بخش ۸۰ - در بیان شناختن شخصی آن مرد عارف را
زد گریبان چاک و رخساره شخودبانگ زد کی رو سیاهان عنود
این گرفتاری که در چنگ شماستدزد نبود این فلان مرد خداست
این چراغ خلوت اهل حق استدر ظلام دهر نور مطلق است
ای عجب کاین نور را نشناختندتیغ ظلم و جور بر او آختند
اندک اندک آن خبر کردند فاشبر در و دیوار افتاد ارتعاش
پادشه از حادثه آگاه شدجانب بازار از خرگاه شد
پا برهنه آمد آن شاه سترگتا سیاستگاه آن مرد بزرگ
دید او را غرق خون خویشتندر برش جلاد با تیغ دو من
شه چو دید این ماجرا حیران بماندهم در آندم جمله جلادان بخواند
داد فرمان هلاک شیروانهم امیر و هم عسس هم مهتران
مرد زاهد با کف پر خون ز جاجست و گفت ای پادشه بهر خدا
بیگنه خون گرفتاران مریزنیست ایشان را گناهی هیچ چیز
هر گناهی هست بر دست منستبالله این اندر خور ببریدنست
کیفر این دست بی انصاف دادآفرین بر دست آن جلاد باد
بر نشان بنشست تیر شست اومن بنازم تیر او و شست او
گر کف من شد جدا نبود شگفتکیفر کفر این کف کافر گرفت
مرتد فطری بد و خونش هدرریخت هرکس خون او لله در
شرک آورد آن خدای پاک راخون بباید ریخت این بی باک را
دست من میداند و من جرم اومیر شب را با عسس مجرم مگو
کار ایشان عین خیر است و صوابباید از ایشان نمودن احتساب
بود آن خوش باد کین نابود کرداین بگفت و شاه را بدرود کرد
با کف ببریده دست خون چکانشکرگویان سوی خانه شد روان
بر زمین نامد ز شادی پای اوشکر حق میریخت از لبهای او
سر همی کردی به سوی آسمانگفت ای پروردگار مهربان
من چگونه شکر الطافت کنمشکر لطف قاف تا قافت کنم
هر بن موی من ار گردد دهانهر دهانش را بدی هفتصد زبان
هر زبان هفتصد لغت گویا شوددر طریق شکر تو پویا شود
کی توانم ای برون از چند و چونآیم از یک عهدهٔ شکرت برون
گه فتاد از بهر سجده بر زمینبر زمین مالید رخسار و جبین
گاه کردی رو به سوی آسماندر سپاس و حمد بگشودی زبان
کای خدا ای لطفت از اندازه بیشدست لطفت مرهم دلهای ریش
من فدای لطف بی پایان توبنده و شرمندهٔ احسان تو
نُه فلک سرگشته و شیدای توستمست و بیخود خاک از صهبای توست
جرعهای دادی ز شوق افلاک راجرعهٔ دیگر بسیط خاک را
آن برِ قاضی کمر از شوق بستاین ز شکر عشق تو افتاده مست
در هوایت آب و باد اندر طلباین روان و آن دوان در روز و شب
کوه بر جا خشک اگر بینی درستایستاده در حضور و محو توست
مرغها کاندر هوا طیران کننددر هوای عشق تو جولان کنند
ماهیان در آب و موران در حجورطایران در شاخ و کرمان در صخور
جمله بر خوان تو مهمان تواَندجیره خوار خوان احسان تواَند
من کجا و وصف ذات پاک توای ملایک قاصر از ادراک تو
من کجا و شرح نعمتهای توای دو عالم سفرهٔ نعمای تو
کیست آن کو غرق نعمای تو نیستچیست آن چیزی که الّای تو نیست
نک یکی این لطف خشم آمیز بینخشم نازآلود عشق انگیز بین
لطف کردی سوی خود خواندی مرااز در بیگانگان راندی مرا
عشوهای کردی و کارم ساختیآتش شوقم به جان انداختی
مدتی این آتشم خاموش بودسوز عشق از خاطرم فرموش بود
دامنی امشب زدی بر نار منمن فدای یار شیرین کار من
شعلهٔ عشق من امشب تیز شدآتش پنهانم اخگر ریز شد
ز آب حیوان خوشتر است این آتشممن در این آتش سمندروَش خوشم
در من امشب آتشی افروختیهرچه با من غیر عشقت سوختی
ناری آمد شد عیان صد نور ازوشد سراپایم درخت طور ازو
نور بخشد آتش سوزان توتا چه بخشد روی نور افشان تو
از کفت زخمی به تن آید مراساخت زخمت زندهٔ سرمد مرا
وه چه زخمت راحت صد درد منهم دوای جان غم پرورد من
وه چه زخمی مرهم صد داغ منروضهٔ من گلشن من باغ من
زخم تو هر زخم را مرهم نهدمردهٔ صد ساله را صد جان دهد
روح بخشد قالب افسرده رازندهٔ جاوید سازد مرده را
زخم تو بر جان من همیون بُوَدزخم تو این مرهمت پس چون بُوَد
آتشت اینست اگر ای شاه منهفت دوزخ باد جولانگاه من
گر بود این زخمت ای سلطان دادتیغ تو بر تارکم جاوید باد
آتشت شمع است من پروانهامدر هوای زخم تو دیوانهام
هرچه خواهی آتش ای آتش فروزدر من افکن خانمان من بسوز
آتشی بر جسم و جان من فکنریشهٔ هستی من از بن بکن
گل بُوَد زخم تو و بلبل منمعندلیب آسا گرفتار گلم
عاشقم من بر تو و کردار توجان فدای نور تو و نار تو
چون جراحت از تو باشد مرهم استمرهم از غیر تو زهر ارقم است
درد تو بر جان من درمان بودسیف و خنجر لاله و ریحان بود
یک جهان جانی خوش ارزان یافتمزخم دیگر زن که چندان یافتم
زخم دیگر زن که صد چندان شومبگذرم از جان و جانِ جان شوم
این اثرها نی ز زخم و آتش استبلکه از دست نگار دلکش است
زخم و آتش از تو چون باشد نکوستخوی فاعل ساری اندر فعل اوست
هرچه از زیبا رسد زیبا بودزهر از شیرین لبان حلوا بود
گرچه در دشنام صد زهر اندر استاز لب شیرین ز شکر خوشتر است
بوسه را از آن نگار پارگینبدتر از دشنام و با دشنام بین
زخم و مرهم در بر دانا یکیستگر تفاوت هست آن هم اندکیست
امتیاز این دو از فاعل بوددر میانشان فرق از این حاصل بود
چون تویی فاعل جراحت راحت استبا تو گلخن باغ و دوزخ جنت است
در میان عابد و شاه وجودزین نمط بگذشت بس گفت و شنود
تا زمین و آسمان پر نور شدحلقهٔ کروبیان پُر شور شد
در میان جان و جانان رازهاستخامه و دفتر ورا محرم کجاست
دوست را با دوست باشد صد سخنکی توانش گفت در هر انجمن
راستی در خلوت جانان و جانجسم هم محرم نباشد در میان
در ستایش بود عارف تا سحرکردم اندر طاقدیسش مختصر