بخش ۲۲۰ - بی نوایی که عاشق دختر پادشاه شد
بود در شهری فقیری خارکنتیشهای بودش ز دنیا و رسن
بینوایی خالیاش از کف کفافخاک فرشش بود و گردونش لحاف
نی جمیل و نی حسیب و نی نسیبنی جمال و نی کمال او را نصیب
بهرهاش از حق وجودی بود و بساز همه اکوانش بودی بود و بس
آمدی روزی به شهر از طرف دشتبا دلی پر خون از این وارونه طشت
پشتهٔ خاری به دوش انباشتههر قدم با صد الم برداشته
ناگهان آمد به گوشش هایهوصوت چاووشان و بانگ طرقو
دید فوجی گلرخان را در نقابهمچو ماه چارده اندر سحاب
آفتاب اندر حجاب از رویشانکوه و صحرا عطرگین از بویشان
ماهها اندر نقاب پرنیانمهرها در ابر چادرها نهان
در یمین و در یسار اهل قرقدر قرق از این افق تا آن افق
طرقو گویان غلامان هر طرفپیشکاران پیش و پس بربسته صف
خارکش از هر طرف در اضطرابتا به یک سویی گریزد با شتاب
ناگهان باد صبا از طرف دشتبر صف آن نازنینان برگذشت
برقع از رخسار ایشان دور کرددشت را از نور کوه طور کرد
یک نسیم آمد گلستانها شگفتصد گل سوری برآمد از نهفت
بادی آمد شد پراکنده سحاباز سحاب آمد برون صد آفتاب
کوه و صحرا گشت مالامال نوراز فروغ رویشان گم گشت هور
دشت و هامون عطر نسترون گرفتمصر و کنعان بوی پیراهن گرفت
ناگهان افتاد چشم خارکنبر یکی زان گلرخان گل بدن
چهرهٔ قاصر ز تعریفش بیانخامه مانده اقطع و ابکم زبان
بود آن یک در صف آن دخترانهمچو خورشید و دگرها اختران
بود او شاه و رعیت انجمناو گل سرخ و همه دیگر سمن
چشمی و آهو ز دنبالش روانابرویی خم گشته در پیشش کمان
یک دهانی آب حیوان مردهاشچهرهٔ خورشید گردون بَردهاش
قامت سرو از برایش پا به گللعلی و یاقوت از آن صد خون به دل
گیسوی عالم به یک تارش اسیرکاکلی و یک جهان زو پر عبیر
غبغبی چاهی پر از آب حیاتخندهٔ محییالعظامالبالیات
غمزهای دلهای پاکانش نشانچهرهای بر بَرّ و بحر آتش فشان
دید چون آن روی زیبا آن جواندیدن آن بود و ز پا رفتن همان
از سرش هوش و ز دستش کار رفتهم ز پایش قوت رفتار رفت
صیحهای زد اوفتاد و شد ز هوشدر ره و آن پشتهٔ خارش به دوش
او میان ره فتادی بی خبرکآمدندش آن قرقساران به سر
کای جوان برخیز و از ره دور شوچون پری از دیدهها مستور شو
دختر شه میرسد ای خارکشخیز و خود را در کناری باز کش
با تبرزینها رسیدند آن گروهبا نهیب بحر و با اشکوه کوه
هان و هان ای خارکش از جای خیزخار را بگذار و از یکسو گریز
نی جوابی داد و نی بر پای شدنی از آن شور و نهیب از جای شد
نی به سر هوشی که فهمد نیک و بدنی توانایی که خود یک سو کشد
نی به دل باکی ز تیغ و خنجرشنی بجز سودای جانان بر سرش
آن یکی گفتا که این مسکین ز بیمدر درون سینهاش دل شد دو نیم
آمد آن سرهنگ و گفت ای جان گدازنیست باکی زهرهٔ خود را مباز
این بگفتند و برفتند از برشاو بماند و شور عالم بر سرش
گفت با خود خیز از اینجا دور شودور از این منزلگه پر شور شو
گر غم و سوزی ست بر جان من استآتشی گر هست بر جان من است
دل دو نیم اینجا ز حسرت ساختیزَهرهٔ خود را در اینجا باختی
باز با خود گفت از اینجا چون رومچون از این غرقاب غم بیرون روم
فتنهای گر هست در دوری بودباکی ار باشد ز مهجوری بود
دل دو نیم استم ولی از اشتیاقزهرهام چاکست لیکن از فراق
من نمیخواهم کناری ای مهانافکنیدم افکنیدم در میان
در میان آتش ابراهیموارافکنیدم زود زود از این کنار
آتش این آتشین رخسارهانار این سروان پستان نارها
شعلهای هست اندرین آتشکدهکاتشم در جان و در ایمان زده
وادی ایمن و یا صحراست ایننخل طور این یا قد رعناست این
شعله این یا چهرهٔ زیبای دوستنور ربانی و یا رخسار اوست
دعوی انی انا الله میکندزاهد صدساله گمره میکند
این بگفت و لنگ لنگان شد روانبا فراق شاه خوبان جهان
آمد اندر شهر با صد درد و سوزروز آوردی به شب شب را به روز
یک دو روزی با غم و اندوه ساختروزها میسوخت شبها میگداخت
عقلش از سر برگ رفتن ساز کردصحتش از تن سفر آغاز کرد
پایش از رفتار و دست از کار ماندجای سبحه بر کفش زنار ماند
عشق را خود این نخستین کار نیستکو دلی کز دست عشق افکار نیست
رشتهٔ تسبیح بس زنار کردعابد صدساله را خمار کرد
عشق اندر هر دلی مأوا کندشور محشر اندر آن بر پا کند
عشق کوه قاف را از جا کندآتش سوزنده در دریا زند
عشق در گنجینه آید خاتم استچون به میدان پا گذارد رستم است
خویش را بر مس زند زر میکندخاک را گوگرد احمر میکند
نزد بیماران رسد عیسیستیپیش فرعونان ید و بیضاستی
سنگ باشد موم اندر دست عشقمیشکافد چرخ تیر شست عشق
مینداند عشق سلطان و گدامینفهمد این روا آن ناروا
ناروا هم گر ز عشق آید رواستآری آری عشق جانان کیمیاست
کار آن بیچاره چون از جان گذشتسر نهاد از بیخودی در کوه و دشت
گه بن خاری خزیدی خار خارپای سنگی گه فتادی زار زار
بر دل تنگست شهر و خانه تنگخلق را بیند همی با خود به جنگ
دید او را عاقبت دانشوریپرده پوشی آگهی نیک اختری
شد چه از حال درونش با خبرپندها دادش نکرد او را اثر
پس نصیحت دادش و سودی نداشتپیش عاشق پندها باد است باد
گفت با او چون ندارد پند سودرو به محراب عبادت آر زود
نی نسب باشد تو را نی زور و زرنی جمالی نی کمالی نی هنر
من نمیبینم غمت را چارهایجز نماز و خلوت و سی پارهای
روی اندر مسجد و محراب کنطعمه اندر نان جُوِ کشکاب کن
دست اندر دامن سجاده زنرشتهٔ تسبیح در گردن فکن
خرقه صد وصله و تحتالحنکبوریای کهنه و نان و نمک
تا مگر بفریبی از این عامهایگرم سازی بهر خود هنگامهای
هیچ دام و دانه از بهر شکاربهتر از تسبیح و سجاده میار
بهتر از سجاده دامی نزد کیستدانه به از دانهٔ تسبیح چیست
کو کمندی محکم و جذاب چونرشته تحتالحنک ای ذوفنون
عاشق مسکین شنید این پند گشتسوی شهرستان روان از کوه و دشت
مسجدی ویران برون شهر بودآمد و سجاده در آنجا گشود
روزها در روزه شبها در نمازدر دعا گه آشکار و گه به راز
خرقهاش پشمینه و نانش جویناز سجودش داغها بس بر جبین
جز رکوع و جز سجودش کار نهجز ضرورت با کسش گفتار نه
اندک اندک شد حدیث آن جوانپهن اندر هر کنار و هر میان
ذکر خیرش آیهٔ هر محفلیطالب او هرکجا اهل دلی
شد دعایش دردمندان را دوامنزلش بیچارگان را مرتجا
کلبهاش شد قبلهٔ حاجات خلقاو همی خندید بر خود زیر دلق
میشدی در کوی او غوغای عاماو نمیگفتی کلامی جز سلام
خاک پایش ارمغان عامه شدبهر آب دست او هنگامه شد
تا شد آگه پادشاه از کار اوشد ز هر سو طالب دیدار او
راه جوید هر کسی چون سوی حقمیرود هرجا که آید بوی حق
هرکجا پیدا شود گردی ز دورسوی او تازند با عیش و سرور
کین غبار موکب شاهنشه استشاه شاهان را گذر در این ره است
ای بسا غولان رهزن ای رفیقگرد افشان میروند از این طریق
رو به هر گردی نشاید رفت زودای بسا کس خویشتن را آزمود
این عوامی را که بینی سر به سرجمله کورانند اندر رهگذر
جمله نابینا و یک بینا طلبمیکنند از بهر خود در روز و شب
هر که گوید هی بده دستم به دستزانکه من بینا و چشمم روشن است
کور کورانه همه گویند هینهین بگیر این دست من این است این
میدهندش دست و دنبالش روندعالمی کور از پی هم میدوند
کوری از پیش و دو صد کورش ز پیدست داده جملگی بر دست وی
چونکه رفتند از پی او یک دو گامروی هم افتند مأموم و امام
نی نشان دارد ز مقصد نی ز راهگه خورد بر کوه و گه افتد به چاه
سایر کوران هم از دنبال اوحالشان صد بدتر از احوال او
از هلاکت گر یکی زیشان بجستکور دیگر دست او گیرد به دست
کور کورانه همی رفت آن جوانعامهاش جوینده پیدا و نهان
طالب دیدار او شاه و گداتا مگر فیضی رسدشان از خدا
شاه روزی شد برون بهر شکارکلبهٔ عابد فتادش رهگذار
آمد و دید آن جوان را در نمازعالمی بر گرد او با صد نیاز
محو طاعت گشته چون عشاق مستملتفت نی تا که رفت و که نشست
بر سرش مو افسر و خاکش سریرنی خبر از شاه او را نی وزیر
جلوه کرد اندر بَرِ شه حال اومرغ جانش شد اسیر چال او
گاه و بیگاهش زیارت مینمودوز زیارت بر خلوصش میفزود
تا ره صحبت بر او باز کردگفتگو از هر طرف آغاز کرد
عاقبت گفتا که ای زیبا جوانای تو را در قاف طاعت آشیان
هرچه آداب سنن شد از تو راستغیر یک سنت که تا اکنون به جاست
مصطفی گفت النکاح سنتیمن رغب عن سنتی لاامتی