گنج

بخش ۹۷ - تتمه حکایت عبدالمطلب با ابرهه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۳ بیت
هیچش از این خانه غم در دل نبودورنه حرفی هم از آن مشکل نبود
دل پریشان از برای ناقه داشتبر خلاص ناقه‌اش همت گماشت
یک دو اشتر در بر او اعتباربود افزون از سرای کردگار
اشتُرانش گفت تا واپس دهندبلکه واپس اشتر هر کس دهند
یافت عبدالمطلب آن هوشمندکز وی این خواهش نیفتادش پسند
یا که خود این ماجرا اظهار کردبر وی از این ره بسی انکار کرد
هم نکوهش کرد هم پرخاش کردسرزنشها و ملامتهاش کرد
کز دو اشتر دل پریشان داشتیلیک امر کعبه سهل انگاشتی
گفت عبدالمطلب آن مرد رادکز رخ شه چشم بدبین دور باد
من خداوندم شترها را ولیخانه را باشد خداوندی قوی
من شتر را خواجه‌ام ای ارجمندخانه دارد خواجه‌ای بس زورمند
من شتر را مالکم ای نیک مردخانه دارد مالکی یکتا و فرد
خانه را باشد خدایی چیره دستپیش دستش پست هر بالا و پست
خانه را باشد خداوندی جلیلکمتر از موری برش صد نره پیل
پیل چه‌بْوَد بختیان آسماناز نهیب قائدش پیکر شمان
مور لنگی را دهد فرمان اگرخورد سازد استخوان پیل نر
پشه از امرش صف آرایی کندپرمُری شاهی و دارایی کند
عنکبوتی را کند گه پرده‌دارگاه موری را کند آموزگار
چونکه گردد او ضعیفان را پناهمور شیر افکن شود، پرمور، شاه
من شتر را بایدم درخواست کردکارِ خانه خواهد او خود راست کرد
خانه‌ای را کو خداوندش خداستکی سخن در حق آن از من سزاست
من کیم تا شاه را یاری کنمخانهٔ او را نگهداری کنم
دارد او بنیاد عالم پایدارخانهٔ ایجاد از او شد استوار
کی پسندد خانهٔ خود را خراباین میان ما و تو باشد حباب
غم مرا باید خورم بر اشتوراناو غم خود می‌خورد ای پیل‌ران
از منِ افتاده است این اشتُراناو بپاسد خانهٔ خود بی گمان
این بگفت وز انجمن بیرون شتافتاشتُران بگرفت رو بر کوه تافت
کوهِ مشرف بر سپاه و بر حرمتا ببیند کار پیل و خانه هم
روز دیگر پردهٔ شب چون دریدتیغ بر کف، خور ز خاور سر کشید
اشهب خور روی در میدان نهادپیل شب را لرزه بر تن اوفتاد
آنچنان بر خویش از دهشت تپیدکاخترانش پشه‌سان از تن پرید
بُختی خور با زمام زرنگارسر برون آورد زین نیلی حصار
پیل شب را رنگ از پیکر پریدرو بگردانید و تا مغرب دوید
ابرهه چون قلزمی آمد به جوشوان سپاهش همچو ابری در خروش
پیشِ رو پیل سفید کوه تندر عقب لشکر چو بحری موج زن
رو به سوی کعبه آوردند زودتا برآرند از بنایش گرد و دود
چون رسید آن پیل تا حد حرمیک سر مویی نزد دیگر قدم
خانهٔ حق چون نمایان شد ز دورپیل را گفتی همان دم گشت مور
چشم کُنجَر چون به خانه اوفتادخشک شد چون چوب خشک، ایستاد
هیبت آن خانه بستش دست و پایکه‌ش نشد مقدور جنبیدن ز جای
دور باش کعبه در دادش نهیبآن نهیب افکند در پایش کِتیب
یک نهیبی آمدش کز اضطرابهم ذهاب از یاد رفتش هم ایاب
ماند بر جا خشک و تن لرزان چو بیدآبش از چشمان چو چشمه می‌چکید
گه ز بهر سجده غلتیدی به خاکگه کشیدی نعره‌های هولناک
تا ببستش دست قدرت پا و دستنیرویش را نیروی قدرت شکست
پیلبانان آنچه بر وی می‌زدندناخجش بر تارک و پی می‌زدند
پیش نامد یک قدم از جای خویشرفته گویا تا شکم اندر خلیش
مانده آری در خلیش کارشاندر خلیش نکبت و ادبارشان
گر ببندد پای تن را لای گلپای دل را لیک بندد لای دل
ای برادر اهل دنیا زین سببعاجزند اندر ره سعی و طلب
چونکه هستند از هوای طبع خویشرفته از پا تا به سر اندر خلیش
در خلیش ملت و اوهام خوددر خلیش طبع نافرجام خود
در خلیش کار و بار این جهاندر خلیش آن علایق ای فلان
در خلیش خانه و فرزند و زندر سرش بگذشته سیصد نی نژن
یک قدم یارای رفتنشان نماندقُوّت دل نیروی تنشان نماند
در میان ره چو خر در لای و گلمانده ای در گل نشسته پای دل
گاهی از مقصد چه آمد یادشاناز ثریا بگذرد فریادشان
آه مشتاقانه گاهی برکشندگه به سوی راه مقصد سر کشند
پایشان لیکن چو باشد در خلیشدر خلیش نفس و طبع و وهم خویش
پیش رفتن یک قدم مقدورشاننیست ای وای از دل مهجورشان
بارشان سنگین و مرکبشان ضعیفبا ضعیفی مانده در لای کثیف
از پس و از پیش دزدان در فریشهمرهانِ چست و چابک رفته پیش
پیش رفته کاروان سالارهاکرده طی شبگیرها ایوارها
در کریوه مانده این بیچارگانبارشان سنگین و مرکب ناتوان
درجهانند از خلیشی پای خویشپای دیگرشان جهد اندر خلیش
بارشان خروارها خروارهاراهشان کهسارها کهسارها
ناقه‌هاشان لنگ و لوک و لوث و کورجاده‌هاشان سنگلاخ و لوش و لور
دزدهاشان در کمین در راههاراههایی چاهها در چاهها
من هم از آن رهروان هستم یکیعاجزی بی دست و پایی هوشکی
قد خمیده پایها پر آبلهمانده چندین مرحله از قافله
ناقه‌ام افتاده از پا ای دریغبار من خروار خروار ای دریغ
بار نبود اینکه من انباشتمکوه را بر دوش خود بگذاشتم
ای خدا فریاد از این البرز کوهجانم از این کوه آمد در ستوه