بس که نیست بر دم و خرطومت امتیازحیران شوم کدام طرف باشدت دهان
وقتیست این زمان که سر شاخ خویش راگلگون کنم ز خون تو چون شاخ ارغوان
روز مصاف سینه خود می کنم سپرگردند روبروی ز پشتم دلاوران
خواهم که حمله در صف پیر و جوان کنمدر دل مرا نه بیم ز تیر و نه از کمان
شاخم به هر دیار کند کار شاخ مارپیوسته بر خورند ازو اهل کاروان
خاصیت غریب به شاخم نوشته اندهر کس نگاه داشت گریزند جنیان
شیر از کمین برآمد و آمد به کرک گفتای شاخ ناشکسته بکش پای از میان
با هر که مانده شاخ به شاخ ایستاده ییاز بس که در کنار بیابان شدی کلان
ای سخت روی و سست قدم چابکی مکنهستی تو پیش یک قدم از گاو پاده بان
طفلان از زبان تو پرهیز می کنندباشی تو در میانه این قوم بد زبان
اجداد من به شیر خدا دست داده انداز چنگ من وگرنه که می یافتی امان
هرگز شکاریی دیگری را نخورده امیک ره به خون مرده نیالوده ام دهان
در بیشه ای که می روم و می کنم قراربیرون ز قحط سال شوند اهل آن مکان
با هر که بنگرم جگرش آب می شوداز مور کمترند به چشمم بهاوران
در فکر دانه مورچه یی بود در گذرآمد به شیر گفت که ای رستم زمان
از اتفاق مورچگان غافلی مگرورنه چرا حقیر شماری و ناتوان
خوراک اهل بیت من است از نتاج تودایم پر است خانه ام از شیر بچگان
طفلان شیر مست من امروز شیر گیرخویشان ناتوان منند از تو کامران
موری شنیده یی که سلیمان وقت رابر عهد خود به ران ملخ کرده میهمان
این رتبه شد میسر او از شکستگیور نه چه حد مورچه ای لشکر گران
چون از زبان مورچه این حرف شد بلندتسلیم کرده کرده رسیدند وحشیان
گفتند عذرها ز ته دل به یکدگرافتاد پای آشتی اندر آن میان
این نسخه سیدا بدو سه روز شد تماماز روزگار حضرت عبدالعزیز خان
تاریخ از هزار و نود یک گذشته بوداز هجرت رسول شه آخرالزمان
ای خورد و ای بزرگ که در ایام مانده ایدافتد به سهو در نظر این طرفه داستان
گر زنده مانده ام به دعا یادم آوریدور رفته ام به فاتحه سازید شادمان