بخش ۷۳ - تتمه حکایت مرد عارف و زن خود
گفت عارف در جواب جفت خویشکی تو مغرور خیالات پریش
سعی کسب انبیا و مرسلینآنچه گفتی جمله حق است و یقین
لیک در آن سعی و کسب اجتهادنی سبب کارد نه مطلب نی وراد
آنکه آب از هیبتش خشک ایستادکی شتابی مینمود از بهر زاد
آنکه از انگشت قرص مه شکافتکی به هر در بهر قرصی میشتافت
آنکه خاک از یک نظر اکسیر کردسعی کسب او را کجا توقیر کرد
بلکه مقصدشان از آن ارشاد بودکسبشان چون خواندن استاد بود
گرچه ابجد ورد سازد اوستادورد وردان باشدش لیکن مراد
خواند او ابجد پی فر میختنهم به خواندن کودکان انگیختن
مرغ در پیش کریشک بر زمیننوک زد یعنی از اینسان دانه چین
زن جوابش داد کی فرمند راداوستاد این جهان را اوستاد
آنچه فرمودی تو دانستم همهلیک سودی مینکرد این دمدمه
زانکه با من گو تو هستی از کدامز انبیا و اولیائی یا عوام
اهل ارشادی برو ارشاد کنورنه از ارشاد استرشاد کن
گر فَرَخشوری تو علم آموز باشورنه فرسندوج علم اندوز باش
گر تو هم پیغمبری استاد باشکسب کن گو از ره ارشاد باش
ورنه از پیغمبران ارشاد گیرکسب آب و نان از ایشان یاد گیر
آن یکی را ناقه در بیدا شکستناقه مُرد و بار او در گل نشست