گنج

بخش ۳۸ - منازعهٔ جسم و جان و میل به عالم علوی و سفلی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۹ بیت
جان علوی پر زند بر هم همیتا مگر پرّد به بالاتر همی
سوی بالا بیند و گردن کشدبال و پر افشاند و بر خود تپد
تن ولی چفسیده بر پاهای اوپایهای آسمان پیمای او
پایهایش را گرفته با دو دستمی‌کشد او را به قوَت سوی پست
جان زند پر سوی علیین پاکتن ز پا تا سر فرو رفته به خاک
جان همی گوید خدا را ای بدندست بردار از من و از پای من
تا به سوی عالم بالا رویمبر فراز کرسی اعلا رویم
عرشیَم در عرش دارم آشیانآشیانهایم به فرق لامکان
سست کن یک لحظه بال و پر مراپس ببین از نُه فلک برتر مرا
می‌زنندم قدسیان هر دم صفیرگرچه در دام بلا ماندم اسیر
هر ستاره می‌زند چشمک مرایعنی ای روشن روان بالاتَرا
بهر من خود را بهشت آراستهگلشنش از خار و خس پیراسته
حوریان بر کف گرفته جامهامنتظر در بامها و شامها
قدسیان در راه من در انتظارزلف حوران رُفته از راهم غبار
سوی خود می‌خواندم شاه ازلشرمی آور ای تن دزد دغل
تن همی گوید که ای یار عزیزای که از دستم همی جویی گریز
می‌گریزی از چه رو از دست مناز چه می‌خواهی همی اشکست من
خوان ببین بنهاده از هر سو بلیسکاسهٔ آن را بیا با من بلیس
هین بیا پس ماندهٔ شیطان خوریمهین بیا از خوان شیطان نان خوریم
بهر ما بنهاده است این مائدهتا از آن گیریم هر دم فایده
گر بیالایم به خوانش دست و دلمی‌شوم هم شرمسار و هم خجل
آن جلب را بین که بگشوده ازارچون پسندی پیش آیم شرمسار
بین که آن قحبه مرا خواند به خویشچون توان دیدن دلش افکار و ریش
بین که هم‌بزمان همه در کذب و لاغشرمم آید گر مرا باشد فراغ
بین که خاتونِ سرا خواهد ز مناطلس و دیبا و زربفت ختن
گر نیارم، خاطرش گردد نژندهم نباشد پیش یاران سربلند
خانه را باید از این به ساختنسقف و دیوارش به زر پرداختن
تا نباشد کمتر از همسایگانتا خجالت نکْشم از همپایگان
گوید از اینگون سخنهای لطیفآنچه آن جلاد گفتی با حریف