گنج

بخش ۶۴ - حکایت آمدن عرب شترسوار به شهر ری و سؤال اهل شهراز او و احوال کاروان آن عرب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۱۷ بیت
آن عرب آمد به سوی شهر ریاز بنی قعقاع یا از اهل طی
کاروان ری سوی حج رفته بودرازیان را آگهی زیشان نبود
رازیان بودند اندر روز و شبهر طرف در جستجو و در طلب
چونکه دیدند آن عرب را بر جملجمله سوی او دویدند از عجل
کی برید خوش لقای نیکخویحال اهل قافله با ما بگوی
تو برید کاروان ماستیهم به کار و بارشان داناستی
بازگو احوال دور افتادگانوارهان جان از غم و لب از فغان
بازگو از محفل و یاران ماگلرخان سرو بالایان ما
بازگو احوال ایشان ای بشیرمژدگانی هرچه می‌خواهی بگیر
بازگو از نوجوانان چمنوز گل و شمشاد و سرو و نسترن
شرح حال یثرب و بطحا بگویقصه یاران ما با ما بگوی
وز صفا و مروه با ما گو سخندل ز غم خالی کن و جان از محن
ای برید آخر خدا را همتیزنده کن از مژدهٔ خود آیتی
ای تو با عیسای مریم همنفسمرده‌ایم از بهر حق فریاد رس
زنده گردان این گروه مرده راروح بخش این قالب افسرده را
الغرض بگرفته دورش اهل ریزین نمط در گفتگو هریک به وی
این یکی پرسید احوال پدروان دگر حال برادر وان پسر
آن یکی از خال آن یک از عمویوان ز مولی وان یکی دیگر ز شوی
مانده در حیرت عرب اندر میانگه سوی این دید گاهی سوی آن
نی سخنشان فهم کردی آن غریبنی در آنجا ترجمانی هم لبیب
نی خبر او را ز حال کارواننه از منا او را نه از مشعر نشان
گفت ما ادری و خلاق الجمیلما تقولون اذهبوا خل السبیل
چون شنیدند این سخن را آن همهدر میانشان گشت پیدا همهمه
کاین سخن را چیست معنی و بیاناین خبر باشد یقین از کاروان
گفت آن یک از رفیقان عربمژدگانی از شما خواهد ذهب
اذهبوا یعنی ذهب آرید زودتا بگویم حال شرح آن حدود
وان دگر گفت اذهبوا هست از ذهابرو به ره آرید یعنی با شتاب
ره بپردازید از دزد و دغلتا بیاید کاروانتان بی وحل
رهزنان بگرفته گرد کاروانکاروان حیران میان رهزنان
گرد آرید میهمان هرجا هروسوی دزد کاروان آرید رو
گفت سیم اذهبوا یعنی رسیدکاروان اینک سوی ایشان روید
رو به استقبالشان آرید شادکاروانتان آمد اینک نیوراد
چارمین گفتا که یاویل و کربما تقولون گوید این مرد عرب
مات از موتست نزد ما زبانموت مرگ آمد یقین ای رازیان
جامG ماتم کنون در بر کنیدموزه بردارید و مویه سر کنید
اهل ری بگرفته هریک مسلکیهر گروهی تابع و هم هم یکی
یک گروهی سوی دکانها روانگشته تا آرند نقد شایگان
از برای مژدگانی بی حذربوته‌ها را جمله بگشودند در
آنچه از همرس که بدشان دسترسجمله آوردند بی وَجْف و مَکِس
وان گروه دیگر از جا خاستندبر تن خود اسلحه آراستند
جمع شد فیلانی از نیوان ریپر شده آن دشت و کوه از های و هی
بر فلک منجوقها افراختندهایم و هامی به هامون تاختند
تا برآرند از همه دزدان دمارخوار سازند آن گروه خارکار
جمع دیگر خانه‌ها آراستندکوچه‌ها از خار و خس پیراستند
حلقه و دهلیز و برزن روفتندطبل و کوس و دف به شادی کوفتند
مشعل و شمع و چراغ افروختندهم به مجمر عود و عنبر سوختند
نوعروسان کرده هر هفت از شعفجلوه‌گر از بام و از در هر طرف
کان عرب گفت آید امشب کارواننوجوانان کاروان را در میان
جوق دیگر کرده بر تن جامه چاککی دریغا کاروانشان شد هلاک
الغرض گردید بر پا های و هویاز حقیقت هیچکس نابرده بوی
اعتماد جملگی بر فهم خویشمانده در قید خیال وهم خویش
کرده واقع را مطابق با خیالجز خیال خود سگالیده محال
بر هوای خود کشد تأویل راپشه سوی خود کشاند پیل را
مصحف و توریة و انجیل و زبورحبث دار و همه کلایدور
وهم این یا وحی ربانی‌ست اینفهم این با مصحف ثانی‌ست این
جز سگاله نیستت آخر سگالبر سگال خویشتن چندان مبال
ساختی تأویل واقع را طباقبا هوای خود نباشد جز نفاق
زاید از آن صد خلاف و صد خللرخنه‌ها یابد به ادیان و ملل
هان اگر مردی تو ای مسند نشینفهم خود را ساز با واقع قرین
گر تو با واقع مطابق ساختیفهم خود منجوق علم افراختی
پاک سازد آینه خاطر ز زنگتا حقیقت رخ نماید بیدرنگ
نیست فهمت غیر پندار و گمانهان ز پندار از حقیقت واممان
این علومت نیست جز افسانه‌ایرو بخوان افسانه بر دیوانه‌ای
این خیالاتت همه طیف‌المنامدیده بگشایی نبینی غیر نام
کار فرما چونکه شد بیم و گماناز حقیقت کی کسی یابد نشان
چون تو را استاد باشد غنجموشکی توانی یافت سرّ تنکلوش
زین گُمانها نزد ارباب خردلب مجنبان کابرویت می‌برد
می‌فریبی عامه را زاوهام خودخویش را ز اضغاث و از احلام خود
هین نگر با خاصه این پندارهادم مزن ز احلام با بیدارها
نزد موسی دم ز سحاری مزنعنکبوتی گرد شهبازی متن
چون نشسته عیسی اندر بزمگاهنبض قاروره تو از مرضی مخواه
برکشد داود چون نغمات راسر مده این انکرالاصوات را
ای اصولی پیش جعفر دم مزناز قیاس و رأی و استحسان و ظن
پرده برخیزد اگر از کارهامی‌شوی رسوا از این پندارها
سالها باشد که من هم ای رفیقچون تو در دریای پندارم غریق
دفتری را گر ببینی ای هماموهم در وهم است اول تا ختام
اندر اوراقم بجز پندار نیستراست می‌گویم مرا انکار نیست
کی حقیقت را ورق گنجا بودصفحه‌اش را گر جهان پهنا بود
کی زبان خامه باشد آشناتا دهد شرح از حقیقت با شما
محرم این رازها نبود دو دلآن دلی کان نیست جنس آب و گل
درخور این رازها هر گوش نیستمحرم این هوش جز بیهوش نیست
طوطیان فهمند سر هندیانماکیان را راز هندویان مخوان
با زنان میگو سخن از میل و خالنی ز آب و نیزه و جنگ و جدال
با حقیقت از حقیقت گو سخنپیش اهل وهم از اینسان دم مزن
این شکرها را به طوطی بخش و بسطعم شکر را نداند خرمگس
ای خدا فریاد از این پندارهازین گمان و وهم جان آزارها
پردهٔ پندار ما صد پاره کنوهم را از کوی ما آواره کن
باز گویم گفته‌ام هم بارهادل به تنگ آمد از این پندارها
عمر در افسانه بگذشت ای دریغوقت زرع و دانه بگذشت ای دریغ
مانده‌ام تنها خدایا همدمیسینه تنگی می‌کند کو محرمی
محرمی کو تا بگویم درد خویشدرد جان زار غم پر درد خویش
محرمی کو تا که با او ساعتیخالی از اغیار سازم خلوتی
دامن خود زاب چشمان تر کنمقصهٔ پر غصهٔ خود سر کنم
گویم او گرید به حال زار منوانچه بر من آید از پندار من
ای حریفان کو بت طناز مندوستان دل ز غم پرداز من
همتی شاید دل از غم واخریمره به کوی دلبر زیبا بریم
دل فدای آن بت نیکو کنیمجان نثار افشان پای او کنیم
آنچه از خود جمله را یک سو نهیماز خود و از هستی خود وارهیم
ساقیا برخیز و می در جام کنفارغم از قید این اوهام کن
محفلی امشب ز نور آراستمقدسیان را وعده آنجا خواستم
اهل محفل سر به سر کروبیانپیشکارانش همه روحانیان
ساقیا صهبای روحانی بدهمی به یاد آنکه می‌دانی بده
می به جام من به یاد یار کنفارغم زین عالم پندار کن
جرعه‌ای زان لعل ربانی بدهگر نخواهی فاش پنهانی بده
نیست فرصت تا بریزم خم به جامرحمتی فرما بریزم خم به کام
خم هم از دل برنمی‌دارد غمیای دریغا گر ز مِیْ بودم یمی
ساقیا می در قدح کن بیدرنگشیشهٔ تقوای ما را زن به سنگ
ساقیا امشب مبارک محفلی‌سترحم بر ما کن نه ما را هم دلی‌ست
محفل خاص است در وی اهل رازفرصتت در دست شبهای دراز
باده پیمایی بیا آغاز کنهم گره از زلف جانان باز کن
طره‌اش را مشک عنبر برفشانعود و صندل هم به مجمر برفشان
مطربا امشب نوایی ساز کننغمه‌ای بر یاد او آغاز کن
نغمه‌ای برکش به یاد دلبرانتا نثار آریم جان و دل بر آن
امشب ای ساقی به دور انداز جاممثل ذاک اللیل ما جازالمنام
ای بسی شبها که ما خواهیم خفتزشت و زیبا ای بسی خواهیم گفت
گو یک امشب چشم ما بیدار باشامشبی محو جمال یار باش
ای صفایی تو در این بزم و خیالآن زن زاهد گرسنه در جدال