بخش ۶۰ - حکایت سمنون محب که بلا طلبید و طاقت نیاورد و از پا درآمد
برد سمنون محب را شور عشقروزی اندر قلههای طور عشق
ساقی عشقش قدح لبریز دادبادهٔ پر زور شورانگیز داد
سینه پر سودا و دل پر شور شدعافیت جویی ز جانش دور شد
گفت یا رب عاشقم بر درد توسینهای خواهم بلا پرورد تو
جان من را درد بی اندازه دهدرد بی اندازه هر دم تازه ده
هرچه داری از بلای جان گدازجمله را بر جسم من بفرست باز
هرچه خواهی زهر کن در جام منزهر تو حلوا بود در کام من
زهر تو خوشتر ز قند و شکر استتلخ از دستت ز جان شیرینتر است
صد قرابه پر طواره پر شرنگگیرم و نوشم به یادت بیدرنگ
درد بی اندازه نه بر جان منپس ببین آن صبر بی پایان من
در بلایت صبر گفتم ای عجبصبر چهبْود جای عیش است و طرب
من خریدارم بلایت را به جانباورت گر نیست اینک امتحان
دردی آمد معدهاش را جانگدازگفت با خود هین بسوز و هم بساز
درد او هر لحظه میگشتی فزوندرد میپیچیدش اندر اندرون
او همی پیچد بر خود همچو ماربر دو لب دندان همی دادی فشار
عاقبت دردش فزون از صبر شدوان همه حلوا و قندش صبر شد
جامه بدرید و گریبان چاک کردبر زمین افتاد و بر سر خاک کرد
ناله و فریاد و افغان ساز کردای خدا و ای خدا آغاز کرد
کآمدم از درد دل یا رب به جانیا رب از این درد بی درمان امان
روزها میگشت با قد دوتادست بر دل گرد مکتبخانهها
گفتی ای طفلان خدا را زینهاریک دعایی در حق این شرمسار
همتی ای خردسالان همتیدر حق این عم نادان دعوتی
هریکی گفتندی از بهر خداادع ذالعم اللیم الکاذبا
گشت آن بیچاره غافل ز امتحانخویش را افکند اندر امتحان
ای خدا من در تو بگریزم ز توهم پناه از تو همی آرم به تو
من ندارم هیچ جز سوز و گدازمن نمییارم بجز عجز و نیاز
چیست اندر درگهت بسیار نیستغیر عجز و مسکنت در کار نیست
این زمین و آسمان و مهر و ماهجملگی هستند بر عجزم گواه
کیستم من غیر مسکین سژنداین تنم یک کهنه پالانی نژند
بندهٔ بیچارهٔ بی دست و پامستکینی مبتلایی بینوا
من گواهم مر عیار خویش رانیست تاب بوته این دلریش را
می دهم من خود گواهی ای خدادرهمی هستم زبون و ناروا
من که هستم بر عیار خود گواهدیگرم در بوتهٔ سوزان مخواه
الغرض نامد ز بهر امتحانمرد زاهد را دو روزی هیچ نان